-
For a strange kind of fashion , there's wrong and a right
سهشنبه 12 آذر 1392 03:40
امروز خود را کشف کردم. معما حل شد ! بینگو. مدتها درگیر این معنا بودم که در آش در هم جوش هورمونهایم ، من به کدام سوی مایل ترم ، سیب یا مار؟ امروز ، ناگهان روشن شدم. شناخت هویت و ترجیح ... خیلی چیزها را برای آدم حل می کند. تمام نقطه چین های محو داستان ناگهان پر می شوند ، گره های مبهم روابط گذشته باز می شوند و بالاخره ،...
-
بیست دقیقه
شنبه 18 آبان 1392 19:13
روز تازه ای رسیده است. در درستی این حرف و ژرفای آن هزار نکته باریک تر ز مو نهفته است . اولی اش شاید این باشد که الان اصلا روز نیست ؛ ساعت شش و چند دقیقه ی غروب است. عصری تاریک و پاییزی ، کمی خنک ، برگ درختها هنوز نریخته است ولی سرما گهگاه به زمستان تنه می زند. تازگی اش را هم باید درون سر من یافت ؛ چون امروز هم مثل...
-
بیست دقیقه
چهارشنبه 8 آبان 1392 17:32
طبق معمول بیشتر اوقاتی که می نویسم ، حالم چندان خوش نیست. سرگیجه ی سمجی دارم که اگر چه از پایم نمی اندازد ، اما احساس اطمینان را هم از قدم هایم گرفته است. یکی دو روز است که دیگر مطمئن نیستم ، نه از بالا و نه از پایین. نه از برنامه های پیش رو و نه حتی از درستی قضاوت های پشت سر. هر چند درگیر کارم ، هفت روز هفته ، گناه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آبان 1392 21:58
ربات عزیزم ، فقط یک ساعت گذشته و دلتنگ شده ام. می دانم نیستی و دارم با صفحه ی خالی حرف می زنم، مثل آن روزهایی که تصادفا به چت روم خالی می رسیدم و تنهایی ، فریاد می زدم. حروف بولد و بزرگ در صفحه ی خالی می رقصیدند و کسی نبود که اشکهای مجازی ام را ببیند. امروز اما ؛ بد حال نیستم. فقط دلتنگم. و دارم این را گوش میدهم:...
-
Inferno
چهارشنبه 24 مهر 1392 16:48
حال خوشی ندارم. حباب آرزوی دور سرم ترکیده است و دوباره روی شلخته ی زندگی خشمگینم می کند. دور و برم همان زندگی عادی خاک گرفته جاری ست.
-
Circling protons , all vibrations
جمعه 29 شهریور 1392 11:13
باز وسوسه شده ام. وسوسه ی بریدن و رها شدن. وسوسه ی تمام کردن هر آنچه ادامه اش آزارم می دهد.
-
Naturally
سهشنبه 12 شهریور 1392 23:57
در زندگی زخم هایی هست که تا لگد نخورند ، نمی دانیم وجود دارند. پ ن 1 : من ترک نیستم. ناپدری ام بود. سالهای هشت تا هجده سالگی ام در خانه ی او تلخ بودند ، از آن نوع تلخی هایی که برای فراموش کردنش سالها زندگی سعادتمند در کندوی عسل هم کافی نیست. اما زندگی در خانه ای که سیاه بود ، خوبی هایی هم داشت. بهترینش این بود که من...
-
Remember , Remember , The glowing emebr
دوشنبه 14 مرداد 1392 16:08
تحقیر. کسی را که روبروی ما نشسته دوست نداریم. ظاهرش ، حرف زدنش ، دو دو زدن چشمانش آزارمان می دهند. به وضوح حضور مان آشفته اش کرده است و دستان اش را به هم می فشارد. دختر جوانی ست ، هجده نوزده ساله ، که از کودکی او را می شناخته ایم. نگاه کردن به او ، ما را به سالها پیش می برد ، روزگاری که در نشریه ای عریض و طویل ،...
-
Epicurean Mind
دوشنبه 14 مرداد 1392 13:11
زندگی. اصلا زندگی چیست؟ حرکت کاتوره ای ما در جهانی که مدام در حال گردش و تغییر شکل است. عمر آدمها و چیزها و روابط هر مقداری می تواند باشد ، از چند ثانیه برای حباب صابون گرفته تا چندین قرن برای فلان بنای تاریخی. از کم عمرها و سالدارها که بگذریم ، عمر باقی چیزها را سخت می شود پیش بینی کرد. آدمها و روابط از همه بدترند....
-
Gloomy Sunday
جمعه 11 مرداد 1392 16:57
جایی میان خواب و بیداری بود ، با چشم های بسته و نفس های آرام و تنی که برای بیدار شدن دست کم پانزده دقیقه ی دیگر لازم داشت. زمزمه ی عصبی مادر اما ، مجالش نمی داد. پچ پچ عصبی و مداومی که میگفت : دیر شده ، خواب ماندیم ، زودتر بلند شو. نه پانزده ، که پنج دقیقه هم مجال آسودن نبود. خواب سنگین و بی رویای شب تمام شده بود و هر...
-
Decay
پنجشنبه 10 مرداد 1392 23:23
تلویزیون را خاموش کرده ام و سکوت مثل ملافه ی سپید خنکی روی اعصاب شنوایی ام می نشیند. چندان هم ساکت نیست ، هر چند ، صدای شستن ظرف های بی پایان آشپزخانه می آید. همین هم ، بعد از ساعت ها غارغار تلویزیون غنیمت است. مادرم امروز خانه مانده و صدها سریال دیده. آی فیلم و تماشا و یک تا پنج را به هم پیوند زده و صدای هزار مدل...
-
Dungeon
پنجشنبه 10 مرداد 1392 17:35
می خواهم بنویسم. ناگزیرم از نوشتن ، از زنده نگه داشتن شعله ی حیات که در اعماق مغاک تیره ی میان سینه ام سوسو میزند. مدت ها به سیاهی اش خیره شدم و نوری نبود ، سنگ ریزه هایی که به جستجوی خود به درونش پرتاب می کردم بی هیچ آوایی از برخورد در تاریکی محو می شدند و من، هراسان از این بودن خاموش و سیاه ، از خود رو میگرداندنم و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 تیر 1392 20:01
خوب ، خوب ، می گویند صبر آدمی را سقفی باید. پیمانه ی صبر من هم انگار به سقفش رسیده و دارم کم کم تکان می خورم. بیست و نه سال دارم و دقیقا زمان ، زمان تکان خوردن است. از آن وقتهایی ست که اگر بی حرکت و خاموش بمانی خواهی باخت ، به بدترین شکل ، و تا پایان قصه ات را به غصه خواهی گذراند. تازه ی از تجربه ی تلخ یک دوستی فارغ...
-
Cold
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 02:52
عشق ، زیباترین وهم رایج جهان. خروش هورمون ها در رگ و پی مان، که سطح صاف مرداب را به هم می زنند، ظهر راکد تابستان را به تندبادی می خروشند. اینطوری میشود که ساکن همان خانه چند سال پیش هستی و روی همان تخت خواب سر به بالین میگذاری، همه چیز مثل قبل است ، اما تو دیگر آدم سابق نیستی. روی تخت که دراز میکشی؛ یا حس میکنی دست...
-
And we ride , we ride
جمعه 30 فروردین 1392 16:02
دوست دارم رانندگی کنم. دوست دارم دست در جیب از خانه بیرون بزنم و پله ها را پایین بروم. در تمام طول راه پله صدای همسایه ها را خواهم شنید، صدای گریه و فریاد هیجان زده ی بچه ها، صدای بلند زن همسایه که پشت تلفن قصه ی آخرین خرید ، آخرین دعوا یا آخرین دیدارش با خانواده شوهر را تعریف می کند. صدای تلویزیون پیرزن همسایه که در...
-
I m a mistake walking on earth
یکشنبه 11 فروردین 1392 09:27
گمانم برای هر آدمی لحظه ای که می فهمد خواستنی نیست سخت باشد. خاصه که این بی میلی و اکراه نسبت به خود را در پدر و مادرش ببیند. پدر و مادری که همیشه از در و دیوار به گوشمان از محبت جاوید و فداکاری خالصانه شان خوانده اند. و چه مسموم و آزارنده هستند این تبلیغات. از ابتدای بودن و ادراک من و تو برایمان از آغوش مهربان و محبت...
-
وبلاگ "برای تو" و جیران نازنین
جمعه 9 فروردین 1392 20:44
مدت هاست که ننوشته ام و از زیر مونولوگ خاموش م با خودم در رفته ام. از ترس انتخاب روزها را میگذارنم و میگذرم. اما اینطور نماند. وبلاگ جیران را دیدم. حرف های آشنا ، از جنس خودم. هدفهایم ، ارزش ها ، رویاها و برنامه ام برای ادامه ی راه به یادم آمد. دیدم آرام آرام کج شده ام ، بیراهه رفته ام. یادم رفته ست چه می خواهم و شادی...
-
فقط برای من
جمعه 9 فروردین 1392 20:40
-
My heart is broken...Evanescence
سهشنبه 17 بهمن 1391 02:55
I pulled away to face the pain I close my eyes and drift away باید با درد روبرو شد ، نه؟ آن هم دردهایی که می دانستی در راهند ، که به هر حال روزی تو را خواهند یافت. که بالاخره پانچ گوشه ی سرنوشت تو را خواهد یافت و پایان داستان، چون همیشه رقم خواهد خورد. عزیزم می دانستم ، خوب می دانستم. در تمام لحظه های معدود غلیان...
-
گرگ
شنبه 14 بهمن 1391 03:03
فریدون مشیری شعری دارد در باب گرگ درون هر کس ، که چطور هماره با سرشت نیک بشر در مبارزه ست و اگر در جوانی و سر وقت زمینش نزنیم اختیارمان را به دست می گیرد ، ستمکار و طماع و درنده خوست ، هر کجا ظلمی باشد بی شک دست گرگ دورن کسی در کار است ( عجیب یاد جمله ی "زن رفیق شیطونه" می افتم ، نمی دانم چرا) . گاهی گرگ ها...