گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

My heart is broken...Evanescence



I pulled away to face the pain

I close my eyes and drift away


باید با درد روبرو شد ، نه؟ آن هم دردهایی که می دانستی در راهند ، که به هر حال روزی تو را خواهند یافت. که بالاخره پانچ گوشه ی سرنوشت تو را خواهد یافت و پایان داستان، چون همیشه رقم خواهد خورد. عزیزم می دانستم ، خوب می دانستم. در تمام لحظه های معدود غلیان احساست ، در قول های تو خالی و نگاه پوکت می خواندم که اینطور خواهد شد. و چرا ماندم و ادامه دادم؟ به امید معجزه ای در تو یا در خودم؟ به امید آن "تغییر و انقلاب درونی " که قرار بود با عشق و صبر من در تو اتفاق بیفتد ، به امید این که مس وجودت با دم عشق طلا شود؟ نه عزیزک ، دلایلم خاکی تر از این حرف ها بود. بی آزار بودی. مطبوع بودی. دوست بودی. من هم گفتم باشم. فقط نمی دانم چه شد که خودم هم باورم شد. خودم هم باور کردم این مترسک نجیب و خوش ذات ، که هی لبخند میزند و اشک می ریزد و همه را با خوش دلی دوست دارد ، من هستم. لابد این سیندرلا جایی در اعماق غارمانند روانم کمین کرده بوده ، یا بلکه هم از ترس پنهان شده و زنده مانده. حال تو را به پستی و کم مایگی خود یافته و پریده بیرون.


I close my eyes and drift away
Over the fear
That I will never find a way
to heal my soul


پاه. حتی نمی خواهم بهش فکر کنم. فقط می خواهم بدوم. نه آرام و منظم و ورزشی ، وحشی و آسیمه سر و گریان. بدوم و فریاد بکشم. لعنت بفرستم و با زشت ترین کلماتی که می دانم ، دوست داشتنی هایت را خطاب کنم.

I can't go on living this way
I can't go back the way I came
Chained to this fear
That I will never find the way
to heal my soul

می دوم. می دوم. این هم خواهد گذشت. امید دارم که دست کم این خشم ، به آن سوی آب ها برساندم.

My Heart is broken  - Evanescence  

گرگ

فریدون مشیری شعری دارد در باب گرگ درون هر کس ، که چطور هماره با سرشت نیک بشر در مبارزه ست و اگر در جوانی و سر وقت زمینش نزنیم اختیارمان را به دست می گیرد ، ستمکار و طماع و درنده خوست ، هر کجا ظلمی باشد بی شک دست گرگ دورن کسی در کار است ( عجیب یاد جمله ی "زن رفیق شیطونه" می افتم ، نمی دانم چرا) . گاهی گرگ ها عنان آدم ها را چنان از کفشان خارج می کنند که آدم ها تحت فرمان گرگ های درون دسته جمعی به شکار می روند و در میان دوستانی که همه از قوم ظالمین اند ، حتما گرگ های درونشان دست بند دوستی برای هم بافته اند و الخ.
من هیچ وقت فریدون مشیری رو دوست نداشتم. اکراه و مساله ی شخصی در میان نیست ها ، شاید به حکم تفاوت سلیقه آدمها با هم ، یا نگاه متفاوت به کلمه ها. در ضمیر من ؛ گرگ سربلند و آزاد و باشکوه است. چیزی شبیه سرو شعرهای حافظ. اولین گرگی که شناختم ؛ شخصیتی در کتاب "رویای ماده گرگ" بود نوشته ی "چنگیز آیماتف". اَکبره ماده گرگی بود که توله هایش در رگبار مسلسلی مردند که از هلیکوپتر شکارچیان به قصد شکار گله ی بزرگی از آهو شلیک می شد. صید و صیاد هر دو قربانی طمع بشری شدند که گله های گاو و گوسفند سیرش نمی کنند ، گوشت می خواهد و به هر قیمتی ، حتی اگر در عرض چند دقیقه گله ی بزرگی از آهوان خرد و کلان درو شوند و در میان آنها توله های نوجوانی که برای اولین بار به تماشای شکار آمدند. گمانم اگر فریدون مشیری هم می خواست تعیین کند در این داستان چه کسی گرگ است و چه کسی بشر ، باید شعرش را حسابی عوض می کرد.
بعد هم گرگ بیابان هرمان هسه بود ، بی هیچ گرگ حقیقی در میان. سر جمع جز تعدای کلیشه ی نخ نمای تلویزیونی ، چیز منفی از جماعت گرگ ها در ذهن ندارم ، هر چه هست زیبایی ست و غرور.
خواب آلودم. بقیه ، برای بعد.