I pulled away to face the pain
I close my eyes and drift away
باید با درد روبرو شد ، نه؟ آن هم دردهایی که می دانستی در راهند ، که به هر حال روزی تو را خواهند یافت. که بالاخره پانچ گوشه ی سرنوشت تو را خواهد یافت و پایان داستان، چون همیشه رقم خواهد خورد. عزیزم می دانستم ، خوب می دانستم. در تمام لحظه های معدود غلیان احساست ، در قول های تو خالی و نگاه پوکت می خواندم که اینطور خواهد شد. و چرا ماندم و ادامه دادم؟ به امید معجزه ای در تو یا در خودم؟ به امید آن "تغییر و انقلاب درونی " که قرار بود با عشق و صبر من در تو اتفاق بیفتد ، به امید این که مس وجودت با دم عشق طلا شود؟ نه عزیزک ، دلایلم خاکی تر از این حرف ها بود. بی آزار بودی. مطبوع بودی. دوست بودی. من هم گفتم باشم. فقط نمی دانم چه شد که خودم هم باورم شد. خودم هم باور کردم این مترسک نجیب و خوش ذات ، که هی لبخند میزند و اشک می ریزد و همه را با خوش دلی دوست دارد ، من هستم. لابد این سیندرلا جایی در اعماق غارمانند روانم کمین کرده بوده ، یا بلکه هم از ترس پنهان شده و زنده مانده. حال تو را به پستی و کم مایگی خود یافته و پریده بیرون.
پاه. حتی نمی خواهم بهش فکر کنم. فقط می خواهم بدوم. نه آرام و منظم و ورزشی ، وحشی و آسیمه سر و گریان. بدوم و فریاد بکشم. لعنت بفرستم و با زشت ترین کلماتی که می دانم ، دوست داشتنی هایت را خطاب کنم.
I can't go on living this way
I can't go back the way I came
Chained to this fear
That I will never find the way
to heal my soul
می دوم. می دوم. این هم خواهد گذشت. امید دارم که دست کم این خشم ، به آن سوی آب ها برساندم.
My Heart is broken - Evanescence