تحقیر.
کسی را که روبروی ما نشسته دوست نداریم. ظاهرش ، حرف زدنش ، دو دو زدن چشمانش آزارمان می دهند. به وضوح حضور مان آشفته اش کرده است و دستان اش را به هم می فشارد. دختر جوانی ست ، هجده نوزده ساله ، که از کودکی او را می شناخته ایم. نگاه کردن به او ، ما را به سالها پیش می برد ، روزگاری که در نشریه ای عریض و طویل ، کارمند دفتری بودیم. ما و مادر دخترک ، هر دو کارمند دون پایه ، هر دو مونث ، و شریک در مصیبت های اداره ای مردسالار.
اداره بیش از هزار کارمند و کارگر داشت ، امپراطوری که به دست مردان اداره می شد. مردانی با محاسن پرپشت ، مردانی که ساعدهای مودار خیس شان را ظهرها در راهرو ها نمایش می دادند و تسبیح های دانه درشت در جیب داشتند . نگاه های مغرورشان به هم که می رسید نرم می شد ، دست بزرگ پشمالو روی سینه قرار می گرفت و گردن و سر را به احترام هم تا می کردند. نگاهشان به زن ها طور دیگری بود. هورمون هایی که ریش بر صورتشان می رویاند ، آنان را پادشاه جهان می کرد. ریشی که تماما نشان قدرت بود. نشان "مردانگی" و نشان "مسلمانی" . زنان همکار ، تایپیست ها و منشی ها و بایگان ها ، در نگاهشان مرغ های شلخته ای بودند که راه مرغدانی را گم کرده اند. به جای امید و اعتماد به دستی که دانه می پاشد از خانه بیرون زده اند ، سر خود دنبال دانه می گردند ، و هنری جز فضله انداختن ندارند. باید ادبشان کرد. باید آن قدر آزارشان داد تا دوباره به مرغدانی برگردند. تخم بگذارند و جوجه بپرورند ، و نگاه شیفته و منتظرشان همیشه به در باشد.
این گونه ما را می دیدند. و ما درس می خواندیم ، علوم ارتباطات. دانشجوی لیسانس بودیم و کارمندی و درس همزمان ، با چاشنی آزار ، استخوانمان را فرسوده بود.
مادر دخترکی که حالا روی صندلی نشسته ، همکار ما بود. زنی که طلاق گرفته بود و با دختر خردسالش در تهران تنها زندگی می کرد. ما مجرد بودیم و از خانواده ی شهید ، احترام ما را کمی ، فقط کمی بیشتر نگه می داشتند. زن مطلقه آماج تندی ها و آزارها بود. مخصوصا که دختر دبستانی اش را مجبور بود به اداره بیاورد.
ما و زن مطلقه دوست بودیم. بین اتاق اجاره ای او و خانه ی قدیمی ما در خیابان آزادی ، رفت و آمدی همیشگی جاری بود. دخترک همبازی فرزندان خواهر ما بود و ما را خاله صدا می زد. خاله ر....
آن روزها گذشت. چند سال بعد زن مطلقه ازدواج کرد و ارتباط ما به صفر رسید. ما به تحصیل ادامه دادیم ، تا فوق لیسانس و دکترا. سی و چند ساله که بودیم چیدمان شطرنج زندگی حسابی به هم خورد. مردی از دسته ی ریش دارهای پر زور و زر به خواستگاری ما آمد. بله گفتیم و جهان زیر و رو شد.
آسمان بی ستاره ی شب ناگهان ستاره باران شد. پنت هاوسی در پاسداران جایگزین خانه ی کلنگی خیابان آزادی شد. ماشین پژوی نقره ای به یک عمر اتوبوس سواری پایان داد. صورت و ابروهای دست نخورده را به آرایشگر سپردیم و بعد از یک عمر ، صفت نازیبا از پیشانی ما پاک شد. نفوذ و اعتبار همسر ما چنان بود که بعد از عمری کارمندی ساده ، مدیریت فرهنگسرای بزرگی را به ما سپردند. همین فرهنگسرایی که حالا در دفتر مدیریتش نشسته ایم و داریم دخترکی از گذشته ها را برانداز می کنیم.
دوستش نداریم. دخترک بوی گذشته می دهد. بوی اتوبوس های عرق آلود. بوی فقر. بوی تنهایی . دخترک به یادمان می آورد که روزی ، یکی از همین مردم عادی بوده ایم. اسیر زخم ها و کمبودها . از فراز برج عاج ، از ما بهتران نگاهمان می کردند ، از بالا. زیر وزن گاهشان خم می شدیم .
دخترک به یاد دارد. نامم را می داند. خاله ر.... صدایم می کرد. به یاد دارد که شب ها نان و شیر می خوردیم. یادش هست که از کجا آمده ایم ، کجا زندگی کرده ایم و چه بر ما گذشته است.
دخترک نگاه می کند. صورتم را نگاه می کند و میبینم که حیرت کرده است. سالها مرا ندیده و دارد چهره ی تازه ام را با تصویر قبلی مقایسه می کند. چادر گران قیمتی به سر دارم و روسری رنگین ام از مارک معروفی ست. عطر خوشبویی زده ام و آرایش ملایمی دارم. حالا که پول دیگر مسئله ای نیست بهترین محصولات آرایشی سلامت پوستم را تضمین می کنند و می دانم از سنم جوان تر به نظر می رسم.
امروز صبح در آینه نگاه کرده ام و به خود لبخند زدم. زنی که در آینه لبخند می زد زیبا بود ، مورد احترام ، موفق . ثروتمند بود. مدیر و فرمانروای گروه بزرگی کارمند. از چاله های زندگی پریده بود و به جای خوبی رسیده بود.
در نگاه دختر ، کس دیگری پیداست. "ر..." ای که او می شناسد من نیستم. در چشمان او خودِ چندین سال قبل را میبینم. "ر..." ای که زیبا نیست. بدخلق و ناکام است. کارمند دون پایه ای ست که تحقیر می شود. فقر گلویش را می فشارد و از دسته ی "متوسط رو به پایین" راه خروجی ندارد.
دخترک را دوست ندارم. نه خودش را و نه حافظه اش را. از سر رو در بایستی او را پذیرفته ام. هجده نوزده ساله است و زبان درس می دهد. مادرش ، دوست و همکار سابق ، از من خواسته به او فرصت تدریس بدهم.
چرا؟
کسی به من فرصت نداد ، مدرک پشت مدرک می گذاشتم و اداره ی مردسالار نادیده ام می گرفت.
این دخترک اگر اینجا باشد ، دیگران در نگاه او "منِ سایق" را خواهند دید. ر... ای را که هیچ ستاره ای در آسمان ندارد. تصویر منی که ملکه ی این ملک هستم خواهد شکست.
چرا باید به اینجا بیاید؟ چرا باید روزهای ویران گذشته را به یادم بیاورد؟
چرا دوباره مرا تا فرودست مردم عادی ناامید پایین می کشد؟
من عبور کرده ام و نباید ، نمی توانم به عقب نگاه کنم.
این طوری می شود که تحقیرش می کنم.
از بالای برج عاج نگاهش می کنم که بفهمد من و او دیگر همسفر یک جاده نیستیم. بفهمد "خاله ر..." ای که دوست و هم ردیف مادرش بود ، حالا بالا رفته است ، کاخ نشین شده است ، و مثل قبل برایش نان و شیر نمی آورد تا با بچه ها شام بخورد.
باید بفهمد. باید برود. او را اینجا نمی خواهم.
باید درشت و واضح نشان دهم که زمانه عوض شده. که پارچه ی چیت ارزانی که هر دو می پوشیدیم ، فقط از آن اوست امروز . من حریر ایتالیا می پوشم و دستان گلی گذشته آن را لک خواهد کرد.
- خوب ، شنیدم زبان درس میدی. ساعتی چه قدر می گیری؟
- ... قدر.
- خوب ، من هم بیشتر از این پرداخت نمی کنم. مدرک داشگاهی هم هنوز نداری.
- نه هنوز .
-اگر خواستی با منشی تماس بگیر و هماهنگ کن. من امروز خیلی گرفتارم.
- بله ، مرسی. مزاحم نمی شم.
دخترک می رود.
در بسته می شود و من آرام می شوم. می دانم که تماس نخواهد گرفت. فرهنگسرای من شمال شهر است و مبلغ ناچیزی که به او وعده داده ام کرایه راهش خواهد شد. سردی صدایم دستانش را به لرزه انداخته و رفتار تحقیرآمیزم به قلبش زخم زده. خواهد رفت و مرا آسوده خواهد گذاشت.
من و همسر ریش دارم ، با پست کلیدی و نفوذ بسیارش.
منی که مرغ رام خانه ی او شده ام ، و زیر سایه اش به تمام چیزهایی رسیده ام که سالها تلاش و درس خواندن و جنگیدن به من نداد.
منی که جوجه هایم را پرستار نگه می دارد و اگر نان و شیر بخواهم ، خدمتکار خانه آن را خواهد آورد.
گذشته ، باید بمیرد.
پ ن : ر... ، متن را که شروع کردم عصبانی بودم. آن روز پاییزی ، وقتی از فرهنگسرای تو بیرون آمدم ، ساعت ها در خیابان راه رفتم و گریه کردم. تحقیر شده بودم. من روزهای بسیاری همبازی خواهرزاده ی های تو بودم و مادر مهربانت برای من مادربزرگ عزیزی بود. رفتار زهرآگین آن روز تو ، زخم بدی در دلم کاشت که تا همین دو ساعت پیش آزارم می داد. این متن را که می نوشتم ، کلمات ، کلمات مقدس ، نشانم دادند که تو آن روز کجای داستان بودی. برای اولین بار دیدم که در نگاه تو تهدید بوده ام. یادآور سیاهی دورانی که می خواستی از تاریخ محو شود.
ر... . تو بهترین آدم دنیا نیستی. مهربانی و بزرگواری از صفات نیک تو نیست. اما هیولا هم نیستی. زخم هایی که میزنی از ضعف توست و نه قدرت. محرک رفتار آن روز تو ، ترس بوده و نه شقاوت.
تو را می بخشم و عبور می کنم.
پ ن 2 : خطاب به دخترک دلشکسته هجده ساله ای که در خیابان شریعتی راه می رود : گریه نکن. ده سال دیگر تو مدرس موفق موسسه ای معتیر خواهی بود ، با درآمد کافی و سر افراشته. فقط به یاد بیار ، که ثروت حقیقی تو ، خود تو هستی. مهربان بمان ، انسان و حساس و گرم. زندگی گرم است ، مثل خورشید. ماه ، سرد و زیباست ، اما کسی را زنده نگه نمی دارد. لبخند بزن ، آدم ها لمس کن و دوست بدار. همه ما اگر عریان در صحرا رها شویم مثل هم هستیم.