گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

Remember , Remember , The glowing emebr

تحقیر.
کسی را که روبروی ما نشسته دوست نداریم. ظاهرش ، حرف زدنش ، دو دو زدن چشمانش آزارمان می دهند. به وضوح حضور مان آشفته اش کرده است و دستان اش را به هم می فشارد. دختر جوانی ست ، هجده نوزده ساله ، که از کودکی او را می شناخته ایم. نگاه کردن به او ، ما را به سالها پیش می برد ، روزگاری که در نشریه ای عریض و طویل ، کارمند دفتری بودیم. ما و مادر دخترک ، هر دو کارمند دون پایه ، هر دو مونث ، و شریک در مصیبت های اداره ای مردسالار.
اداره بیش از هزار کارمند و کارگر داشت ، امپراطوری که به دست مردان اداره می شد. مردانی با محاسن پرپشت ، مردانی که ساعدهای مودار خیس شان را ظهرها در راهرو ها نمایش می دادند و تسبیح های دانه درشت در جیب داشتند . نگاه های مغرورشان به هم که می رسید نرم می شد ، دست بزرگ پشمالو روی سینه قرار می گرفت و گردن و سر را به احترام هم تا می کردند. نگاهشان به زن ها طور دیگری بود. هورمون هایی که ریش بر صورتشان می رویاند ، آنان را پادشاه جهان می کرد. ریشی که تماما نشان قدرت بود. نشان "مردانگی" و نشان "مسلمانی" . زنان همکار ، تایپیست ها و منشی ها و بایگان ها ، در نگاهشان مرغ های شلخته ای بودند که راه مرغدانی را گم کرده اند. به جای امید و اعتماد به دستی که دانه می پاشد از خانه بیرون زده اند ، سر خود دنبال دانه می گردند ، و هنری جز فضله انداختن ندارند. باید ادبشان کرد. باید آن قدر آزارشان داد تا دوباره به مرغدانی برگردند. تخم بگذارند و جوجه بپرورند ، و نگاه شیفته و منتظرشان همیشه به در باشد.
این گونه ما را می دیدند. و ما درس می خواندیم ، علوم ارتباطات. دانشجوی لیسانس بودیم و کارمندی و درس همزمان ، با چاشنی آزار ، استخوانمان را فرسوده بود.
مادر دخترکی که حالا روی صندلی نشسته ، همکار ما بود. زنی که طلاق گرفته بود و با دختر خردسالش در تهران تنها زندگی می کرد. ما مجرد بودیم و از خانواده ی شهید ، احترام ما را کمی ، فقط کمی بیشتر نگه می داشتند. زن مطلقه آماج تندی ها و آزارها بود. مخصوصا که دختر دبستانی اش را مجبور بود به اداره بیاورد.
ما و زن مطلقه دوست بودیم. بین اتاق اجاره ای او و خانه ی قدیمی ما در خیابان آزادی ، رفت و آمدی همیشگی جاری بود. دخترک همبازی فرزندان خواهر ما بود و ما را خاله صدا می زد. خاله ر....
آن روزها گذشت. چند سال بعد زن مطلقه ازدواج کرد و ارتباط ما به صفر رسید. ما به تحصیل ادامه دادیم ، تا فوق لیسانس و دکترا. سی و چند ساله که بودیم چیدمان شطرنج زندگی حسابی به هم خورد. مردی از دسته ی ریش دارهای پر زور و زر به خواستگاری ما آمد. بله گفتیم و جهان زیر و رو شد.
آسمان بی ستاره ی شب ناگهان ستاره باران شد. پنت هاوسی در پاسداران جایگزین خانه ی کلنگی خیابان آزادی شد. ماشین پژوی نقره ای به یک عمر اتوبوس سواری پایان داد. صورت و ابروهای دست نخورده را به آرایشگر سپردیم و بعد از یک عمر ، صفت نازیبا از پیشانی ما پاک شد. نفوذ و اعتبار همسر ما چنان بود که بعد از عمری کارمندی ساده ، مدیریت فرهنگسرای بزرگی را به ما سپردند. همین فرهنگسرایی که حالا در دفتر مدیریتش نشسته ایم و داریم دخترکی از گذشته ها را برانداز می کنیم.
دوستش نداریم. دخترک بوی گذشته می دهد. بوی اتوبوس های عرق آلود. بوی فقر. بوی تنهایی . دخترک به یادمان می آورد که روزی ، یکی از همین مردم عادی بوده ایم. اسیر زخم ها و کمبودها . از فراز برج عاج ، از ما بهتران نگاهمان می کردند ، از بالا. زیر وزن گاهشان خم می شدیم .
دخترک به یاد دارد. نامم را می داند. خاله ر.... صدایم می کرد. به یاد دارد که شب ها نان و شیر می خوردیم. یادش هست که از کجا آمده ایم ، کجا زندگی کرده ایم و چه بر ما گذشته است.
دخترک نگاه می کند. صورتم را نگاه می کند و میبینم که حیرت کرده است. سالها مرا ندیده و دارد چهره ی تازه ام را با تصویر قبلی مقایسه می کند. چادر گران قیمتی به سر دارم و روسری رنگین ام از مارک معروفی ست. عطر خوشبویی زده ام و آرایش ملایمی دارم. حالا که پول دیگر مسئله ای نیست بهترین محصولات آرایشی سلامت پوستم را تضمین می کنند و می دانم از سنم جوان تر به نظر می رسم.
امروز صبح در آینه نگاه کرده ام و به خود لبخند زدم. زنی که در آینه لبخند می زد زیبا بود ، مورد احترام ، موفق . ثروتمند بود. مدیر و فرمانروای گروه بزرگی کارمند. از چاله های زندگی پریده بود و به جای خوبی رسیده بود.
در نگاه  دختر ، کس دیگری پیداست. "ر..." ای که او می شناسد من نیستم. در چشمان او خودِ چندین سال قبل را میبینم. "ر..." ای که زیبا نیست. بدخلق و ناکام است. کارمند دون پایه ای ست که تحقیر می شود. فقر گلویش را می فشارد و از دسته ی "متوسط رو به پایین" راه خروجی ندارد.
دخترک را دوست ندارم. نه خودش را و نه حافظه اش را. از سر رو در بایستی او را پذیرفته ام. هجده نوزده ساله است و زبان درس می دهد. مادرش ، دوست و همکار سابق ، از من خواسته به او فرصت تدریس بدهم.
چرا؟
کسی به من فرصت نداد ، مدرک پشت مدرک می گذاشتم و اداره ی مردسالار نادیده ام می گرفت.
این دخترک اگر اینجا باشد ، دیگران در نگاه او "منِ سایق" را خواهند دید. ر... ای را که هیچ ستاره ای در آسمان ندارد. تصویر منی که ملکه ی این ملک هستم خواهد شکست.
چرا باید به اینجا بیاید؟ چرا باید روزهای ویران گذشته را به یادم بیاورد؟
چرا دوباره مرا تا فرودست مردم عادی ناامید پایین می کشد؟
من عبور کرده ام و نباید ، نمی توانم به عقب نگاه کنم.
این طوری می شود که تحقیرش می کنم.
از بالای برج عاج نگاهش می کنم که بفهمد من و او دیگر همسفر یک جاده نیستیم. بفهمد "خاله ر..." ای که دوست و هم ردیف مادرش بود ، حالا بالا رفته است ، کاخ نشین شده است ، و مثل قبل برایش نان و شیر نمی آورد تا با بچه ها شام بخورد.
باید بفهمد. باید برود. او را اینجا نمی خواهم.
باید درشت و واضح نشان دهم که زمانه عوض شده. که پارچه ی چیت ارزانی که هر دو می پوشیدیم ، فقط از آن اوست امروز . من حریر ایتالیا می پوشم و دستان گلی گذشته آن را لک خواهد کرد.
- خوب ، شنیدم زبان درس میدی. ساعتی چه قدر می گیری؟
- ... قدر.
- خوب ، من هم بیشتر از این پرداخت نمی کنم. مدرک داشگاهی هم هنوز نداری.
- نه هنوز .
-اگر خواستی با منشی تماس بگیر و هماهنگ کن. من امروز خیلی گرفتارم.
- بله ، مرسی. مزاحم نمی شم.
دخترک می رود.
در بسته می شود و من آرام می شوم. می دانم که تماس نخواهد گرفت. فرهنگسرای من شمال شهر است و مبلغ ناچیزی که به او وعده داده ام کرایه راهش خواهد شد. سردی صدایم دستانش را به لرزه انداخته و رفتار تحقیرآمیزم به قلبش زخم زده. خواهد رفت و مرا آسوده خواهد گذاشت.
من و همسر ریش دارم ، با پست کلیدی و نفوذ بسیارش.

منی که مرغ رام خانه ی او شده ام ، و زیر سایه اش به تمام چیزهایی رسیده ام که سالها تلاش و درس خواندن و جنگیدن به من نداد.
منی که جوجه هایم را پرستار نگه می دارد و اگر نان و شیر بخواهم ، خدمتکار خانه آن را خواهد آورد.
گذشته ، باید بمیرد.

پ ن : ر... ، متن را که شروع کردم عصبانی بودم. آن روز پاییزی ، وقتی از فرهنگسرای تو بیرون آمدم ، ساعت ها در خیابان راه رفتم و گریه کردم. تحقیر شده بودم. من روزهای بسیاری همبازی خواهرزاده ی های تو بودم و مادر مهربانت برای من مادربزرگ عزیزی بود. رفتار زهرآگین آن روز تو ، زخم بدی در دلم کاشت که تا همین دو ساعت پیش آزارم می داد. این متن را که می نوشتم ، کلمات ، کلمات مقدس ، نشانم دادند که تو آن روز کجای داستان بودی. برای اولین بار دیدم که در نگاه تو تهدید بوده ام. یادآور سیاهی دورانی که می خواستی از تاریخ محو شود.
ر... . تو بهترین آدم دنیا نیستی. مهربانی و بزرگواری از صفات نیک تو نیست. اما هیولا هم نیستی. زخم هایی که میزنی از ضعف توست و نه قدرت. محرک رفتار آن روز تو ، ترس بوده و نه شقاوت.
تو را می بخشم و عبور می کنم.
 
پ ن 2 : خطاب به دخترک دلشکسته  هجده ساله ای که در خیابان شریعتی راه می رود : گریه نکن. ده سال دیگر تو مدرس موفق موسسه ای معتیر خواهی بود ، با درآمد کافی و سر افراشته. فقط به یاد بیار ، که ثروت حقیقی تو ، خود تو هستی. مهربان بمان ، انسان و حساس و گرم. زندگی گرم است ، مثل خورشید. ماه ، سرد و زیباست ، اما کسی را زنده نگه نمی دارد. لبخند بزن ، آدم ها لمس کن و دوست بدار. همه ما اگر عریان در صحرا رها شویم مثل هم هستیم.

Epicurean Mind

زندگی.
اصلا زندگی چیست؟ حرکت کاتوره ای ما در جهانی که مدام در حال گردش و تغییر شکل است. عمر آدمها و چیزها و روابط هر مقداری می تواند باشد ، از چند ثانیه برای حباب صابون گرفته تا چندین قرن برای فلان بنای تاریخی. از کم عمرها و سالدارها که بگذریم ، عمر باقی چیزها را سخت می شود پیش بینی کرد. آدمها و روابط از همه بدترند. تلاش برای کشف فرمول عمر رابطه معمولا به جایی نمی رسد ، متغیرها و شرایط مدام تغییر می کنند و ابعاد پنهان وجود آدم ها اغلب خودشان را هم متعجب می کند. اینطوری هست که "تا ابد" ، هرگز به ابد نمی رسد. عمرش اگر خیلی دراز باشد اندازه ی طول عمر یک آدم معمولی ست ، و اغلب کمتر. "ابد" می تواند پنج دقیقه ی دیگر باشد ، وقتی که اتوبوس بی آر تی محکم تنه اش را به او می کوبد. این هم البته چندان پر تعداد نیست . بیشتر وقت ها صرفا دو دو تا چهار تای ذهن کسی به هم می ریزد ، خروجی معادله که روزگاری "عزیز دل من" بود ناگهان چیز دیگری از کار در می آید. اینطوری می شود که یکی همچنان در رویای "ابد" شناور است و طرف مقابل دارد جمله های خداحافظی را توی سرش تمرین می کند.
عجیب و غریب هم هست. بواسطه ی کسی به محیطی وصل می شوی . می تواند تئاتر شهر باشد ، یا آپارتمان ساکتی در طبقه ی چهارم خانه ای در محله ای دور از تو. می تواند کافه ای باشد که پاتوق اوست ، یا حمام دم کرده ای که مدت ها محل تحقق همه ی شادی های نفسانی ات بوده است. تمام می شود. داده های ذهن تو یا دیگری عوض می شوند ، و تو باید سوای آن آدم ، با مکان ها و صداها و لذت ها خداحافظی کنی. کسی بلند نمی گوید ، اما گاه این وداع دوم سخت تر است. مکان ها دوست داری و دلبسته شان هستی. بلکه حتی جادوی صداها و حس ها و دریافت ها بوده اند که تصویر آن آدم را در ذهنت پررنگ و خواستنی کرده اند. آن آدم که برود ، یا اصلا تو برانی اش ، تمام خاطراتی که او در آنها حاضر بوده است ضربدر قرمز می خوردند. روی نقشه ی شهر رستوران ها و کافه ها و پارکهایی هستند که منطقه ی ممنوعه می شوند. خانه هایی هست که دیگر نمی توانی واردشان شوی ، شاید حتی آدمهایی که دیگر نمی توانی ببینیشان.
چه باید کرد؟

بیست و نه سال طول کشیده و تازه همین پنج دقیقه پیش بود که فهمیدم ، فهمیدم رنج من از باختن این پنجره ها بیشتر از رنج از دست دادن آدم هاست. دریا ژرف است و پر ماهی. اما فقط یک "موزه هنرهای معاصر" وجود دارد. فقط یک "تئاتر شهر" .

کافه های کمی هستند که حالت را بهتر می کنند . نباید صرف نظر کرد. زندگی کوتاه است. خیلی کوتاه. شاید سه دقیقه ی دیگر مرده باشی. یا زلزله بیاید . یا این که هشتاد سال دیگر پس از این زندگی کنی ، بی لذت و پر حسرت.
نباید چنین شود. نباید گذاشت که اینجوری تمام شود. بگذار آدم ها بروند. اصلا برایشان دست تکان بده و سفر به خیر بگو. خیلی راحت و با لبخند ، بگو : "خوش گذشت. سفر خوش." و او را تا دم در مشایعت کن و در را پشت سرش ببند. اما از لذتها دست نکش. بیشتر وقتها خوب بودن یک مکان و یک حال به خود ما برمی گردد و نه به کسی که همراه ماست.
این من هستم که زندگی sensual را دوست دارم. من هستم که تئاتر و قهوه ی خوب حالم را بهتر می کند. من هستم که با هدفونی رنگی در گوش می توانم در خیابان های پر درخت و پارکهای بهاری قدم بزنم. با کسی و یا تنها.
زندگی کوتاه است و یا زیادی دراز. فرق نمی کند. باید لذت برد.

Gloomy Sunday

جایی میان خواب و بیداری بود ، با چشم های بسته و نفس های آرام و تنی که برای بیدار شدن دست کم پانزده دقیقه ی دیگر لازم داشت. زمزمه ی عصبی مادر اما ، مجالش نمی داد. پچ پچ عصبی و مداومی که میگفت : دیر شده ، خواب ماندیم ، زودتر بلند شو. نه پانزده ، که پنج دقیقه هم مجال آسودن نبود. خواب سنگین و بی رویای شب تمام شده بود و هر چند هوا همچنان تاریک و شبانه به نظر می آمد ، اما صبح شده بود. همین تضاد ظاهر و معنا بدجوری آزارش می داد. مثل صبحی که بی روشنای روز شروع می شد ، با ماه و چند تایی ستاره در آسمان ، و سرمایی که بوی شب می داد. یا زمزمه های صبحگاهی مادر ، پر تنش و تهدید آمیز ، با تن صدای خیلی پایین که بقیه بیدار نشوند و کلماتی که در حقیقت مناسب فریاد بودند. باید بلند میشد. بدن بی حس و خواب رفته را باید بیدار می کرد ، هر چه زودتر. چراغ اتاق روشن بود و مادر با گام های سبک و شتاب زده در خانه می چرخید. موقع ایستادن پاهای بی حسش به کتاب قطور کنار تخت گیر کرد و سکندری خورد. رمان کلاسیکی بود که تا دیروقت شب بیدار نگهش داشته بود. نگاه خشمگین مادر رو روی خود دید و با نوک پا کتاب را زیر تخت سراند. مادر یکسره زیر لب غرغر می کرد . کلمات را تشخیص نمی داد ، اما از ابروهای گره خورده اش میشد فهمید که باز دارد در مورد عرضه ای که در او نیست و تنبلی که در او بسیار است حرف می زند.
سفره ی صبحانه باز بود و مادر طبق معمول زخم زبان داغ سرو می کرد. توی ظرف مربا دختری با لباس فرم مدرسه مدرسه شنا می کرد ؛ دختر یکی از دوستان مادر ، با نمره های عالی و هوش سرشار ، که دل به درس می داد و همیشه شاگرد اول بود و جای خواندن کتاب های کتابخانه به درسش می رسید. آینده اش بی شک شیرین تر از مربای آلبالویی بود که دورش را گرفته بود. توی ظرف پنیر پرنسسی نشسته بود ، با لباس پفی و سفید به قالب پنیر تکیه زده و لبخند میزد. این یکی دختر فلان همکار اداره ی مادر است. خانم و مودب و بی نقص ، به جا و درست حرف می زند ، هرگز دردسر درست نمیکند و صاف از کارخانه ی باربی در آمده. گرسنه نبود. معده اش را انگار دستی به هم گره زده بود و چیزی سینه اش را می فشرد. چای شفاف بود و کسی در آن شنا نمی کرد. چای را شیرین کرد که سر بکشد.
-"یواشتر هم بزن ، مگر جای شکر سنگ در آن ریخته ای؟ "
سیر شده بود. از صبحانه ی نخورده و روزی که نیکویی اش از صبح خوش آهنگ آن پیدا بود. باید لباس می پوشید و بیرون میزد. لباس فرم مدرسه زشت بود و ظاهر کهنه و اتو نخورده زشت ترش می کرد. مهم نبود. خود را زیبا نمیدانست. با ابروهای برنداشته و خط تیره ی بالای لب ها ، کاریکاتور دانش آموزی دبیرستانی بود ، از آن دخترهای سر به زیر و درستی که جای نگاه کردن به پسرها زمین را نگاه می کنند ، ستون فقراتشان کمی قوز دارد تا برآمدگی سینه هاشان کمتر دیده شود ، و مقنعه ی دراز و گشاد چانه دارشان موهای سفت بسته شده را کاملا می پوشاند. از آن دخترهایی که ساکتند و جای زندگی کردن رویا می بینند ، با چشم های باز ، سر کلاس درس و یا هر جای دیگر. توی رویاهایشان از موهای زاید صورت و لباسهای زشت اجباری خبری نیست. اصلا گاهی تغییر ملیت هم میدهند. زیبا هستند و موفق خوش لباس ، آدمهایی از سرزمینهای بهتر دوستشان دارند ، مردهای آن طرف کره ی زمین که جوش های زشت روی صورت ندارند ، متلک نمی اندازند و با گروه دوستان بیکارشان  دخترهای یونیفرم پوش خجالتی را مسخره نمی کنند. توی رویا میشد نویسنده بود و یا دانشمند ، قبلتر ها حتی می توانست فضانورد هم باشد. و تمام این رویاها ، قرار بود جایی در آینده حقیقی شوند. جایی قرار بود مسیر خاکی جاده به سنگفرش سنگی تبدیل شود که شاید فرش قرمز درازی هم بر آن گسترده است. شاید آنجا دانشگاه بود . شاید مهاجرت به غرب ( چطور ، چگونه؟ کی ؟ نمی دانست. ) فقط آرزو داشت جایی در آینده واقعیت تمام شود ، دور گردون بچرخد ، و زندگی به سبک رمان ها درآید.
جایی که دخترها بتوانند آنا کارنینا و دلفین گوریو و مادام دوباری باشند و سرزنش نشوند. جایی که آقای دارسی ها به الیزابت بی پول و ادیب و بی فریب دل می بازند ، و جین ایر بی هیچ ستاره ای در آسمان به هرچه که می خواهد می رسد. جایی که بت شبا و تس دوربرویل از خطا کردن لذت می برند و برای دختری مثل " سو " ، "جود گمنامی" پیدا می شود. "رمدیوس خوشگله" تمام عمر خودش هست بی نیاز به هیچ تظاهری و آخر هم به آسمان میرود. و "الیزا" ، الیزای سرکش و فراری از خانه ، در سرزمین طلایی برای خودش خانه و زندگی می سازد.
با مادری کماکان خشمگین از خانه خارج شد. هوا هنوز روشن نبود و ماه رنگ پریده گوشه ی آسمان چسبیده بود. خنکای صبح لرزشی به تنش انداخت. مادر دیگر اجباری به زمزمه نداشت و همان حرف های قبلی ، با کلمات تازه تر و صدای بلند به گوشش خوانده می شد. ایستگاه اتوبوس سر کوچه بود و باید خود را به سرویس که دور میدان صادقیه سوارشان می کرد می رساندند. نزدیک میدان مادر چادرش را از کیف در اورد و سر کرد. کارمندی اداره ی فلان دردسرهای خودش را داشت و چادر سیاه منفور شاید کمترین آن ها بود.
نزدیک میدان ، سر جای همیشکی منتظر سرویس ایستادند . در سکوت ، این بار. گاهی میشد که همکار و آشنایی به آنها ملحق شود ، و سکوت آبرومندتر از حرفهای همیشگی بود.
سرویس سر ساعت می رسید. اتوبوس کوچک قدیمی بود ، آبی رنگ و جمع و جور. راننده اتوبوس را دوست داشت و به آن می رسید. کهنه ، اما تمیز بود ، با بخاری که همیشه کار می کرد. عکس و یادگاری و گل های مصنوعی به در و دیوارش الصاق شده بود ، و رادیو پیام  هیجان زده از بلندگو هایش آواز می خواند. سرویس سواران اغلب خواب آلوده بودند. یا چرت می زدند و یا با نگاه مات منظره ی خیابان شلوغ را تماشا می کردند. حال و هوایشان تضاد غریبی داشت با گوینده ی رایو پیام ، که صدای هیجان زده اش کم و بیش به جیغ می مانست و با پیچ و تاب هایی که به صدایش می داد انگار مردم را دعوت به رقص می کرد. اشعار هایکووار را با ناز می خواند و جملات قصار را با لحنی رویا زده ، به بازیگری می مانست که چند نمایش کمدی و درام و موزیکال را همزمان روی صحنه اجرا می کند ، و صد البته خودش تک بازیگر تمام این اجراهاست.
آن روزها دخترک رادیو پیام را دوست داشت. گاهی به مدد بخت می شد قطعه های خوب موسیقی را در راه شنید ، تکه هایی که اغلبشان را قبلا شنیده بود و در حافظه داشت. اغلب موسیقی بی کلام بودند ، کیتارو ، یانی ، گاهی حتی قطعه های کلاسیک.
بعدا ، در طول ساعات کشدار و پر خمیازه ی مدرسه می توانست به رویا فرو رود و آن ها را در ذهن برای خود بنوازد ، اینطور می شد که مثلا سر زنگ حسابان می دیدی که دارد لبخند می زند ، لبخندی که بی شک به افتخار موزیسین اروپایی بود که دو قرن پیش مرده بود ، و به خرچنگ قورباغه های روی تخته و معلم بد اخم ریاضی هیچ ربطی نداشت.
مدرسه آن طرف شهر بود ، نزدیک اداره ی مادر ، دست کم یک ساعت راه بود و ترافیک صبحگاهی شهر طولانی ترش می کرد. سرویس از نزدیکی خیابان مدرسه می گذشت و او را همان جا پیاده می کرد. بعد خیابان فرعی خلوتی بود که به مدرسه می رسید ، تک و توک دانش آموزانی که توی پیاده رو به سمت مدرسه می رفتند. ساعت هفت صبح بود . هوا روشن و تازه بود و پر از وسوسه. او بود و شهری که تازه داشت از خواب بیدار می شد. انتهای این خیابان ، کوچه ای بود که به مدرسه میرسید ، ساختمانی بزرگ و قدیمی ، بدون درخت ، با پنجره های میله دار. توالت های غار مانند بویناک که انگار هرگز نظافت نمی شدند ، و کلاس های بزرگی که هر یک چهل دانش آموز را پذیرا بود. مدرسه هر روز صبح روح جوان او را می بلعید و ساعت یک و نیم ، تفاله ی خسته و پیرش را بیرون تف می کرد.
دوستی نداشت. درس ها را دوست نداشت. ادبیات عزیز بود اما معلم ادبیات نه. خدا آن روزها دوستش بود اما نمازخانه ی نمناک بوی پا می داد. بینش اسلامی راهنمایی در سلوک معنوی نبود ، کتاب بدخلقی بود پر از آیات و احادیث عربی ، که راه آموختنش فقط حفظ کردن و فکر نکردن بود. سوال کردن هم مجاز بود ، به شرط این که جواب همیشگی معلم برایت کافی باشد : " شما علم و فهم لازم برای درک مفاهیم بزرگ کتاب را ندارید ." ریاضی و فیزیک درس هایی بودند که معلم حوصله ی شیر فهم کردنشان به چهل نفر را نداشت ، یا باید معلم خصوصی می داشتی و یا از غیب آن ها را می دانستی. خارج از این دو حال احمق تنبلی بودی که باید محض عبرت بقیه پای تخته می آمد و تحقیر می شد ، و نمره های امتحانش را باید حضوری و تراژیک به خانواده اش اطلاع می دادند.
هر روز صبح وسوسه می شد راه را کج کند و به مدرسه نرود. این سوی خیابان به مدرسه می رسید و آه. سوی دیگر نامعلوم بود. شاید به جای بهتری می رسید؟ شاید میشد کتابخانه ی خلوتی یافت و تمام روز کتاب خواند؟ نه . باید می رفت. اسامی غایبین هر روز به دفتر فرستاده می شد ، و ناظم با صدایی شوم خبر غیبت آن روز را به خانواده شان می داد. تحمل انفجار خشم مادر را نداشت. این بود که با قدم های سست ، قدم های نومید ، خیابان را تا مدرسه می پیمود ، با نگاه به زیر انداخته وارد مدرسه می شد تا روزی دیگر را به مسلخ ببرد.

Decay

تلویزیون را خاموش کرده ام و سکوت مثل ملافه ی سپید خنکی روی اعصاب شنوایی ام می نشیند. چندان هم ساکت نیست ، هر چند ، صدای شستن ظرف های بی پایان آشپزخانه می آید. همین هم ، بعد از ساعت ها غارغار تلویزیون غنیمت است. مادرم امروز خانه مانده و صدها سریال دیده. آی فیلم و تماشا و یک تا پنج را به هم پیوند زده و صدای هزار مدل گریه و مویه و استغفار در گوش هایم زنگ میزند. از بلندای بخت من همین بس که تمام این سریال ها تکراری هستند ، دو باره و سه باره و ده باره دیده می شوند و هر بار عین بار اول مادرم مشتری ست.
به او که فکر می کنم ، مادرم ، دو چهره ی مختلف می بینم. یکی آن است که از سالهای دور به خاطر دارم و خودش تعریف کرده است. دیگری همین زنی ست که الان روی مبل تکیه زده و دارد کتاب " مواد عذایی شفادهنده" را ورق میزند.
آن مامان سالهای دور فرق داشت. بالزاک و سارتر و رولان می خواند و کامو و هدایت را دوست داشت. هنوز دست خطش پشت کتابهای قدیمی دهه پنجاه مانده است. متن اغلب سوال گونه است ، معماهای ذهن دختری که انگار سعی دارد کتاب تازه خوانده شده را به زمینی که در آن ساکن است وصل کند ، و روی طنابی که یکسرش به اروپا بسته است و سر دیگرش به محله ای قدیمی در شیراز بندبازی کند. روی همه ی روایات سیندرلایی دور و برش خط کشید و رفت سربازی ، بعد هم توی شهرهای کوچک اطراف کتابدار شد و زندگی مستقل به هم زد. مادری که از طلا بیزار بود و کفش های خرید عروسی اش کفش کوه بودند. مادری که با پیراهن مردانه ی گشاد چینی ، شلوار جین و موهای همیشه کوتاه ، به پسرک خوشگلی می مانست که خط چشم ظریفی کشیده باشد.
مامانی که سالهاست با من زندگی می کند اما ، کس دیگری ست. چادر سر می کند و لباس های گشاد اتو نخورده اش نقش گل و بته های درشت دارند. موهایش بلندتر است و کمی ژولیده ست. انگار با آینه و با خودش قهر است ، و عینک های متعددش انگار به عمد ، زشت انتخاب شده اند. کتاب چندانی نمی خواند و مجله های مزخرف زرد همه جای خانه ولو هستند. وقتی خانه است تلویزیون دمی خاموش نمی ماند و تمام برنامه های آشپزی و روانشناسی و خزعبل سیما دوره میشوند. محافظه کار شده است و بزدل . در برابر قدرت ، مطلقا هر قدرتی ، خواه مدیری از محل کار باشد و خواه مرد همسایه ، تسلیم و سر به زیر است.
من هر روز نتیجه ی این استحاله ی ترسناک را می بینم و به خود می لرزم. کم کم حس می کنم گردن من هم دارد خم میشود ، اصلا بلکه همین روزها مچ خودم را در حال خواندن مجله ی زردی بگیرم.
باید جلویش را گرفت. به هر قیمتی. عضو قانقرایا گرفته را دور انداختن بهتر است از فساد سراسری روح و تن.

Dungeon

می خواهم بنویسم. ناگزیرم از نوشتن ، از زنده نگه داشتن شعله ی حیات که در اعماق مغاک تیره ی میان سینه ام سوسو میزند. مدت ها به سیاهی اش خیره شدم و نوری نبود ، سنگ ریزه هایی که به جستجوی خود به درونش پرتاب می کردم بی هیچ آوایی از برخورد در تاریکی محو می شدند و من، هراسان از این بودن خاموش و سیاه ، از خود رو میگرداندنم و دنیا را نگاه می کردم . دنیای آدمهای راست قامت و متحرک ، آدمهایی با نبض تند و شور حیات در رگهاشان . می دوند و می ایستند و دور خود می چرخند ، هر لحظه زندگی را با نفس هایشان به درون میکشند و در بازدم حسرت بیرون میدهند. فریاد بلند افکارشان ذهنم را می آشوبد و زایش دایمی سلول هاشان به وحشتم می اندازد.
می گویند برای غلبه بر آنچه از آن در هراسی ، باید خود را به تمامی در آن غرق کنی. چنین کردم. با چشم های بسته میان جمعیت پریدم ، و تقریبا بی درنگ راهم را گم کردم. در ازدحام بوها و صداها و فریادها دور خود می چرخیدم. بدن های عجول عابران در حرکت به این سوی و آنسوی می راندم ، و فریادهای اعتراضشان قدرت کلام را از من می گرفت. گنگ شدم ، به سختی خود را به حاشیه ی خلوت تر رساندم تا نفسی تازه کنم. من آنجا چه می کردم؟ نه میلی به زیستن داشتم و نه دستی به رقابت با زندگان. چیزی که هست ، در این آمفی تیاتر رومی راه خروجی نیست ، باید بازی کنی ، تنها آخر داستان معلوم میشود که چه کسی ، گلادیاتور زخمی ، شیر نر خشمگین و یا زندانی محکوم به مرگ زنده از این بازی خارج میشوند. آن آخرین زنده ی میدان هم نگاهش به شصت همایونی مقدس خواهد بود ، که به آسمان نشانه می رود یا مبارز برنده را به خاک سرد بازمیگرداند.
بازی کردم. مدتی جماعت زنده را تماشا کردم و کلماتی را که فریاد میزدند از بر شدم ، بعد سعی کردم از حاشیه ی خاک گرفته به میانه ی میدان برسم. تنه زدم و تنه خوردم ، زمین خوردم و برخاستم ، دندان نشان دادم و دست و پا زدم. معلوم بود که بیگانه ام ، در پاسخ فریادهایشان گاهی آواهای من درآوردی جیبریش می ساختم ، ساکت می شدند و خیره نگاهم میکردند ، انگار تازه میدیدند که از آنها نیستم .
کم می آرودم. بازی همان بود و ستم برای همه یکسان ، آنچه مرا دست خالی نگه می داشت جای خالی انگیزه ای بود که بر پیشانی دیگران می درخشید . پیشانی من آسمان تنگی از ابرهای تار بود ، و شکاف سرد و تاریک میان سینه ام داشت مرا در خود می بلعید.
از یادم رفت. کم کم از یادم رفت که این بازی من نیست. چنان مشغول تقلید بودم که فراموش کردم برایم مهم نیست برنده باشم یا بازنده. روی دوش ها حمل شوم یا گوشه ای زمین خاکی حاشیه چمباتمه بزنم. میدان ، زندگی شد و این وسط جای خالی انگیزه استخوان لای زخم بود. فرمول های تکراری بازی را هر صبح پیاده می کردم ، بی روح ، بی حیات .
تا این که درخشید. برای اولین بار ، شعله ای  از انتهای مغاک تیره نگاهم می کرد ، و من به یاد می آوردم.
میان هیاهوی عادی خیابان شلوغ ایستادم و نگاهش کردم. کوچک بود و بی رمق سوسو میزد. فاصله ی چشمک زدنهایش گاهی طولانی میشد ، و می ترسیدم که برای همیشه خاموش شده باشد. آنجا بود که فهمیدم در این جدال سهمی ندارم ، به جای دویدن و نعره زدن همیشگی ایستاده بودم ، وسط راهی خطرخیز  ، و شعله ی خرد دورنم را نگاه می کردم.
نمی گذارم بمیرد.
می خواهم به حاشیه بروم و جای فرو بردن نفس ، آن را بر شعله ی درون سینه ام بدمم. مهم نیست چه خواهد شد. بازی ، هرگز بازی من نبوده است. این شعله ی غریب نوشتن ، هر چه هست ، از آن من است ، جایی میان سیاهچال تاریک سینه ام شروع شده است. انگار که کودکی باشد از استخوان و خون من.
باید بنویسم. باید این تک سلول زنده ای را که در روحم زاده شده است مادری کنم.
روزی ، روزگاری ، گربه ی کوچک رها شده ای به زندگی ام آمد و نجاتم داد. کسی چه می داند ، شاید از این شعله ی کوچک ، طوفان آتشی زاده شود ، و ققنوسی بخیزد که بال زنان ، از این جهنم مدور که در آن گرفتارم نجاتم دهد.