روز تازه ای رسیده است. در درستی این حرف و ژرفای آن هزار نکته باریک تر ز مو نهفته است . اولی اش شاید این باشد که الان اصلا روز نیست ؛ ساعت شش و چند دقیقه ی غروب است. عصری تاریک و پاییزی ، کمی خنک ، برگ درختها هنوز نریخته است ولی سرما گهگاه به زمستان تنه می زند. تازگی اش را هم باید درون سر من یافت ؛ چون امروز هم مثل روزهای دیگر کاری طی شده است. صبح ؛ کار ؛ کلاس ؛ زمزمه ی چهارتا همکار. کمی خنده و کلی خمیازه ، بدو بدو و خستگی. بعد هم خانه و تخت و لپ تاپی که به جهان پیوندم می زند. اما درون من ، درون من چیزی تازه شده است.
کسی رفته است ، کسی که مدت ها اینجا نشسته بود. کسی که دامان ام را گرفته بود و نمی هشت. مرد دلگیری که با زیرپیراهن نیمدار کنچ دیوار ذهنم لم می داد و مجله می خواند. مردی بد قلق ، که نه حاضر بود دستی به کمک تکان دهد و نه دوست داشت چیزی تغییر کند. مهمانی هزار ساله بود که نمی خواست از خانه سهمی داشته باشد. سه سال پیش ، با چمدانی در دست به خانه ی ذهنم آمد. چمدان قهوه ای رنگش را به دیواری تکیه داد و همان جا رها کرد. روزهای بعد ، کم کم لباس خانه به تن کرد و دست از آراستن خود برداشت. خودمانی و بی تعارف با من می زیست. در خانه بود ولی نمی خواست صاحب خانه باشد. حضور داشت ، ولی سهمی نمی خواست و به تبع آن مسئولیتی هم نمی پذیرفت. راحت بود که کسی هرگز از او چیزی نخواهد. حاضر بود زانوهایش را در بغل بفشارد تا جای کسی را تنگ نکند ، اصلا در مخیله اش نمیگنجید که می تواند سهمی داشته باشد و بهایش را هم بپردازد.
سخت و سخت تر می شد. چمدانی که نیمه باز ، کنار دیوار افتاده بود آزارم می داد. حاضر نبود لباس هایش را در کمدی که برایش خالی کرده بودم بچیند. تا کمی هوای خانه به هم می ریخت ، اعلام می کرد که دارد می رود ، که هرگز چیزی نخواسته است و نخواهد خواست. اذعان به ناتوانی خود داشت ، بی هیچ شرم و عزت نفسی.
امروز مرد را از خانه بیرون انداختم. می گفت که به من اعتماد ندارد و آماده ای این نیست که نقش جدی تری را بپذیرد.
سه سال کافی بود. سه سال از کافی هم زیادتر بود ، خیلی زیادتر. می گفت مرا نمی شناخته و حالا که به شناخت رسیده است ، نمی تواند اعتماد کند. چه بهتر. آنچه آرامش ذهنم را می آشفت چمدان او بود ، تکیه زده به دیوار. چمدانی کهنه که از لای در نیمه باز آن ، می شد لباس های در هم ریخته را دید. چمدانی در جایی اشتباهی ، معلق میان ماندن و رفتن.
حالا که رفته است ، روز تازه ای از پنجره ی نیمه باز به درون ذهنم سرک می کشد. هر چند که ساعت نزدیک هفت عصر است و به قانون خزان ، هوا مدت هاست که تاریک شده ؛ من درون سرم پنجره ها را باز گذاشته ام. هوای ذهن من روشن است و بهاری ست. پرده های حریر سفیدی دارم که در نسیم می رقصند و من به تمام گلدان ها و کاناپه هایی فکر می کنم که جای چمدان اش را پر خواهند کرد.