دوست دارم رانندگی کنم. دوست دارم دست در جیب از خانه بیرون بزنم و پله ها را پایین بروم. در تمام طول راه پله صدای همسایه ها را خواهم شنید، صدای گریه و فریاد هیجان زده ی بچه ها، صدای بلند زن همسایه که پشت تلفن قصه ی آخرین خرید ، آخرین دعوا یا آخرین دیدارش با خانواده شوهر را تعریف می کند. صدای تلویزیون پیرزن همسایه که در آپارتمانش را همیشه باز میگذارد ، از ترس این که روزی فرشته ی مرگ زنگش را بزند و او خواب باشد و مرگ نتواند جانش را بگیرد. صدای تار هم می آید ، زن همسایه مرخصی گرفته و زود به خانه آمده تا بنوازد. صدای سکوت هم هست، سکوت ناظم میانسال مجرد که مادرش به تازگی مرده است، پا کشان و سنگین راه می رود و پر چادرش به جستجوی تکیه گاهی به زمین دست می کشد. می شود او را دید که در خانه ی ساکت به دیوارها نگاه میکند، و صدای فریاد دیوارهاست که این همه سنگین است. پایین می روم، نه با آسانسور که از پله ها. بعد پارکینگ هست، صدای سلام ماشین که به فشار دکمه ی ریموت صدایش کرده ام. در ماشین را که می بندم دنیا ساکت می شود. من هستم و اسب آهنی ام، من ، پرنس اسب سوار بخت خودم ، بر مرکب نجاتی سوار که خودم راننده اش هستم. به کیف مارون که روی صندلی کنار راننده نشسته است می گویم : "محکم بنشین عزیزم." چرخش سوویچ و غرش تایید مرکب راهوارم ، و بعد رفته ایم. دور شده ایم. پیچ خیابان های آشنا را رد می کنیم ، ترافیک را دور میزنیم ، با پنجره های بسته. دور و دورتر. بعد می رسیم به جایی غریبه. خیابان هایی که نمی شناسیم ، قسمت بیگانه ای از شهر ، شاید شهری دیگر حتی. رنگ ها سبز و آبی و قهوه ای که می شوند سرعت را کم می کنیم. پنجره را باز میکنم و میگذارم نسیم بیگانه به داخل سرک بکشد. به ضبط ماشین لبخندی میزنم و آواز سر میدهم. برای خودم و برای اسب آهنی ، برای کوچه باغ های غریبه ، برای ضبط ساکتی که نگاهم میکند خواهم خواند ، میگذارم شال از سرم سر بخورد و باد موهای بسته ام را باز کند. میگذارم هوای تازه یادها را از حافظه ام پاک کند ، بوی غذای روی گاز ، بوی بدن های خسته ی متروسوار ، بوی کباب ترکی حاشیه خیابانی پر دود. که می داند به کجا خواهم رسید؟ کریستف کلمب هم منتظر آمریکا نبود وقتی مرزهای بعید اقیانوس را می پیمود.
پ ن : تازه در امتحان آئین نامه قبول شده ام، Keep your fingers crossed
پ ن 2 : اینجا تقریبا هیچ خوانند ی ثابتی نداشته و ندارد ، رهگذری اگر گذارش به اینجا رسیده لبخندی برایم بگذارد.
پ ن 3 : ماشین می خواهم.
مدت هاست که ننوشته ام و از زیر مونولوگ خاموش م با خودم در رفته ام. از ترس انتخاب روزها را میگذارنم و میگذرم. اما اینطور نماند. وبلاگ جیران
را دیدم. حرف های آشنا ، از جنس خودم. هدفهایم ، ارزش ها ، رویاها و
برنامه ام برای ادامه ی راه به یادم آمد. دیدم آرام آرام کج شده ام ،
بیراهه رفته ام. یادم رفته ست چه می خواهم و شادی ام کجاست. جیران تکانم
داد. دوباره دیدم. دیدم که زیر یوغ هرگز شاد نخواهم بود ، خواه تاج خار به
سرم باشد و یا تاج طلا. دیدم که جامه ی کهنه ی سنت که دارم خودم را قانع
میکنم بپوشم چه نخ نما و بویناک است ، با شنل و یوفوریا و وانیل نمیتوانم
از بویش فرار کنم.
دیدم که شاد نخواهم بود اگر بمانم.
دیدم که اگر
آقای دانشمند هم روی زانو و انگشتر الماس به دست خواهان من باشد باز هم
حاضر نیستم وجود انسانی ام را با صد امضا به او و هیولای قانون بفروشم و
برای همیشه هویت و حرمتم را ببازم.
دیدم صورت زشت ده سال آینده ای را که در اینجا بگذرد.
دیدم بندهایی را که دورم محکم تر خواهند شد، پاهایم را که هر چه تندتر بدوند انگار بیشتر جا میمانم.
و بعد این پست لاله.
باید رفت.
مهم
نیست تعداد کلاس های این ترم و آن ترم. مهم نیست ارزش یابی و چارت محبوبیت
من به عنوان مدرس. مهم نیست زیر ابرو و لباس و شمع محفل بودن.
مهم من هستم.
همین
منی که دیگران فکر میکنند نیاز به سوهان کشی دارد چون اندازه ی قالب های
محبوب روزگار نیست. همین منی که سال هاست عهد بسته ام به جای بهتری راهبرش
شوم. جایی بهتر با مقیاس سلیقه و خواست خودم. حتی اگر در نگاه دیگران
دیوانگی باشد.