گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

سرما خورده ام. با ریه هایی که سوت می زنند و سری که منگ است نشسته ام و "سیب و سرگشتگی" می خوانم. چه قدر این گوگیجه ی سرماخوردگی را دوست دارم ؛ انگار مرز میان حقیقت و خیال را مه می گیرد. ناتوانی جسم همیشه به نحو غریبی خوشحالم کرده است. انگار جایی درون من ، کسی باور دارد که هر چه جسم اش ناتوان تر شود روحش بالاتر و سبک تر پرواز خواهد کرد. خوب ؛ عقل سلیم (اگر که داشته باشم) اینطور فکر نمی کند. خیلی جدی معتقدم من در مرزهای جسمانی ام تعریف می شوم . نفس کشیدن و پالس های مغز ام که قطع شوند ، از من چیزی نمی ماند.
سرفه می کنم و گیج می روم و خوشبخت ام ؛ هر چند که خانه سرد است و پکیج خراب است و از صبح هزار بار با مادرم درگیر شده ام. دو دو تا چهار تا که می کنم می بینم دردی ندارم . کسی آزارم نمی دهد ، کسی به زور لمسم نمی کند ، در خانه قفل است و حتی سکوت ؛ . زن همسایه بچه اش را بغل زد و بیرون رفت ، مادرم نیست و تلویزیون خاموش است و سکوت مجلل و گرانبهای کمیاب هم در فضا جاری ست. از آن لحظه های محشر زندگی ست که می دانم ناچار نیستم فردا صبح زود بیدار شوم ، کار عقب مانده ای ندارم و از صدقه سر ویروس هایی که در من نشو نما می کنند دارم در گیجی ملسی دست و پا می زنم.

Dreams under my pillow


امروز صبح برای آزمایش خون بیدار شدم و راهی آزمایشگاه . این موضوع هیچ دخلی به این نوشته و "رویاهای زیر سرم " ندارد ؛ فقط می خواهم بدانی که ساعت هشت صیح قدم زنان در پارک شهر به سوی خانه می آمدم و به تو فکر می کردم. به این که هیچ علاقه ای به خواندن نوشته هایم نداری و حتی به شنیدن شان. خیلی بر خورنده است ، نفرت انگیز هم. دائم مشغول محاسبه ام که از رابطه مان چه مانده است. حرف خاصی برای زدن نداریم ، علاقه ای به من و نوشته هایم در تو نیست. صورت بدون آرایش ام را دوست نمی داری و در بیماری و سختی ها همیشه تنها هستم.
عزیزم ؛ تو دوست خوبی بوده و هستی ؛ اما بیشتر از آن؟ نمی دانم.

GFY Tsunami Biatch


یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ... و انگار طنابهای نادیدنی که روحم را می فشرند رهایم کرده بودند. آزاد بودم ؛ سبک و رها. مهمان ناخوانده ای بودم در جمع و خبر داشتم که حضورم خواستنی نیست. مهم نبود . من بودم و زنده بودم حرف میزدم ، بی آنکه برایم مهم باشد عزیز نیستم. حال خوبی بود. به یادم آورد که این دختر نایس و پر لبخند همه روزه ، فقط یکی از من های ساکن کالبد من است. شاید صورتکی که خودم هم باورش کرده ام. چه خوب بود. به سر درد روز بعدش می ارزید.

حالا که شب است و من از گرسنگی بی خواب شده ام ؛ یاد حس رهایی ام می افتم و کمی از خود خشمگینم. کی این همه ترس مرا فرا گرفت؟ ترس ها همیشه بوده اند یا کم کم به من رخنه کردند؟
ترس از پذیرفته نشدن ؛ بیگانه بودن ( که همیشه ی خدا هم بیگانه بوده ام )
ترس از کتک و دست های سنگین و موذی شریر ( که حالا زیر خاک پوسیده اند )
ترس از فقر و بی پولی
ترس از این که دیگران بدانند بر من چه گذشته است
ترس از خواسته هایم
ترس از تنها ماندن
ترس از این که متفاوت باشم
در عین حال ترس از این که متفاوت نباشم و زندگی منفور دیگران را زندگی کنم.
مهم نیست ، ها ؟ کل داستان آن قدرها مهم نیست که به این حجمه ی ترس دچار شوم. چیزهایی هست برای از دست دادن ؛ بله.
شغل ؛ روابط اجتماعی ؛ چهارتا تکه خنزرپنزر .
حقیقت این هست که دو سه سال اگر در زمان عقب بروم همه ی این "داشته های" امروز ناپدید می شوند. خانه ای که از شن ساخته شده است سست است و به موجی از هم فرو می پاشد . این روی سیاه داستان است که همه خوب میدانند. اما این قصه ی خانه ی شنی وجه دیگری هم دارد : خانه ی شنی ساختن ارزان و ساده است. به فرض که موج بزرگی خانه ات را با خود برد. به راحتی گوشه ی دیگری از ساحل ، بلکه جایی دورتر از دسترس موج ؛ خانه ی شنی دیگری می سازی . سریع و ارزان و سست ، دقیقا مثل خانه ی قبلی ات . یا حتی بهتر ، چون تو تغییر کرده ای و خانه ات هم فرصت تغییر کردن دارد.
در عوض خانه ی سنگی ( که برنده ی غالب قصه هاست ) را دوست ندارم . از آن خانه هاست که دوست دارم مهمانش باشم و اما صاحبش ؛ نه. خانه ی سنگی محکم است ، اما زلزله که بیاید مجال ساختن خانه ی تازه ای نخواهی داشت. بر سرت خراب می شود و گورت خواهد شد. ستگ هایی که امنیت تو را ضمان بودند مسئول ستاندن جانی می شوند که تو برای حفظش به آنها پناه برده ای. گیرم که زنده هم بمانی ؛ ساختن خانه ی سنگی دیگری آسان نیست. گران است ، زمان بر و سخت است. گیرم که اصلا هرگز زلزله ای نباشد و خانه ات تا ابد تو را از گزند دنیای دنی دور کند. فایده اش چیست؟ تو هستی و سنگی که از تو سخت تر است. تغییر دادن اش ناممکن است و محکوم می شوی به تکرار ، تکرار روزها و کارهایی در تناسب با خانه ی سنگی است. او از تو سخت تر است ، پس تویی که ناچاری به قالب خانه ات تن دهی و عادت کنی.
خانه ی سنگی نمی خواهم.
دلیلی برای ترسیدن ندارم.
چیز زیادی هم برای از دست دادن نیست. دوست دارم طوری زندگی کنم انگار که جای خون باده در رگهایم می چرخد ، جسور ؛ زنده و کاملا بی خیال.


پ ن : این متن قرار بود صرف ناسزاگویی به فلان دختری شود که روزی می شناختم. دوستی که از من آن روزها خسته شد و خیلی تلخ و وحشی رابطه را گسست. بعدها ؛ سالها بعد ؛ در عروسی دوست مشترکی هم را دیدیم و دماغ بالا گرفته و رفتار سردش حیرت آور بود ، انتظار دوستی نداشتم ولی دشمنی هم بیهوده می نمود. چند وقت پیش آن دوست مشترک خبرم داد که می تواند برای چاپ کتاب و ترجمه و این داستان ها به گروه خوش نامی معرفی ام کند. از قضا بند ارتباط به همان دوست دماغ سربالا می رسید ؛ به دوست مشترک گفتم که داستان من و چشمه ی نفرت و پرچم جنگ شوخی بردار نیست. گفت که مهم نیست و فلانی آدم جالبی ست و اصلا حافظه ی برای یادآوری گذشته ها ندارد و الخ. شماره ام را خواست که به او بدهد تا قراری باشد برای معارفه .
مسلما هرگز تماسی گرفته نشد. حالا عصبانی ام ؛ از خودم که چرا خیلی رک به آن دوست مشترک نگفتم که از آن دماغ سر بالای مضحک بیزارم ؛ اسم مسخره اش و غرور مسخره ترش حالم را به هم می زند و همین هیچ کس بودن نخ نمای خودم را هزار بار دوست تر از هر کسی دارم. الان عصبانی نیستم. عاقل هم هستم. شانه بالا می اندازم و عبور میکنم ؛ اما یادم خواهد ماند که در مکالمه ی بعدی یاد دوست مشترک بیاورم که نیازمند کمک هیچ کس نبوده و نیستم؛ خاصه که نامش یادآور سونامی باشد و دماغش افلاک را نشانه برود.

چه قدر دوست دارم صبح ها بروم و بدوم.

For a strange kind of fashion , there's wrong and a right



امروز خود را کشف کردم. معما حل شد ! بینگو.

مدتها درگیر این معنا بودم که در آش در هم جوش هورمونهایم ، من به کدام سوی مایل ترم ، سیب یا مار؟ امروز ، ناگهان روشن شدم. 

شناخت هویت و ترجیح ... خیلی چیزها را برای آدم حل می کند. تمام نقطه چین های محو داستان ناگهان پر می شوند ، گره های مبهم روابط گذشته باز می شوند و بالاخره ، می توان به نقشه ی امنی از خواسته ها و پاسخ ها برای آینده ای که می آید رسید. همیشه در قصه های من چیزی ، بلکه چیزهایی کم بود. درست کار نمی کرد ، قصه ی عاشقانه ام لنگ می زد. انگار کسی که در سر من زندگی می کرد ، با اوتارش که در قالب تن جلویم می نشست نسبتی نداشت. حقیقت مردانه ی وجود اکثر آدمها ، با تار و پود دل من نمی خواند. دوستشان داشتم و با این حال ، آن کسی نبودند که من دوستدارش بودم. آن که بود در خیال من بود ، در سرم با شخصیت خیالی شان نرد عشق می باختم . همیشه مردی که ذهنم بود ، مهربان تر بود. مدرک تر ، حساس تر. بلد بود به  چشمانم نگاه کند و مرا ببیند. در پاسخ حرف هایم می توانست روحش را عریان کند. برای سوالهای گاه و بیگاهم جواب داشت. دوست داشت حرف بزند و بشنود. آن که رو به رویم می نشست ، چه حیف ، کس دیگری بود. در مرزهای بستر همه چیز خوب بود ، تن که تمام می شد ابتدای مصیبت.

دوستان مونثم را اما ، همیشه دوست میداشته ام. سخت بتوان زنی را یافت که عطوفتی به او نداشته باشم. در من چیزی هست که وا میداردم زنان را محافظت کنم ، نگرانشان باشم ؛ دوستشان بدارم. نگاه های روشن ، احساسات عریان و حساسیت شان را تحسین می کنم. محبت را می فهمند و به آن پاسخ میدهند. در تلخی ها پذیرای اشکهایت هستند و حرفهایت را ، حتی اگر نفهمند ، بی پاسخ نمی گذارند.

مردها چنین نیستند.

در بهترین حالت بی تفاوتند. وجودشان در من گرگی را بیدار می کند که دوست دارد بدرد. مدام با آن ها در چالش و رقابتم. حتی عزیزترین هایشان هم ، به مجسمه های گچی می مانند. زخم اگر نمی زنند ، حالت انسانی هم ندارند.
با تمام این اوصاف ، من کوچکترین تمایل ... به زنان نداشته و ندارم. زیبایی شان را تحسین می کنم و از تماشای پیکرشان همان لذتی را می برم که از تماشای جنگلی در بهار.
داستان این است که من در مرزهای تن ؛ کاملا طبیعی و دگرخواهم. در عوض جایی که قلمرو احساسی رابطه آغاز میشود ؛ من سراسر دوستدار زنانم و بس. نمیدانم کشف این حقیقت مرا به کجا خواهد رساند. نمی دانم اصلا می توان زنی را برای عاشقی یافت؟ مرد خاکی که بسیار هست...