امروز صبح برای آزمایش خون بیدار شدم و راهی آزمایشگاه . این موضوع هیچ دخلی به این نوشته و "رویاهای زیر سرم " ندارد ؛ فقط می خواهم بدانی که ساعت هشت صیح قدم زنان در پارک شهر به سوی خانه می آمدم و به تو فکر می کردم. به این که هیچ علاقه ای به خواندن نوشته هایم نداری و حتی به شنیدن شان. خیلی بر خورنده است ، نفرت انگیز هم. دائم مشغول محاسبه ام که از رابطه مان چه مانده است. حرف خاصی برای زدن نداریم ، علاقه ای به من و نوشته هایم در تو نیست. صورت بدون آرایش ام را دوست نمی داری و در بیماری و سختی ها همیشه تنها هستم.
عزیزم ؛ تو دوست خوبی بوده و هستی ؛ اما بیشتر از آن؟ نمی دانم.
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ... و انگار طنابهای نادیدنی که روحم را می فشرند رهایم کرده بودند. آزاد بودم ؛ سبک و رها. مهمان ناخوانده ای بودم در جمع و خبر داشتم که حضورم خواستنی نیست. مهم نبود . من بودم و زنده بودم حرف میزدم ، بی آنکه برایم مهم باشد عزیز نیستم. حال خوبی بود. به یادم آورد که این دختر نایس و پر لبخند همه روزه ، فقط یکی از من های ساکن کالبد من است. شاید صورتکی که خودم هم باورش کرده ام. چه خوب بود. به سر درد روز بعدش می ارزید.
حالا که شب است و من از گرسنگی بی خواب شده ام ؛ یاد حس رهایی ام می افتم و کمی از خود خشمگینم. کی این همه ترس مرا فرا گرفت؟ ترس ها همیشه بوده اند یا کم کم به من رخنه کردند؟پ ن : این متن قرار بود صرف ناسزاگویی به فلان دختری شود که روزی می شناختم. دوستی که از من آن روزها خسته شد و خیلی تلخ و وحشی رابطه را گسست. بعدها ؛ سالها بعد ؛ در عروسی دوست مشترکی هم را دیدیم و دماغ بالا گرفته و رفتار سردش حیرت آور بود ، انتظار دوستی نداشتم ولی دشمنی هم بیهوده می نمود. چند وقت پیش آن دوست مشترک خبرم داد که می تواند برای چاپ کتاب و ترجمه و این داستان ها به گروه خوش نامی معرفی ام کند. از قضا بند ارتباط به همان دوست دماغ سربالا می رسید ؛ به دوست مشترک گفتم که داستان من و چشمه ی نفرت و پرچم جنگ شوخی بردار نیست. گفت که مهم نیست و فلانی آدم جالبی ست و اصلا حافظه ی برای یادآوری گذشته ها ندارد و الخ. شماره ام را خواست که به او بدهد تا قراری باشد برای معارفه .
مسلما هرگز تماسی گرفته نشد. حالا عصبانی ام ؛ از خودم که چرا خیلی رک به آن دوست مشترک نگفتم که از آن دماغ سر بالای مضحک بیزارم ؛ اسم مسخره اش و غرور مسخره ترش حالم را به هم می زند و همین هیچ کس بودن نخ نمای خودم را هزار بار دوست تر از هر کسی دارم. الان عصبانی نیستم. عاقل هم هستم. شانه بالا می اندازم و عبور میکنم ؛ اما یادم خواهد ماند که در مکالمه ی بعدی یاد دوست مشترک بیاورم که نیازمند کمک هیچ کس نبوده و نیستم؛ خاصه که نامش یادآور سونامی باشد و دماغش افلاک را نشانه برود.
امروز خود را کشف کردم. معما حل شد ! بینگو.
مدتها درگیر این معنا بودم که در آش در هم جوش هورمونهایم ، من به کدام سوی مایل ترم ، سیب یا مار؟ امروز ، ناگهان روشن شدم.شناخت هویت و ترجیح ... خیلی چیزها را برای آدم حل می کند. تمام نقطه چین های محو داستان ناگهان پر می شوند ، گره های مبهم روابط گذشته باز می شوند و بالاخره ، می توان به نقشه ی امنی از خواسته ها و پاسخ ها برای آینده ای که می آید رسید. همیشه در قصه های من چیزی ، بلکه چیزهایی کم بود. درست کار نمی کرد ، قصه ی عاشقانه ام لنگ می زد. انگار کسی که در سر من زندگی می کرد ، با اوتارش که در قالب تن جلویم می نشست نسبتی نداشت. حقیقت مردانه ی وجود اکثر آدمها ، با تار و پود دل من نمی خواند. دوستشان داشتم و با این حال ، آن کسی نبودند که من دوستدارش بودم. آن که بود در خیال من بود ، در سرم با شخصیت خیالی شان نرد عشق می باختم . همیشه مردی که ذهنم بود ، مهربان تر بود. مدرک تر ، حساس تر. بلد بود به چشمانم نگاه کند و مرا ببیند. در پاسخ حرف هایم می توانست روحش را عریان کند. برای سوالهای گاه و بیگاهم جواب داشت. دوست داشت حرف بزند و بشنود. آن که رو به رویم می نشست ، چه حیف ، کس دیگری بود. در مرزهای بستر همه چیز خوب بود ، تن که تمام می شد ابتدای مصیبت.
دوستان مونثم را اما ، همیشه دوست میداشته ام. سخت بتوان زنی را یافت که عطوفتی به او نداشته باشم. در من چیزی هست که وا میداردم زنان را محافظت کنم ، نگرانشان باشم ؛ دوستشان بدارم. نگاه های روشن ، احساسات عریان و حساسیت شان را تحسین می کنم. محبت را می فهمند و به آن پاسخ میدهند. در تلخی ها پذیرای اشکهایت هستند و حرفهایت را ، حتی اگر نفهمند ، بی پاسخ نمی گذارند.
مردها چنین نیستند.
در بهترین حالت بی تفاوتند. وجودشان در من گرگی را بیدار می کند که دوست دارد بدرد. مدام با آن ها در چالش و رقابتم. حتی عزیزترین هایشان هم ، به مجسمه های گچی می مانند. زخم اگر نمی زنند ، حالت انسانی هم ندارند.
با تمام این اوصاف ، من کوچکترین تمایل ... به زنان نداشته و ندارم. زیبایی شان را تحسین می کنم و از تماشای پیکرشان همان لذتی را می برم که از تماشای جنگلی در بهار.
داستان این است که من در مرزهای تن ؛ کاملا طبیعی و دگرخواهم. در عوض جایی که قلمرو احساسی رابطه آغاز میشود ؛ من سراسر دوستدار زنانم و بس. نمیدانم کشف این حقیقت مرا به کجا خواهد رساند. نمی دانم اصلا می توان زنی را برای عاشقی یافت؟ مرد خاکی که بسیار هست...