گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

Space Gray


یاسمن آبی ، یاسمن شکسته. تو برنده شدی. تو همیشه برنده می شوی. معادله چندان پیچیده نیست ، تو هستی و تمام برچسبهای براقی که تایید میکنند تو خوب هستی و عامی نیستی ، موقر هستی و ناهنجاری رفتاری نداری. خوش بیان و شوخ طبعی و از خجالت و دست و پا گم کردن در تو اثری نیست. کلمات تو همه تایید شده اند و گاهی حتی تحسین شده. از ناسزا و شوخی های چیپ و هر چه که در حریم ادب بورژوازی نگنجد ، در کلام تو خبری نیست. مهم نیست چه حس میکنی و چه در سر داری ، همیشه رفتار بی نقص یک پرنسس را در تو خواهند دید ، در هرچند که در عمل شناور در باتلاق پشیمانی و اضمحلال باشی. یاسمن آبی ، یاسمن موفق. تو می دانی خویشتن تو ، درونیات و افکارت را کسی خریدار نیست ، تمام اعتبار تو به همین لباس های مارک دار و زلم زیبوهای گران قیمت است.
تو را با ساعت رولکس و چمدان لویی ویتان می بینند و ناخودآگاه دوستت دارند ، احترامت می کنند ، بیش از سهمت به تو اختصاص خواهند داد ، چون که آدمیت تو را به سند لباس هایت بالاتر از آن چه هست برآورد کرده اند.
و جینجر بی رنگ و رو ، جینجر سطحی و عامی ، که بی پرده و بی مهابا خودش است ، با خاکی ترین ادبیات و گرم ترین قلبها. او را نمی بینند. اگر ببینند جارویی به دستش می دهند تا جلوی درشان را تمیز کند. یا با آنها به بستر برود و بعد بی ادعا ترکشان کند. جینجر ، همینطوری می چرخد این دنیا.
تو خدای اعتماد به نفس نیستی. تو حقیقت را می بینی و می پذیری و سر خم می کنی.
جسمین حقیقت را می بیند و نمی پذیرد ، دروغ شخصی خود را می سازد و با گران ترین اکسسوری هایی که دارد تزئین اش میکند و همه ، همه خریدارش هستند.
من؟
من جایی از این داستان نیستم.
فیلم را دیدم و تو را از زندگی ام بیرون کردم ؛ با این اطمینان که خودت به هر حال می رفتی دیر و زود.
خودم را توی سالن انتظار دکتر پیدا کردم ، دیروز. در داستانی از صادق هدایت بودم ، و بوف کور هم نیود. دوران لکاته گی من گذشته است جانم. جای من ، داستان تاریک خانه بود. مرد منزوی سپیدرو ، که از تهران به خونسار گریخته بود تا اتاقی مانند رحم مادرش بسازد و در آن بمیرد و از گهگیجه ی حیات خلاص شود. من ، او هستم.
می خواهم بخوابم و بخوابم و باز هم بخوابم. میل به خوردن ندارم و تنها از فشار درد میگرن است که چیزکی می خورم گاه.
تقصیر تو نبود. تقصیر کسی ، مطلقا هیچ کس نیست.

به سادگی این من ام که میل زیستن و بودن را از دست داداه ام. بلکه اصلا از ابتدا در من نبوده است. شهوت حیات ندارم و روی زمین بیگانه ام. در بچگی و در نوجوانی و در جوانی و حالا در آستانه ی سی سالگی. قبای زندگی به تن من نمی برازد. شمال و جنوب و شرق و غرب ، هر کجا باشم بیگانه ام.

تلاشهایم برای گره خودن به آدمها بدجوری مضحک است. همین دیشب ، دست کشیدم از تو و هر تلاشی برای پیوند خوردن و یکی شدن با کسی ، هر کسی. انگار دستی ، درون ام همه ی چراغ ها را خاموش کرده است. گرسنگی ، عطش آغوش ، شادی و غم ، سرما و گرما. به هیچ چیز مطلقا اشتها ندارم و این خوب است. مثل دفع کردن غذای بدی می ماند که خورده باشم ، بعد از ناسازگاری و رنج بسیار ، دارم زندگی را بالا می آورم.
تنها هستم و بی حس ، خاکستری ، عریان ، و درستش هم همین است.