خوب ، خوب ، می گویند صبر آدمی را سقفی باید. پیمانه ی صبر من هم انگار به سقفش رسیده و دارم کم کم تکان می خورم. بیست و نه سال دارم و دقیقا زمان ، زمان تکان خوردن است. از آن وقتهایی ست که اگر بی حرکت و خاموش بمانی خواهی باخت ، به بدترین شکل ، و تا پایان قصه ات را به غصه خواهی گذراند. تازه ی از تجربه ی تلخ یک دوستی فارغ شده ام ، BB ، با موهای قرمز و خلق آتشین حالم را گرفت و چیزهای خوبی یادم داد. بار دیگر که کسی مطابق میل من نباشد پنج دقیقه هم تحمل نخواهد شد . خشم بزرگی گریبانت را می گیرد وقتی از سوی کسی ترک شوی که بارها به ترک کردنش فکر کرده ای و هربار، خودت را راضی کرده ای که بمانی و به نیمه ی پر لیوان نگاه کنی ، به قطره های آب موجود در لیوان ، که ذره ذره بخار می شوند و دلایل تو برای ماندن احمقانه تر می نماید.
دیگری ، خوب ، ربات عزیزم هست. ربات عزیزی که این روزها دارم نتیجه می گیرم کودکی ست بی توش و توان. BB ، در آخرین مرثیه ای که برایم خواند متذکر شد که " در رابطه ای Dead End اسیر شده ام و بهتر است به جای نصیحت کردن او خود را از آنچه می دانم به ناکجا می رسد خلاص کنم." نمی شود گفت که حق با اوست ، دست کم نه صد در صد.