به این وبلاگ بدهکارم. دو ساعت و نیم وقت برای کشتن دارم و آن را پای خاک نیمه خشک این درخت خمیده خواهم ریخت. چه خنده دار است که کلمه ها گاه سر انگشتانم را داغ میکنند و تاول میشوند از ننوشتن ، بعد روزی مثل امروز که هوای نوشتن مرا میگیرد و به کافی نت می کشاند ، خاموشی ام می گیرد.
رهایش کن رئیس . رهایش می کنم رئیس تا بریزد و جاری شود. این تابلوی خط خطی را به دهیچ دیواری نخواهند آویخت ، هیچ چشمی که نگران قضاوت اش باشم این وبلاگ را نخواهد خواند. این جا آزادم ، آزاد که هزار بار خراب کنم ، هجو بنویسم ، گند بزنم . این تابلوی من است ، هر چه خاک گرفته و هر چه در هم ریخته. هر چه متروک و هر قدر مغموم .
بارهای اولی که می نوشتم ، بچه ی دبستانی بودم. من بودم و کیهان بچه ها. جنم و پشتکار نامه نوشتن به مجله ی محبوب ام را نداشتم و کسی هم برایم مجله نمی خرید. این طور رقم خورده بود که مجله رایگان به دستم می رسید و از هفت روز هفته ، شش روزش را در کیهان بچه ها و کتابخانه و آرشیوش پلاس بودم. همان روزها بود که هوس کردم بنویسم. در دنیای آن روزهای من ، نویسنده ها راک استار بودند ، بزرگ و قوی و همه کاره ی اداره ی عریض و طویل. مسحور کلمات بودم و جادویی که دنیای گروتسک آن روزهایم را محو می کرد و به جهان رنگ های عجیبی می بخشید.
البته که می خواستم نویسنده شوم. مثل همه ی دختربچه های دهه شصت که بابالنگ دراز و زنان کوچک تماشا می کردند و جز مرزهای منثور کلمات گریزی از واقعیت روزمره شان نمی شناختند. آن روزها اگر علف ، رقص یا coitus را کشف کرده بودم احتمالا الان در حال نوشتن این وبلاگ نبودم. وسوسه ی نوشتن با من ماند و عادت شد ، هر چند که رویای نویسندگی را زندگی کشت. هر چند هنوز هم ، محبوب ترین ژانر ادبی ام فانتزی ست .
گریز ، گریز و همواره گریز. من عاشق فرارم. دویدن و دویدن و تماشای فجایع زندگی ام که هر چه دورتر می روم کوچک تر می شوند. پاه. کاش اینطور بود. زیاد دویده ام و خوب دیده ام که آن بدترها ، ترسناکتر ها ، به نوعی چسبناک ترند. با من می آیند ، هر قدر هم که تند و تندتر بدوم. مثل تنهایی ، عدم امنیت در جمع و در مقیاس بزرگ تر در جهان. کشف کرده ام که هیچ پاک کنی نیست که صورت مساله را طوری پاک کند که دوباره جوانه نزند. گاهی تلاش برای پاک کردن اش بدتر صفحه را کثیف خواهد کرد ، لکه را از مرزهای مساله رد می کند و کلی چیزهای نامربوط دیگر را هم به گند می کشد.
چه قدر جیبرجبر نوشتم. این سطور پرفتوح را به اخلاق گند استاد بزرگ ح.س.ی.ن پا.یند.ه و خودبزرگ بینی بی مانند ایشان تقدیم می کنم که افاضه فرمودند خاطره نویسی و منثور کردن احساسات در قالب ادبیات ، کاملا فاقد ارزش ادبی ست.
کمینه دانشجوی خردی چو من بی شک در اندازه ای نیست که آن دیو ادبیات معاصر و آن درشت استاد پر باد غبغب را به چالش بکشد ، هدف تنها وندالیسم و هتاکی بی هدفی به ساحت ایشان بود ، محض خنک شدن دل نویسنده ی این سطور. پس جام را بالا می برم این بار به افتخار آن استاد ، که من در حال چپاندن کلمات چون گهر زبان فارسی در متنی که هیچ ارزش ادبی ندارد ، حض بسیاری می برم و لبخند کثیفی روی لبهایم قایق وار می آید و می رود.
اوه راستی. این سطرها در حال گوش دادن به این نوشته شدند.
Poets Of The Fall - Carnival Of Rust
کلی آلبوم قدیمی رو کشیدم بیرون ، آلبوم هایی بسیار پیرتر از من ، که از جوانی پدربزرگ ها و زنهاشون شروع میشد تا بزرگی ماها. خوب که گورستان رو ورق زدم دیدم دارم مانترا وار تکرار میکنم :
خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم وبه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم . خوب بدبختی می کشیم و یه روزمیمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم . خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوی بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.و آهان . خدا هم مرده.
لورازپام بعدِ لورازپام ، برنامه ی جدیدی ست که برای زندگی ام دنبال میکنم. هنوز گیجی و لختی حب پیشین ترکم نکرده دومی و سومی راسرازیر معده ام می کنم که با آش اسیدی معده ی خالی ام در هم بپیچد و اکسیری از خواب زیبای خفته روانه ی نروهای به هم ریخته ام کند .
اول خوش ذاتی و نرمش انفعالی را حس می کنم که پوستم را نرم و چشمانم را گرد و رام میکند. معمولا آدم ها در این مرحله اگر با من روبرو شوند می گویند : چه خوشگل شدی ، یا چه معصوم شدی یا عین عروسک شدی. خیر جانم . خیر. خشم ، اراده و کندالینی وجودم است که منجمد شد. عروسک دستکشی می شوم که رام و نرم به ساز هر کسی می رقصد و از خود اراده ای ندارد.
فاز بعدی گشوده شدن گره های فکری ست که تنگ در سرم به هم پیچیده اند. بن بست ها و انتخاب های سخت ، درد ها و حقایق زهرآگین زندگی رنگ می بازند ، بیگانه می شوند ، روی تن موشکی که به مریخ پرتاب خواهد شد بسته می شوند که به تو مطلقا تعلق ندارد. آزاد می شوی و شانه های سبک ات را بالا می اندازی.
فاز سوم رفتن ترس و احتیاط است. همه ی آدمهای دور و برت را می شود به دو دسته تقسیم کرد : دوست جانی و مجسمه. به هر دو تای آنها از آنچه در دل داری سیر می گویی ، با خنده و یا اشک . بی خیال و بی ترس ،هر چه در دل هست را برون میریزی و پرده ها را کنار میزنی تا همه عریانی ات را ببینند. ترک های روی دل و روی پوستت را ، جای زخم ها را ، تیرگی ها را.
بعد گریه می کنی . های های و از ته دل . چشمه ای میان سینه ات غلغل می جوشد و تو میگذاری تا اشک ها جاری شوند. آن قدر گریه می کنی تا سرت خالی شود ، از حرف ، ار شادی و غم و از هر رشته ی فکر.
بعد می خوابی. عمیق و ساکن و بی رویا. انگار به جهان پیش از خلقت بازگشته باشی و در سیاهی مطلق ، آرامش مطلق شناور باشی.
خداحافظ. این وبلاگ گورستان حرفهایی ست که دوست ندارم بزنم. پس بگذار اینجا برای بار سوم بگویم که دلم برایت تنگ شده ، فکرت غمگین ام می کند و شماره ی همیشه خاموشت را گاهی میگیرم ، فقط برای این که حالم بدتر شود.
برو.
قایقی کاغذی شو و برو. من هر کار بلد بودم برای دوباره یافتن ات کردم و نشد. پس برو. همانطور که از جیمیل ، وایبر و دنیای من رفته ای. از ذهن ام برو.
خداحافظ.