مدتهاست ننوشته ام و یکهو نوشتن ام گرفت. شاید از تنهایی ست ، شاید از سکوتی که چون ملافه ی ساتن مرا و و خانه را در بر گرفته است. سنگین است و در عین حال چون خیال سبک. لطیف است و با این حال مصرانه به دورت می پیچد ، قفسی از وهم است که هم تو را می نوازد و هم به بند میکشد. نمی دانی بودن اش بهتر است یا نبودنش، از روی تنبلی و شاید هم انفعال می گذاری همان جا که هست باشد ، حکایت شب تاریک و کوچه ی بن بست و مرد متجاوز مصّری ست که دنبال ات کرده ، چاره ای نیست جز این که سعی کنی لذت ببری.
در دو ماه گذشته دور و برم خالی و خالی تر شد. دوستان انگشت شمارم را تاراندم و دو روز است از او هم بی خبرم. شاید درست اش این باشد که بگویم خطا از من است ، اگر سرنوشت تمام دوستی های م به همین نقطه ی فعلی ختم می شود. از آن جا که من عنصر ثابت این دوستی های محکوم به شکست هستم و آدمها متغیرهای گاه به گاهش هستند ، تقصیر می بایست به گردن شخص من آویزان باشد که نمی توانم آدمها را اهلی کنم و نگه دارم. فقط یک درصد فکر کن که زیر بار بروم. منطق داستان درست است ولی تک تک رفتنی های این مدت ، رفتند چون دیگر به من و دنیای من تعلق نداشتند.
سین.ت رفت ، چون قروقاطی و خودخواه شده بود ، از احساسات خودش - هر چه که بود - شرم داشت و با من تندی بسیار کرد. مینا رفته است و خودش هنوز خبر ندارد ، چون ازدواج کرده و دنیای تازه ای را تجربه می کند. سی احتمالا رفته است ، چون از دوشنبه تماسی نداشته ایم و امروز چهارشنبه است ، شعله ای که در دلم داشتم و مرا خواهانش می کرد انگار خاموش شده است و تقریبا مطمئن هستم که دیگر دوستم ندارد.
با این حال ، احوال ام مرتب است و نفس هایم ، گر چه به تنهایی ، در آمد و رفت. دقیقا در شادی و شیدایی نیستم ولی با افسردگی فاصله ی خوبی دارم.
چرخ را رها کرده ام تا به میل خود بچرخد و بی مقاومت ، بی حسرت و بی جدال تماشایش می کنم. سر صبح حمام نازنین و مطبوعی داشتم با شمع و اپرا و گرمای مهربان آب که روی تن ام سر می خورد. الان وسط پذیرایی خالی از مبل نشسته ام و رو به پنجره ی باز تایپ می کنم. آسمان آبی خوش رنگی ست و نسیم کم رمقی برگ های نیمه زرد درخت توت را می لرزاند. قطرات آب از نوک موهای خیس ام روی پوستم سر می خورد و شیار می کشد ، و من بی تماشاچی و بی دغدغه ی قضاوت آدمها، از بودن ، زیستن ، برهنگی و زیبایی ام خرسندم.
تقصیرم را می پذیرم.
نباید به بی .غ اعتماد می کردم و نباید اعتمادش را می شکستم .
نباید به دنیای آشفته ی سین.ت نزدیک می شدم .
نباید روح سی را در خشم می خراشیدم تا محبت اش را به من ببازد.
می پذیرم و می گذرم. می دانم وقتی که موهایم خشک شود ، فرهای شیرینی خواهد خورد که هیچ کس جز من دوستشان ندارد. این دوره ی تنهایی را می پذیرم و به آن لبخند می زنم. خوبی اش شاید این باشد که با وبلاگ نویسی آشتی ام داد ، و چه قدر که دل تنگ اش بودم.
خوب ، زن همسایه بیدار شد و سکوت شکست. از حالا تا شب آهنگهای شش و هشت پخش خواهد شد و من توی فکرم که شاید به کتابخانه ای ، پارکی و یا خلوت مقبره وار اتاقم پناه ببرم. تصمیم دارم برای امتحان آیین نامه ی فردا آماده شوم و گواهی نامه دار شوم. من ، زنی برای خودش ، در سی سالگی ، کاملا تنها ، با گربه ی عزیزی که دوست اش دارد و پاییزی که برای اولین بار غمگین نیست.