گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا


 مدت‌‎هاست که ننوشته‌‎ام. آن قدر دور که خاطراتم از نوشته‌‎های پیشین به گذر بال سپیدی می‌‎ماند که از گوشه چشم گاهی می‌‎گذرد، بود یا نبود؟ خطای دید؟ انعکاس نور آفتاب بر آینه محدب چشم؟ 
 لیک اینجا هستم، سی و چهار ساله، دور از تمام فرازها و فرودهای گذشته، بی‌‎اشک و آه رفته‎‌ها و بی‌‎انتظار معجزه. به دفترچه‌‎ای می‎‌مانم که دست خشمگینی صفحات پر خط خوردگی‎‌اش را به خشم کنده باشد و تنها کلمات نیمه‌‎کاره‌‎ای نزدیک عطف جا مانده باشند. 
 نوشتن برای هر که هر چه باشد برای من شفاست، یا بلکه جبر. سال‌‎ها نگران بودم که دیگران نوشته‌‎هایم را چگونه خواهند دید و دستی که به کلام به سویشان دراز می‌‎شود لمسشان خواهد کرد یا نه. گمانم پریدن از دره سی سالگی به تمام این تردیدها پایان داد. 
دیگر چندان مهم نیست که همزبانی داشته باشم. بیش از آن زیسته‌‎ام به تشویق و اشتلم توده‌‎ها دل خوش کنم. لایه‌‎هایم را یک به یک کنار زده‌‎ام و نیک می‌‎دانم که تنها برای خویشتن خویش می‎‌نویسم و بس. 
زنده‌‎ام که روایت کنم؟ نه گابوی عزیز.
زنده‎‌ام چون مادرم در وحشت لک آوردن صورتش از اثر قرص‌‎های ضد بارداری تن به آغوش پدرم سپرد، هر دو بی‎‌خردانه به سفره خالی از نان نگاهی انداختند و گفتند با انبوه کتاب‎‌ها و نوای کاست‎‌ها بزرگ خواهد شد. بعدتر که سونامی سرنوشت خوب کوفتشان یکی پی آرمان خود رفت و دیگری تن به ازدواجی عجیب داد. زنده‌‎ام به مدد طب نوین، واکسن، شستشوی معده و سی پی آر همیشه موفق بیمارستان لقمان و بدن جان سختی که مرگ را باور ندارد. 
و زیسته‌‎ام، هزاران قصه را خط به خط رشته‌‎ام و زیسته‌‎ام. 
می‌‎نویسم چون امید دارم پایان این جاده نزدیک باشد، همین حوالی، پشت پیچ بعدی. 
نمی‎‌شود مطمئن بود.

وقتی از موراکامی حرف می‌زنیم، از که حرف می‌زنیم؟ (بازنشر)



یار دیرینه ی من، حافظ شیرین سخن ام...



زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب، دوش به بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد به آواز حزینگفت: «ای عاشق دیرینهٔ من، خوابت هست؟»
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تُحفه به ما روز اَلَست
آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیماگر از خَمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مِی و زلف گره گیرِ نگارای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست

وقتی برای کشتن


به این وبلاگ بدهکارم. دو ساعت و نیم وقت برای کشتن دارم و آن را پای خاک نیمه خشک این درخت خمیده خواهم ریخت. چه خنده دار است که کلمه ها گاه سر انگشتانم را داغ میکنند و تاول میشوند از ننوشتن ، بعد روزی مثل امروز که هوای نوشتن مرا میگیرد و به کافی نت می کشاند ، خاموشی ام می گیرد. 

رهایش کن رئیس . رهایش می کنم رئیس تا بریزد و جاری شود. این تابلوی خط خطی را به دهیچ دیواری نخواهند آویخت ، هیچ چشمی که نگران قضاوت اش باشم این وبلاگ را نخواهد خواند. این جا آزادم ، آزاد که هزار بار خراب کنم ، هجو بنویسم ، گند بزنم . این تابلوی من است ، هر چه خاک گرفته و هر چه در هم ریخته. هر چه متروک و هر قدر مغموم .

بارهای اولی که می نوشتم ، بچه ی دبستانی بودم. من بودم و کیهان بچه ها. جنم و پشتکار نامه نوشتن به مجله ی محبوب ام را نداشتم و کسی هم برایم مجله نمی خرید. این طور رقم خورده بود که مجله رایگان به دستم می رسید و از هفت روز هفته ، شش روزش را در کیهان بچه ها و کتابخانه و آرشیوش پلاس بودم. همان روزها بود که هوس کردم بنویسم. در دنیای آن روزهای من ، نویسنده ها راک استار بودند ، بزرگ و قوی و همه کاره ی اداره ی عریض و طویل. مسحور کلمات بودم و جادویی که دنیای گروتسک آن روزهایم را محو می کرد و به جهان رنگ های عجیبی می بخشید. 

البته که می خواستم نویسنده شوم. مثل همه ی دختربچه های دهه شصت که بابالنگ دراز و زنان کوچک تماشا می کردند و جز مرزهای منثور کلمات گریزی از واقعیت روزمره شان نمی شناختند. آن روزها اگر علف ، رقص یا coitus را کشف کرده بودم احتمالا الان در حال نوشتن این وبلاگ نبودم. وسوسه ی نوشتن با من ماند و عادت شد ، هر چند که رویای نویسندگی را زندگی کشت. هر چند هنوز هم ، محبوب ترین ژانر ادبی ام فانتزی ست . 

گریز ، گریز و همواره گریز. من عاشق فرارم. دویدن و دویدن و تماشای فجایع زندگی ام که هر چه دورتر می روم کوچک تر می شوند. پاه. کاش اینطور بود. زیاد دویده ام و خوب دیده ام که آن بدترها ، ترسناکتر ها ، به نوعی چسبناک ترند. با من می آیند ، هر قدر هم که تند و تندتر بدوم. مثل تنهایی ، عدم امنیت در جمع و در مقیاس بزرگ تر در جهان. کشف کرده ام که هیچ پاک کنی نیست که صورت مساله را طوری پاک کند که دوباره جوانه نزند. گاهی تلاش برای پاک کردن اش بدتر صفحه را کثیف خواهد کرد ، لکه را از مرزهای مساله رد می کند و کلی چیزهای نامربوط دیگر را هم به گند می کشد. 

چه قدر جیبرجبر نوشتم. این سطور پرفتوح را به اخلاق گند استاد بزرگ ح.س.ی.ن پا.یند.ه و خودبزرگ بینی بی مانند ایشان تقدیم می کنم که افاضه فرمودند خاطره نویسی و منثور کردن احساسات در قالب ادبیات ، کاملا فاقد ارزش ادبی ست. 

کمینه دانشجوی خردی چو من بی شک در اندازه ای نیست که آن دیو ادبیات معاصر و آن درشت استاد پر باد غبغب را به چالش بکشد ، هدف تنها وندالیسم و هتاکی بی هدفی به ساحت ایشان بود ، محض خنک شدن دل نویسنده ی این سطور. پس جام را بالا می برم این بار به افتخار آن استاد ، که من در حال چپاندن کلمات چون گهر زبان فارسی در متنی که هیچ ارزش ادبی ندارد ، حض بسیاری می برم و لبخند کثیفی روی لبهایم قایق وار می آید و می رود.

اوه راستی. این سطرها در حال گوش دادن به این نوشته شدند.



Poets Of The Fall  - Carnival Of Rust




Frankestein Lullaby



No more , let life devide

.What death can join together


Marry Shelly 

سرنوشت


کلی آلبوم قدیمی رو کشیدم بیرون ، آلبوم هایی بسیار پیرتر از من ، که از جوانی پدربزرگ ها و زنهاشون شروع میشد تا بزرگی ماها. خوب که گورستان رو ورق زدم دیدم دارم مانترا وار تکرار میکنم :
خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم وبه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم . خوب بدبختی می کشیم و یه روزمیمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم . خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوی بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.و آهان . خدا هم مرده.

دوست من ، لورازپام دو



لورازپام بعدِ لورازپام ، برنامه ی جدیدی ست که برای زندگی ام دنبال میکنم. هنوز گیجی و لختی حب پیشین ترکم نکرده دومی و سومی راسرازیر معده ام می کنم که با آش اسیدی معده ی خالی ام در هم بپیچد و اکسیری از خواب زیبای خفته روانه ی نروهای به هم ریخته ام کند .

اول خوش ذاتی و نرمش انفعالی را حس می کنم که پوستم را نرم و چشمانم را گرد و رام میکند. معمولا آدم ها در این مرحله اگر با من روبرو شوند می گویند : چه خوشگل شدی ، یا چه معصوم شدی یا عین عروسک شدی. خیر جانم . خیر. خشم ، اراده و کندالینی وجودم است که منجمد شد. عروسک دستکشی می شوم که رام و نرم به ساز هر کسی می رقصد و از خود اراده ای ندارد.

فاز بعدی گشوده شدن گره های فکری ست که تنگ در سرم به هم پیچیده اند. بن بست ها و انتخاب های سخت ، درد ها و حقایق زهرآگین زندگی رنگ می بازند ، بیگانه می شوند ، روی تن موشکی که به مریخ پرتاب خواهد شد بسته می شوند که به تو مطلقا تعلق ندارد. آزاد می شوی و شانه های سبک ات را بالا می اندازی.

فاز سوم رفتن ترس و احتیاط است. همه ی آدمهای دور و برت را می شود به دو دسته تقسیم کرد : دوست جانی و مجسمه. به هر دو تای آنها از آنچه در دل داری سیر می گویی ، با خنده و یا اشک . بی خیال و بی ترس ،هر چه در دل هست را برون میریزی و پرده ها را کنار میزنی تا همه عریانی ات را ببینند. ترک های روی دل و روی پوستت را ، جای زخم ها را ، تیرگی ها را.

بعد گریه می کنی . های های و از ته دل . چشمه ای میان سینه ات غلغل می جوشد و تو میگذاری تا اشک ها جاری شوند. آن قدر گریه می کنی تا سرت خالی شود ، از حرف ، ار شادی و غم و از هر رشته ی فکر.

بعد می خوابی. عمیق و ساکن و بی رویا. انگار به جهان پیش از خلقت بازگشته باشی و در سیاهی مطلق ، آرامش مطلق شناور باشی.

هفتم دی ماه نود و سه


دنیای عجیبی ست . شاید باید به تلخی ها کمی، فقط کمی زمان داد ، تا...





Coldplay  -- Square one



Cheetah's Gone

کجایی؟
مدتهاست که نیستی. تلفن ات حتی، دیگر زنگ نمی خورد. کجایی؟ کجای زمین؟ شرق ، غرب ، زیر خاک ؟ دلم برایت تنگ شده . الان فکر می کنم که شاید ... یا حتی باید ... فایده ای ندارد. پریده ای از این بام و نمی شود برت گرداند. دلم برایت تنگ شده. دو بار گفتم. حواسم هست. نمی دانم خداحافظی درست و درمانی اگر بود راحت تر می پذیرفتم که رفته ای یا نه. به هر حال وجودت کمی از غربت زمین کم می کرد. حالم گرفته است از نبودن ات.

خداحافظ. این وبلاگ گورستان حرفهایی ست که دوست ندارم بزنم. پس بگذار اینجا برای بار سوم بگویم که دلم برایت تنگ شده ، فکرت غمگین ام می کند و شماره ی همیشه خاموشت را گاهی میگیرم ، فقط برای این که حالم بدتر شود.

برو.

قایقی کاغذی شو و برو. من هر کار بلد بودم برای دوباره یافتن ات کردم و نشد. پس برو. همانطور که از جیمیل ، وایبر و دنیای من رفته ای. از ذهن ام برو.

خداحافظ.

بازنشر وبلاگ نسوان

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

A time of Solitude


مدتهاست ننوشته ام و یکهو نوشتن ام گرفت. شاید از تنهایی ست ، شاید از سکوتی که چون ملافه ی ساتن مرا و و خانه را در بر گرفته است. سنگین است و در عین حال چون خیال سبک. لطیف است و با این حال مصرانه به دورت می پیچد ، قفسی از وهم است که هم تو را می نوازد و هم به بند میکشد. نمی دانی بودن اش بهتر است یا نبودنش، از روی تنبلی و شاید هم انفعال می گذاری همان جا که هست باشد ، حکایت شب تاریک و کوچه ی بن بست و مرد متجاوز مصّری ست که دنبال ات کرده ، چاره ای نیست جز این که سعی کنی لذت ببری.
در دو ماه گذشته دور  و برم خالی و خالی تر شد. دوستان انگشت شمارم را تاراندم و دو روز است از او هم بی خبرم. شاید درست اش این باشد که بگویم خطا از من است ، اگر سرنوشت تمام دوستی های م به همین نقطه ی فعلی ختم می شود. از آن جا که من عنصر ثابت این دوستی های محکوم به شکست هستم و آدمها متغیرهای گاه به گاهش هستند ، تقصیر می بایست به گردن شخص من آویزان باشد که نمی توانم آدمها را اهلی کنم و نگه دارم. فقط یک درصد فکر کن که زیر بار بروم. منطق داستان درست است ولی تک تک رفتنی های این مدت ، رفتند چون دیگر به من و دنیای من تعلق نداشتند.
سین.ت رفت ، چون قروقاطی و خودخواه شده بود ، از احساسات خودش - هر چه که بود - شرم داشت و با من تندی بسیار کرد.  مینا رفته است و خودش هنوز خبر ندارد ، چون ازدواج کرده و دنیای تازه ای را تجربه می کند. سی احتمالا رفته است ، چون از دوشنبه تماسی نداشته ایم و امروز چهارشنبه است ، شعله ای که در دلم داشتم و مرا خواهانش می کرد انگار خاموش شده است و تقریبا مطمئن هستم که دیگر دوستم ندارد.
با این حال ، احوال ام مرتب است و نفس هایم ، گر چه به تنهایی ، در آمد و رفت. دقیقا در شادی و شیدایی نیستم ولی با افسردگی فاصله ی خوبی دارم.
چرخ را رها کرده ام تا به میل خود بچرخد و بی مقاومت ، بی حسرت و بی جدال تماشایش می کنم. سر صبح حمام نازنین و مطبوعی داشتم با شمع و اپرا و گرمای مهربان آب که روی تن ام سر می خورد. الان وسط پذیرایی خالی از مبل نشسته ام و رو به پنجره ی باز تایپ می کنم. آسمان آبی خوش رنگی ست و نسیم کم رمقی برگ های نیمه زرد درخت توت را می لرزاند. قطرات آب از نوک موهای خیس ام روی پوستم سر می خورد و شیار می کشد ، و من بی تماشاچی و بی دغدغه ی قضاوت آدمها، از بودن ، زیستن ، برهنگی و زیبایی ام خرسندم.
تقصیرم را می پذیرم.
نباید به بی .غ اعتماد می کردم و نباید اعتمادش را می شکستم .
نباید به دنیای آشفته ی سین.ت نزدیک می شدم .
نباید روح سی را در خشم می خراشیدم تا محبت اش را به من ببازد.
می پذیرم و می گذرم. می دانم وقتی که موهایم خشک شود ، فرهای شیرینی خواهد خورد که هیچ کس جز من دوستشان ندارد. این دوره ی تنهایی را می پذیرم و به آن لبخند می زنم. خوبی اش شاید این باشد که با وبلاگ نویسی آشتی ام داد ، و چه قدر که دل تنگ اش بودم.  
خوب ، زن همسایه بیدار شد و سکوت شکست. از حالا تا شب آهنگهای شش و هشت پخش خواهد شد و من توی فکرم که شاید به کتابخانه ای ، پارکی و یا خلوت مقبره وار اتاقم پناه ببرم. تصمیم دارم برای امتحان آیین نامه ی فردا آماده شوم و گواهی نامه دار شوم. من ، زنی برای خودش ، در سی سالگی ، کاملا تنها ، با گربه ی عزیزی که دوست اش دارد و پاییزی که برای اولین بار غمگین نیست. 

سفر


دارم می روم. کوچ، جایی از آغاز این وبلاگ شروع شد، جایی که برای بار نخست میکروفون را به دست گرگ درون ام دادم تا حرف بزند. در این یک سال BB آمد و B رفت ، و برای همیشه چهره ی دوستی با زنان را در ذهن ام به نجاست کشید. بسیار آرزو کردم و بسیار حسرت خورم ؛ بی آن که حواسم باشد مسافر جاده ای هستم که سنگفرش اش را خودم پیش پایم می چینم.
توی چرکنویس هایی که نیمه کاره تاییدشان کرده ام ، برخوردم به آرزوهایم ؛این که رانندگی بدانم ، این که بریدنی ها را از زندگی ام بیرون کنم ، این که من باشم و شوق زیستن ، بی هدف و بی نقاب.

الان که در حال نوشتن نامه ی بدرودم ، می دانم که خیلی هاشان را به دست آورده ام و به خیلی هاشان ، خیلی نزدیک شدم. :)

میم و بی را بیرون کردم ، در یک قدمی بیرون ریختن ماسکهایم هستم و خیلی جدی به سمت آینده پارو میزنم.
ربات حرف هایش را زد و دیدم تمام داستان در سر من معنی دار بوده ، و بی نیاز از محافظه کاری می توانم باقی عمرم را خودم باشم ، خواه کسی کنارم باشد و خواه نه.
دارم می روم ، و اگرچه دقیقا شادان و غزل خوان نیستم ، اما به شیوه ی خاص خودم امیدوارم.
باران ، فریدای نازنین ، خداحافظ. سکوت ام را عفو کن و بدان همیشه خواهمت خواند حتی در سکوت.
مریم نازنین ، کاش که فرصت شناختن ات را داشتم.
می روم ؛ چون فردا در می زند و من این بار ، در را باز خواهم کرد.

Instant Crush


بهار می آید و من عصبانی ام. دوست داشتم با بهار در خاک تازه ای ریشه هایم را کاشته باشم، خاکی اگر چه کم عمق و کمبار ، ولی خواهان من. قرار بود باغچه ی کوچکی باشد و باغبانی و من درخت اش باشم. تف به این قرارها و قول هایی که انگار وقتی از ایده به عهد بدل می شوند شانس به تحقق پیوستن شان به صفر می رسد.
خلاصه این که باز هم بهار و باز هم ریشه های خشک و خاک آلود من توی دستم ، پا کشان به سویی می روم که راه تازه ای یا حتی چاه تازه ای برای غرق کردن حسرت هایم بیابم. جد کرده ام که گریه نکنم ، این است که تا گرمای اشک را گوشه ی چشمم حس کنم با هر دو دست ، سبک و پیاپی خود را سیلی می زنم. از ضجه و ناله کاری برنمی آید الا این که همان دو ذره اعتبار و آبروی باقی مانده را هم به باد دهد ، مرا به سلاخ خانه ی روان پزشک راهی کند و شاید حتی Edison's Medicine .
پس گریه نمی کنم ، فکر میکنم. فکر می کنم . فکر. فکر . فکر .

باید دوباره بایستم آیا؟ یا همینجور خوابیده و لخت و مرده سان باقی بمانم؟
باید لاغر کنم و النگ و دولنگ به خود بیاویزم و با هفتاد رنگ و قهقهه های شاد پی جفت بگردم؟
یا باید همین جا پاهایم را بغل بگیرم و خود را به خود فشار دهم تا سرانجام سیاهچاله ای شوم  که همه چیز را در خود می بلعد.
روز اولی که دیدمت کبوتری مشرف به موت کنار پنجره ام پیدا کردم. زنده بود ولی میلی به زیستن نداشت ، نه آب می خورد و نه حتی تقلا می کرد که بگریزد. من خودم بوی مرگ می دادم و به خانم هویشام می مانستم در بیست و چند سالگی اش. کبوتر را در پاکتی گذاشتم و با خسته ترین ماسک ام از سرخاب و سپیداب آمدم که تو را ببینم ، برای اولین بار.
مهربان بودی. این قدر مهربان که کفشهای کهنه و لباس های دمده و موهای مدرسه ای ات به چشمم نیاید. از جلسه ی امتحان فوق لیسانس آمده بودی و برایم سه کتاب آوردی ، به جای خرس عروسکی که خواسته بودم.
هر سه کتاب از فروغ بود ،
آه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پرواییم بود
...
کبوتر را به خانه بردی و با هزار دروغ از بهبودی حالش تسکین ام دادی. سالها بعد بود که گفتی کبوترک همان روز اول مرده بود و فقط می خواستی دلم را خوش کنی.
ماندی. و گوش شدی. من روی موجهای زندگی بازی می خوردم و تو گوش می دادی. به گریه ها ، امیدها ، خنده ها ، دیوانگی هام. تو گوش می دادی و به خاطر می سپردی ، من می زیستم و می خندیدم و می گریستم و فراموش می کردم.
دیشب گفتی که به نظرت در حال تباهی بودم و حیفت آمد ، یا که دلت سوخت ، یا که محتاج عشق بودی که خواستی بیشتر از یک دوست باشی.
تو ، تو مگر نمی دانستی که من نسیان دارم؟ مگر نمی دانستی که باور خواهم کرد که هستی ، مرا می خواهی ، می خواهی بمانی؟ با هر امیدی که در من می کاشتی تکه ای از گذشته در ذهنم پاک میشد و دنیا به فرم تازه ای در میامد. دیگر باورم شده بود که من کس دیگری هستم ، آدم بهتری شاید. باورم شده بود که من هم جزئی این جهان پر هیاهوی ماتریالیستی هستم که به قدر بقیه سهم دارد و سرنوشتی چون دیگران را دنبال می کند. در قالب تازه ام ، در توهم زندگی پیش رو فرو رفته بودم و نمی دیدم که در نگاه تو ، در خاطر تو ؛ همان دخترک شب روی هستم که سراسر قرمز می پوشید و همیشه خطر می کرد. یادم رفت که هر قدر خود را در جامه های دیگران بپیچم ، کنارشان کار کنم و سر فلان پست کاری مسابقه بدهم ، هر قدر تلاش کنم دسته ی گل سوسن معقول و شیرینی باشم که همه دوستش دارند ، سر آخر تو وقتی نگاهم می کنی همان لکاته ی قرمز پوش را می بینی که ساعت سه صبح تازه زنده می شود.
تو یادت نمی رود. تو رابطه ی عاطفی ات را می خواستی و تجربه ی قهرمانی ات را.
برایت مهم نبود یا فکر را نمی کردی ، که من شاید این بازی را باور کنم ، به تو امید ببندم و مذبوحانه فکر کنم که بالاخره از حاشیه زندگی به میانه ی میدان آمدم و سهمی برابر با تمام رهگذران معقول و عادی خیابان دارم.
بازی بدی بود.
ببخشید گفتن ات ، که این همه تکرارش می کنی ، مرهمی به دردم نیست.
بیست و چهار ساعت است که در شرم و غم می سوزم. شرم این که آن بارها که می گفتم دوستت دارم و می خواهمت ، تو به گذشته ها فکر می کردی که نمی گفتی دوستم داری.
شرم این که به خود اجازه ی رویا دیدن دادم ، رویای آینده ، رویای داشتن کسی که پشت به پشت من علیه دنیا بایستد ، کسی که باشد و همیشه بماند ، کسی که چون گنج در برش بگیرم و آسوده به خواب روم. شرم ، شرم گلویم را میفشارد.
از این که فکر کردم که می توانم و حق دارم که بخواهم ، روی زمین و میان آدمها با گردن افراشته راه بروم.
شرم این که تو می دانستی و من شاد و نسیان زده رویا می دیدم.
دلم می خواهد از شرم خودم را در خود بفشارم ، تا محو شدن ، سیاهچاله شدن ، نبودن.


ولیکن عاقبت گرگم تو بودی...


من ستاره نیستم. کوتوله ی سفیدی هستم که مدام خود را در خود می فشرد ، تا به سیاهچاله ای بدل شود که همه چیز ، حتی نور را در خود می بلعد.
کاش ، کاش میشد که ناپدید شوم. همین جا روی تخت ام ، به هیچ بدل شوم ، بی حس، بی درد و کاملا کر. نشنوم که کاراکترم چه عیب های مخوفی دارد ، چه قدر نسیان دارم و چطور به درد هیچ رابطه ی جدی نمی خورم. نشنوم که محض نجات ام از نابودی آمدی و چون نیازمند کسی بودی که دوستت بدارد ماندی. نشنوم که چطور به قدر کافی خوب نیستم و ...
بچه که بودم مادرم داستان مردی را برایم گفت که در گذار از راهی ، بره ای می یابد که گرگی مترصد دریدن اش است. مرد گرگ را می راند و بره هراسان را به خانه می برد. بره کنار مرد می بالد و بزرگ می شود ، تا که روزی از روزها در پناه امن مرد ، بره می بیند که نجات دهنده چاقو به دست گرفته و به سراغش می آید تا او را سر ببرد...

Space Gray


یاسمن آبی ، یاسمن شکسته. تو برنده شدی. تو همیشه برنده می شوی. معادله چندان پیچیده نیست ، تو هستی و تمام برچسبهای براقی که تایید میکنند تو خوب هستی و عامی نیستی ، موقر هستی و ناهنجاری رفتاری نداری. خوش بیان و شوخ طبعی و از خجالت و دست و پا گم کردن در تو اثری نیست. کلمات تو همه تایید شده اند و گاهی حتی تحسین شده. از ناسزا و شوخی های چیپ و هر چه که در حریم ادب بورژوازی نگنجد ، در کلام تو خبری نیست. مهم نیست چه حس میکنی و چه در سر داری ، همیشه رفتار بی نقص یک پرنسس را در تو خواهند دید ، در هرچند که در عمل شناور در باتلاق پشیمانی و اضمحلال باشی. یاسمن آبی ، یاسمن موفق. تو می دانی خویشتن تو ، درونیات و افکارت را کسی خریدار نیست ، تمام اعتبار تو به همین لباس های مارک دار و زلم زیبوهای گران قیمت است.
تو را با ساعت رولکس و چمدان لویی ویتان می بینند و ناخودآگاه دوستت دارند ، احترامت می کنند ، بیش از سهمت به تو اختصاص خواهند داد ، چون که آدمیت تو را به سند لباس هایت بالاتر از آن چه هست برآورد کرده اند.
و جینجر بی رنگ و رو ، جینجر سطحی و عامی ، که بی پرده و بی مهابا خودش است ، با خاکی ترین ادبیات و گرم ترین قلبها. او را نمی بینند. اگر ببینند جارویی به دستش می دهند تا جلوی درشان را تمیز کند. یا با آنها به بستر برود و بعد بی ادعا ترکشان کند. جینجر ، همینطوری می چرخد این دنیا.
تو خدای اعتماد به نفس نیستی. تو حقیقت را می بینی و می پذیری و سر خم می کنی.
جسمین حقیقت را می بیند و نمی پذیرد ، دروغ شخصی خود را می سازد و با گران ترین اکسسوری هایی که دارد تزئین اش میکند و همه ، همه خریدارش هستند.
من؟
من جایی از این داستان نیستم.
فیلم را دیدم و تو را از زندگی ام بیرون کردم ؛ با این اطمینان که خودت به هر حال می رفتی دیر و زود.
خودم را توی سالن انتظار دکتر پیدا کردم ، دیروز. در داستانی از صادق هدایت بودم ، و بوف کور هم نیود. دوران لکاته گی من گذشته است جانم. جای من ، داستان تاریک خانه بود. مرد منزوی سپیدرو ، که از تهران به خونسار گریخته بود تا اتاقی مانند رحم مادرش بسازد و در آن بمیرد و از گهگیجه ی حیات خلاص شود. من ، او هستم.
می خواهم بخوابم و بخوابم و باز هم بخوابم. میل به خوردن ندارم و تنها از فشار درد میگرن است که چیزکی می خورم گاه.
تقصیر تو نبود. تقصیر کسی ، مطلقا هیچ کس نیست.

به سادگی این من ام که میل زیستن و بودن را از دست داداه ام. بلکه اصلا از ابتدا در من نبوده است. شهوت حیات ندارم و روی زمین بیگانه ام. در بچگی و در نوجوانی و در جوانی و حالا در آستانه ی سی سالگی. قبای زندگی به تن من نمی برازد. شمال و جنوب و شرق و غرب ، هر کجا باشم بیگانه ام.

تلاشهایم برای گره خودن به آدمها بدجوری مضحک است. همین دیشب ، دست کشیدم از تو و هر تلاشی برای پیوند خوردن و یکی شدن با کسی ، هر کسی. انگار دستی ، درون ام همه ی چراغ ها را خاموش کرده است. گرسنگی ، عطش آغوش ، شادی و غم ، سرما و گرما. به هیچ چیز مطلقا اشتها ندارم و این خوب است. مثل دفع کردن غذای بدی می ماند که خورده باشم ، بعد از ناسازگاری و رنج بسیار ، دارم زندگی را بالا می آورم.
تنها هستم و بی حس ، خاکستری ، عریان ، و درستش هم همین است.

Infidelity


روزی بود مثل همه ی روزهای دیگر. آفتاب بی رمق زمستانی چنان روی این دوشنبه ی دی ماه می تابید که روی هر روز دیگری از فصل سرد ، این برقی که چشمان اش را خیره کرده بود از جای دیگری می آمد. نه از سفیدی برف ها بود و نه از اشکی که از سرما به چشمانش دویده باشد. این برق گذرای نگاه ، که باید خیره اش می شدی تا خوب ببینیش ، از اندیشه ای بود که در سرش می چرخید. تصمیم آتشینی که قلبش را به تپش انداخته بود و خون را به گونه های استخوانی اش پمپاژ می کرد. بند کوله پشتی شانه هایش را اندکی می فشرد و سنگینی محتویات اش کوله را مدام پایین می کشید. هر چند دقیقه با دست بندهای کوله را که به لبه ی شانه هایش رسیده بودند جا به می کرد و کوله ی سنگین را بالا می کشید. شانه هایش کم کم به درد می آمد و این درد را دوست می داشت ، درد برخورداری بود و درد داشتن ، هزار بار بهتر بود از روزهایی که سبک بار راه می رفت و حجم بزرگی از هراس قلبش اش را می فشرد. هیچ آواری از ترس سنگین تر نیست ، ترس فردایی که بیاید و دستان خالی تو تنها دارایی ات باشند. برف ها زیر کتانی هایش صدا می کردند. دیشب تا صبح باریده بود. در تاریکی شب ، با چشمان فراخ تاریکی را نگاه کرده بود تا خود صبح ، و می توانست قسم بخورد از میان خس خس نفس های حسین و مادرش ، صدای بی صدای بارش برف را می شنود. می دانست آن بیرون برف می آید و فردا صبح که از خانه بیرون بزند، فرش سپیدی زیر پایش پهن است . کفش هایش کم کمک خیس می شد و سرمای خیس پاهایش را بی حس می کرد. در بندش نبود. آتشی در دل داشت که گرم اش می کرد. حس می کرد اگر بی لباس هم در برف راه برود ، از شرار درون اش دود خواهد کرد ، برف ها زیر پایش آب خواهند شد و از جای قدم هایش بخار برخواهد خواست.
به میدانگاهی که رسید ، مینی بوس را دید که در برابر زمین برف گرفته چرک تر از همیشه می نمود. شیشه هایش را بخار گرفته بود ودر زمزمه ای از غرش موتور روشن، دود سیاه رنگی تف می کرد و آرام به خود می لرزید. سوار شد و در را پشت سرش بست. داخل مینی بوس از هوای خواب آلود و نفس سرمازده ی مسافران سنگین بود.  دنبال صندلی خالی  میگشت. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود ، پیچیده در کت و کاپشن و گاه شال گردن، اغلب سر را به پنجره تکیه داده و چرت می زدند. یک دستی چشمان خواب زده را اما ، یک جفت چشم درشت قهوه ای می آشفت. چشمانی که در صورت ریش دار مرد برق می زدند ، در حدقه فرو رفته و خیره ، روی سرگردانی دخترک. نگاه بیدار مرد را دوست نداشت. در این نگاه از بی خبری معمول باقی آدم ها اثری نبود. می ترسید این چشمان هشیار و خیره ، او را به خاطر بسپرند ، روزی با حسین روبرو شوند ، به او خبر بدهند که پرنده ی قفسی اش سوار بر مینی بوس گریخته است ، رفته است به ... اگر این نگاه فضول بعد از پیاده شدن تعقیبش کند چه ؟ اگر دنبالش بیاید تا ...؟  داشت به صرافت می افتاد که پیاده شود و منتظر مینی بوس بعدی بماند ، یا که تاکسی بگیرد ، بلکه حتی ماشینی عبوری ... که مرد برخاست. روی صندلی دو نفره ی ردیف کناری نشست ، که پیرمردی صندلی بغل پنجره اش را اشغال کرده بود. با دست صندلی تکی را که حالا خالی مانده بود به دختر تعارف کرد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و تصمیم گرفت تعارف را بپذیرد. برای پیاده شدن بهانه ای نداشت و دوست نداشت کاری کند که به یاد کسی بماند. رفت روی صندلی نشست که هنوز اثری از حرارت بدن مرد را در خود داشت. در صندلی فرو رفت و کوله ی سنگین را روی پایش گذاشت و به پشتی صندلی جلویی تکیه داد. زیر چشمی نگاه کرد که ببیند مرد ریشو هنوز نگاهش می کند یا نه. خیالش آسوده شد که دید مرد ، سر را به پشتی صندلی تکیه زده و چشمان اش را بسته است. آسودگی و گرمای صندلی یکباره خواب آلودش کرد. راننده بالا آمد و مینی بوس راه افتاد. دور میدانگاهی محقر برف پوش چرخید و به سمت جاده رفت. با چشمان نیمه باز منظره ی خانه ها و میدان و درخت های لخت را میدید که از برابر شیشه ی بخارکرده می گذرند ، می روند که از او و زندگی اش حذف شوند ، زیر آوار گذشته بمانند و او را تماشا کنند که به سوی فردا می گریزد. مینی بوس که به جاده اصلی پیچید ، پلک هایش روی هم افتاد و خواب رفت.
از ترمز شدید مینی بوس از خواب پرید. قلبش می تپید و هراسان نفس نفس می زد. راننده پنجره را باز کرده بود و سر کسی داد می کشید. مسافران عقبی بلند شده بودند و در راهروی مینی بوس ایستاده بودند تا دعوا را ببینند. یکی دو نفر سعی داشتند جلو بروند و راننده عصبانی را منصرف کنند ، یا که شاید به آتش دعوا دامن بزنند. قد کشید تا جلوتر را ببیند که سبکی پاهایش ، یادش آورد که کوله پشتی... نبود! کوله روی پاهایش نبود. کسی کوله را برداشته بود! راهروی باریک مینی بوس بود و ازدحام پاهای مردانه ای که به هوس تماشای نزاع به پا خاسته بودند. کوله اش را نمی دید و قلبش چون گنجشکی در قفس ، به دیوار سینه اش می کوبید. دستی ناگهان ، از میان پاهای قیام کرده به سمتش دراز شد ، راهی باز کرد تا آن دو چشم کنجکاو دوباره خیره اش شوند. صدای گرفته ای را شنید که می گفت :
این کوله شماست ؟
ودست دیگرش را با کوله ی کمی خاک آلود نشان اش داد :
چه سنگینه ، انگار توش سنگ ریختی.
زبان اش انگار در دهان نمی چرخید. دست دراز کرد و مرد بی حرف کوله را به دستش داد. به سختی زمزمه کرد :
مرسی ، و نمی دانست که مرد صدایش را شنیده است یا نه. پاها دوباره بین صندلی ها حصار کشیدند ، این بار فشرده تر و مصرتر برای تماشا ، چه ، راننده ی عصبانی از ماشین پیاده شده بود تا با آن یکی راننده دست به یقه شود. کوله ی خاک آلود را که با دست می تکاند ، حلقه اش را دید که هنوز روی انگشتش سوار بود. تعجب کرد که چطور یادش رفته درش بیاورد و چرا هنوز در دست داردش. شاید از باریکی و کدورت حلقه ی محقر بود ، طلایی رنگ پریده ای که به چشم نمی آمد ، لاغر و بی تلالو. انگار که برگی زرد و چغر که یک زمستان زیر برف مانده باشد و حال ، در طنازی سبز برگ های بهاری از حقارت نادیدنی باشد. حلقه را از انگشت بیرون آورد ، بی هیچ زحمتی ، که بر انگشت لاغرش لق می زد. در جیبی از جیب های کوله پشتی جایش داد و زیپ را تندی بست. تردید به دلش چنگ کشید. نکند مرد ریشو کوله اش را باز کرده باشد؟ یعنی تویش را دیده است؟ شاید اصلا از عمد کوله را برداشته باشد... آن جلوتر راننده و مرد دیگر را جدا کرده بودند و با قسم و آیه می خواستند پشت فرمان برگردانند. چند تایی صلوات و دستان سمج مردم ، راننده را پشت رُل نشاند تا غرولند کنان استارت بزند و راه بیفتد ، با خلقی تنگ و اخم هایی در هم. مسافران نشستند و حصار امن پاها که از میان رفت ، دختر نگاه سمج مرد ریشو را روی خود دید. معده اش در هم می پیچید و خودش را به ندیدن می زد. عاقبت مرد گفت :
دانشجویی؟
با تکان سر گفت : بله .
- حدس زدم ، از بس کیفت سنگین بود. گفتم حتما پر کتابه.
سرش را گرداند و چشم هایش را بست ، و گذاشت آسودگی خیال کم کم دل آشوبه اش را آرام کند.
چند دقیقه بعد مینی بوس در ترمینال ایستاد. میدان بزرگ شهر شلوغ ، درگیر ترافیک ساعت نه صبح بود. صدای بوق ماشین ها و فریاد راننده های خطی از هر طرف می آمد و در بلبلشوی عابران میشد به راحتی گم شد. بی نگاهی به مرد ریشو ، کرایه را داد و پیاده شد. پشت سرش مرد داشت باقی پولش را از راننده می گرفت که او به دل جمعیت زد. مدتی با قدم تند ، بی هدف همپای جمعیت این سوی و آن سوی رفت تا خیالش راحت شود که مرد در پی اش نیست. هوا بوی دود و گازوئیل و آزادی می داد و ... دلش دوباره با یاد او گر گرفت. حرارت مطبوعی تا گونه هایش بالا آمد و نگاهش دوباره برق زد. به سمت تاکسی های خطی قدم تند کرد و به اولین راننده گفت :
آقا ، دربست. نواب .
قیمت را طی کردند و سوار شد. کوله را کنارش روی صندلی گذاشت و روی صندلی خود را رها کرد. از پنجره ی پاک و شفاف تاکسی ، چشمش به آسمان آبی روشنی افتاد که انگار می درخشید. نه خیابان ها را می دید و نه ترافیک و مردم در گذر را. نگاهش به آسمان بود و فکرش جایی پیش رو. با خودش گفت :
الان حتما خواب است. نباید زنگ بزنم. دست برد و از اعماق کوله پشتی شلوغ ، دسته کلیدی را یافت که دو کلید و یک قلب اسفنجی داشت. قلب اسفنجی را در دست فشرد و دوباره به آسمان خیره شد. با خودش مرور می کرد که چطور سر کوچه ای که ماشین رو نیست پیاده می شود ، تا انتهای کوچه می رود و به در کرم رنگ می رسد. کلید را در قفل می اندازد ، همان کلیدی که لاک آبی خورده است. باید حواسش باشد که در را آرام ببندد ، هر چه بی صداتر بهتر. توک پا پله ها را بالا خواهد رفت و از جلوی در هر سه آپارتمان خواهد گذشت. لابد صدای تلویزیون پیرزن صاحبخانه دوباره به هواست و انعکاس قدم هایش را محو خواهد کرد. از طبقه ی دوم صدای بچه ها را خواهد شنید و مادر همیشه عصبانی شان را . طبقه ی سوم پر از سکوت صاحبخانه ای ست که صبح تا غروب سر کار است و بالاخره ، نفس بریده به طبقه ی چهارم می رسد. نفس نفس زنان به صدای سکوت پشت در گوش خواهد داد ، آن قدر که صدای خرخر ملایم او را بشنود. بعد کلیدی را که لاک قرمز خورده است به در می اندازد و با دو تقه ی آرام ، در را باز می کند. کوله را همان پشت در می گذارد و با فشردن پاشنه ای این پا به آن یکی کتانی ها را از پا می کند. باید یادش باشد که جوراب های خیس اش را هم درآورد ؛ شاید حتی شلوار لی اش را که از نم برف بی نصیب نمانده. پا برهنه و سرمازده مانتو و مقنعه را هم از تن میکند و روی کوله ی کنار در می اندازد. آنجا ، کنار بخاری اتاق خواب ، او را خواهد دید که پتوپیچ به خواب رفته است. کنارش خواهد رفت و بی حرف زیر پتویش خواهد خزید. از تقلای او بیدار می شود و چشم ها را نیمه باز میکند. بعد حتما بازوهایش را دور بدن سرمازده اش می پیچد و حتی پاهایش را دور پاهای او حلقه خواهد کرد. خواهد گفت :
چه یخ کردی.
و جواب خواهد شنید :
اومدم که بمونم.
در جواب حتما خواهد گفت : هومممم. و بعد هر دو خواهند خوابید ، تا ظهر شاید حتی تا عصر.
رادیو پیام آهنگ شوخ و شنگی پخش می کرد و تاکسی نرم نرمک در ترافیک روان ساعت نه صبح جلو می رفت ، و او نگاهش به آسمان آبی شفاف خیره مانده بود.

دنیای وارونه



8:42 AM 3/4/2014
زندگی خنده دار است. خیلی جورهای دیگر هم می تواند باشد و به قدر کافی هم به ابعاد تلخ ، شیرین ، آموزنده و غیره و ذلک اش اشاره شده است. نویسنده های زیادی از مصائب بشری ، بالا و پایین شدن های هدف دار و بی هدف ، بازی های سرنوشت وسرگردانی انسان ها روی زمین  قصه نوشته اند. تا مدت ها همه معلم اخلاق بودند ، آخر قصه همه ی آدم بدها رو سیه می شدند و آدم های خوب و نازنین ، این فرشتگان زمینی ، برنده بازی بودند . پاداش صبر ، همیشه شادکامی بود و ظلم ظالم همیشه آخر کار گریبان خودش را می  گرفت و او را به زیر می کشید. همیشه پیر فرزانه ای پیدا می شد که جایی در پیچ جاده منتظر قهرمان داستان باشد ، که شاید کمی سست شده ، ایمان اش به پیروزی همیشگی سپیدی کمی شل شده و دارد فکر می کند بلکه روش دیگری هم برای زیستن باشد. پیر فرزانه کارش این بود که قهرمان گریپاژ کرده داستان را خوب آچار کشی کند. گاهی با جمله ای خردمندانه و قصار ، گاهی با نمایشی هنرمندانه که در واقع آزمونی بود برای وجدان تماشاچی و گاه ، خیلی ساده ، با وعده وعید دادن در مورد آینده. همیشه بره گمشده به گله باز می گشت ، پسر هوسران به مزرعه ی پدری تا به پای پدر و برادر سر به راهش بیفتد و عذر تقصیر بخواهد. سیندرلا هرگز به فکر فرار از خانه ی نامادری نمی افتاد ، سفید برفی بلیهانه سیب را گاز میزد و با هفت کوتوله که او را خواهر خود می دانستند در صلح و معصومیت می زیست . آقای دارسی سر آخر چشم باز می کرد و زیبایی روح الیزابت را می دید و یک دل نه صد دل عاشق می شد ،  جوزف مزد پول پرستی و مال دوستی اش را می گرفت و به جبران یک عمر سخت دلی ، همه ی عزیزان اش را در پایان از دست می داد ، تا حرمان زده و سرشکسته سراغ خواهر راهبه و از دنیا بریده اش برود و تقاضای بخشش کند. آدم ها از کی فهمیدند دنیا آن طور که معلمان اخلاق ترسیم می کنند نیست؟ شاید همیشه می دانستیم. هر چه بود از نقطه ای ، ضد قهرمان ها جام پیروزی را از کف قهرمانان ربودند. مورسوی زنباره ی بی اخلاق را دوست داریم ، هر چند که بر مرگ مادرش نگرید و آدمی را چون آفتاب مستقیم به چشمان اش می تابد بکشد. هولدن کالفیلد پریشان و مشکل ساز را دوست داریم و به او حق می دهیم که از مدرسه بگریزد و پول های خواهر کوچک اش را برای فرار بگیرد. خون آشامان و زامبی ها و گرگینه ها به دنیای قصه های فانتزی آمدند تا سیندرلا و پیترپن و پولینا ها را از سکه بیندازند.    ،
این وسط خنده دار است که آدم از خودش بپرسد : من خوب هستم یا بد؟ از آن جا که امروز بد بودن خوب است و خوب بودن بد. شاید مساله اصلا سر خوبی یا بدی  آدم ها نیست. شاید این قدرت است که آدم ها را شاخص می کند. روزگاری قربانی بودن مد بود و اکنون ، عصر محبوبیت قدرتمندان رسیده است. هر چند نفر که در داستان بمیرند مهم نیست ، قهزمان بلامنازع قصه ، همیشه خون آشام قاتلی ست که ته دل امید به اصلاحش داریم ، از بس که خوش قد و بالا و تواناست. گیرم که سیاه دل و خودخواه و مرگ بار باشد ، در عوض از همه قوی تر است ، چالاک تر ، سفاک تر و در نتیجه محبوب تر. دنیای با مزه ای شده است. اگر تلاش کنی شیرین و خواستنی و نایس باشی به روی ات تف می اندازند و لگدت می زنند ، اگر از فراز برج عاج روی سر آدم ها تف بیاندازی در تمنایت از کنار برج تکان نمی خورند. گوشی آیفون 5 قرار است تعیین کند که مخاطب تو را از خود بالاتر بداند و یا پست تر، صورتک هایی که هر روز صبح روی روحت نقاشی می کنی متضمن سرنوشت آن روزت خواهد بود.
آدم ها خنده دار شده اند. خنده دار و بیگانه. آدم خوب های زندگی اغلب بیشتر از آنها که منفورت هستند تو را زخم میزنند و تو در الصاق صفت خوب یا بد به ادم ها در می مانی. از نقطه ای در زمان ، به خودت هم نمی توانی برچسب نیک و بد بزنی ، و اگر کسی رنگ ات را بپرسد ، حرفی برای زدن نداری. انگیزه هایت هر چه باشند ، دیده نخواهند شد ؛ آدم ها از تو  آرایش صورت و باریکی کمر و برند گوشی موبایل را می بینند و همان برای قضاوت شان کافی ست. زمان که بگذرد ، خودت هم انگیزه هایت را گم خواهی کرد. با بهترین و نیک ترین احساس ها اگر نادیده گرفته شوی ، چیزی در تو می شکند ، صورت انسانی ات شاید. بار بعدی چیزی حس نخواهی کرد ، پوستت کلفت و کلفت تر شده است و تو داری به دشمن خود تبدیل می شوی. شوخی بامزه ای نیست؟ هر چیز در جدال با دشمنی که از او قوی تر است ، سرانجام به هیبت او در خواهد آمد. خنده ام می گیرد. از دنیای وارونه ی بیمار ، بدجوری خنده ام می گیرد.


از لیلا آنچه که پر رنگ تر از هر چیز در خاطرم حک شده چشم هایش است. چشم های آرام و آهووش قهوه ای تیره ، که حصاری از مژگان سیاه و شلوغ رویشان سایه می انداخت. چشمانش نه زیادی درشت بود و نه و بادام شکل. از درون چشم هایش نمیشد روحی آتش گرفته و تب دار را دید ، بر عکس ، کیفیت جادویی آن چشم ها در آرامش و سادگی بود که در زلالی نگاهش نی نی می زد. صاحب آن چشم ها گردآفرید نبود که شمشیر به دست گیرد و در جامه ی رزم به صف دشمن بزند ؛ رودابه نبود که در تلاطم شب های تب دار عشق ،  گیسو از پنجره به زیر اندازد و زال را تا فراز آغوشش بالا بکشد. نه هوسبازی خودخواه سودابه را داشت و و نه طبع یاغی نوجوانان همسال اش را. 
هم کلاسی دبیرستان بودیم و شاید دوست ، من کمی غریبه تر و او کمی آشناتر با هیاهوی مدرسه ای شلوغ و طوفان زده. من کسی را نمی شناختم . دست قضا مرا سر کلاس کنار لیلا نشاند و دوست شدیم. ممکن بود کنار هر کس دیگری نشسته باشم و حال مشغول نوشتن قصه ی او باشم. آن روز اما ، کنار لیلا نشستم ، ردیف چهارم کلاس و نزدیک پنجره ، و الان که جین ایر در دلم آواز می خواند داستان عاشقی و شکستن لیلا را می نویسم. 
می خندید ، زیاد می خندید. اول دبیرستان بودیم و ترکهای دیوار کهنه ی کلاس هم به خنده مان می انداخت. صدایش را هنوز یادم هست ، آن اول ها که سبک بود و آواز خنده اش به چهچه ی پرنده ای در بهار می مانست. و بعدها که عشق چون سرطانی تمام تن اش را گرفت ، در ریه هایش خانه کرد و او سرفه می کرد ، خشک و عمیق و بی توقف ، آن قدر که قفسه ی سینه اش باز شود و صدها پروانه ی آبی بیرون بریزد. بعدها که لیلا گم شد ، بیش از همه چیز صدای سرفه های مداومش در گوشم صدا می کرد .

دنیای وارونه

ستاره ی زهره ، بر زمین می خرامد ،از اثز قدم های ملک مغضوب ، گوگرد و عطر توامان به هوا بلند می شود.

My walls are closing in


شروع شد . دوباره ، و این بار کمی ترسناک تر است. ترسناک و ناخوانده ، از آن رو که فکر نمی کردم روزی دوباره تجربه اش کنم. لحظه ی خالی شدن ته دلت ، و زمینی که دیگر زیر پاهایت نیست. با قلبی که انگار در گلویت می تپد سقوط میکنی. با مور مور مبهمی در زانو ها، این اولین سقوط تو نیست و می دانی هر بار کاسه های زانویت چه محکم ، چه پر سر و صدا خرد می شوند.  برخورد با کف سیمانی زندان زندگی ؛ Hitting the rock bottom ، صدای فریاد مبهمی توی سرت.  در حال سقوط ، صدای فریاد خودت را می شناسی و سکوت می کنی. 
و دوباره اینجا هستی ، در اتاق سیمانی . کف و دیوارها یک سره خاکستری اند و جا به جا خطوط سفید شوره دیوار را لک کرده اند. شکل خاصی ندارند ، فقط در سپیدی چرک تاب خود دیوارها را تا زمین شیار زده اند. سقفی در کار نیست ، در عوض حجم سیاهی از تهی ، از جایی که باید سقف شروع شود تا ابد ادامه دارد.
کسی نیست ، سکوت تو را فقط فریاد گاه به گاهی به هم می زند که نمی دانی از کجا می آید. فریاد ، رنگ انسانی ندارد. به ناله های حیوانی زخم خورده می ماند که گرچه درد به زمین اش زده ، از روی خشم فقط ، فریاد می کشد. کسی نیست و دوست هم نداری که باشد. فقط کاش که این حیوان این همه فریاد نمی زد.  سکوت میخواهی ، سکوت مجلل مخملین ، که چون ابری احاطه ات کند. دمی برای آسودن ، رها کردن خود در حجم هیچ و حتی به خواب رفتن. 
تو هستی و خودت و نه حتی سایه ات. در اتاق سیمانی همیشه تنهایی. خورشیدی در کار نیست که سایه ای کنارت رسم کند ، نه دستی به دوستی و نه صدایی به جز صدای ضجه ای حیوانی. صداهای توی سرت رفته اند و تازه می فهمی که چه قدر دوستشان می داشتی. به خیالت هم نمی رسید روزی دوباره گذارت به اتاق خاکستری بیفتد. تو بودی و مهمانی شادی از صداهای مختلف توی سرت. جاده ی دو بانده ی مرتبی پیش رویت به فردا می رسید و تو هدفون آبی در گوش ، خوش خوشک جلو می رفتی. 
اول صداها ترکت کردند. سکوت که توی سرت جاری شد ، منظره ی پیش رو هم رنگ باخت. جاده ی صاف و منظره ی فردا ، انگار که از کاغذ باشند ، بی آتش خاکستر شدند و به نسیمی از هم پاشیدند. تکه هایشان را که باد می برد ، با خودت فکر کردی که از اول هم چیزی اشتباه بود ، رنگها پر رنگ تر از آن بودند که واقعی باشند و جاده ای که به فردا می رسید در افق مبهم و تار میشد. ذهن تو میخواست که باور کند ؛ این بود که ترکهای جاده را نمی دید و به دنبال صدای سیرنها جلو می رفت. 
آخرین تکه های خاکستر را که باد برد ، زمین دهن باز کرد و تو را در خود کشید. در استوانه ی سیاه پایین می رفتی و خوب میدانستی به کجا میرسد. 
 سیمان زبر تن برهنه ات را می آزارد و پوستت از سرما دانه دانه شده است. میدانی که این پایان قصه نیست. باید تا فرصت هست تکه های شکسته ی خودت را جمع کنی. موهایت را ببافی و دور گردن بیندازی و خودت را دلداری دهی که چیزی نیست ، خواهد گذشت ، این بار هم مثل همیشه ... 
می دانی دیوارهای سرد سیمانی به زودی جان خواهند گرفت و به سویت خواهند خزید. هر چهار دیوار ، هماهنگ و آرام به داخل بسته می شوند ، با صدای ساییدن آهن بر آهن ، و اتاق هر دم تنگ تر خواهد شد. تو از هراس خالص جیغ خواهی کشید، بی امید خلاص. از اراده ی سنگی شان گریزی نیست و دیوارها جیغ ات را با ضرب به سوی خودت پرتاب خواهند کرد. 
نمی دانی کدام بدتر است، دانستن آنچه بر تو خواهد گذشت یا دوباره زیستن اش؟ دیوارها عاقبت به تو می رسند، از چهار سوی و هر یک تو را به تن دیوار روبرو خواهد فشرد. تو از آنها تردتری و محکوم به خرد شدن، این طبیعت دنیاست. دیوار جلویی عاقبت دهانت را خواهد یافت؛ و دستان سردش را که روی لب هایت بگذارد ، طنین جیغ را درون سرت خواهی شنید. 

قرارداد


بیا. بیا قراردادی امضا کنیم. قراردادی محض رسیدن ما و حیوانات آشفته ی درون مان به آرامش. نه به پر و پای هم بپیچیم و نه به کسی جواب پس دهیم ، فقط خیلی ساده با هم توافق کنیم که تو پشت مرا بخارانی و من به پشت تو پنجه بکشم.
ببین ، ترس هم ندارد. همه چیز مثل روز روشن می تواند باشد ، با ساده ترین جمله ها و زلال ترین صداقت ها.
تو مرا می شناسی. از من بسیار می دانی و این غریب است که دانستن تو ، نمی ترساندم. تو مرا می شناسی و خوب می دانی غارهای تاریک وجودم به کجاها می رسد. سیندرلای آبی پوش و رمانتیک درون ام را دیده ای ، که جز آب دادن عشق با اشک کار دیگری بلد نیست. تاج ارزان قیمتی از پولکهای نقره فام به سر دارد و برای جبران مغز کوچکش ، مدام موهای بلند بلوندش را پوش می دهد.
تو زن-گرگی ام را دیده ای ، که برخلاف شکیرایی که گرگی می رقصد نه زیباست و نه لوند. چشمان خون گرفته ای دارد که در اعماق به قلب بی اعتمادش می رسد. بن دندانها و زیر ناخن هایش را خون خشک شده گرفته است ؛ راهی نیست که بشود فهمید خود زنی کرده و یا از شکار کسی برگشته است. از لباس بیزار است و ناخن های پایش یک در میان شکسته اند. موهای انبوه سیاهش را شانه نمی کند و چتری از گیسوان خشن و کدر شب رنگ ، صورت زیتونی اش را قاب گرفته اند.

تو بچه ترسیده ی هفت هشت ساله ام را دیده ای. دختربچه ای لاغر و لندوک ، با موهایی که پسرانه کوتاه شده اند. تاپ و شلواری نیمدار به تن دارد و زیاد گریه می کند. از آن شبی که به او دست درازی شد، به سردابی گریخت و هرگز بیرون نمی آید. گاهی ، فقط گاهی ، در تب دار ترین کابوس هایم می بینمش ، که به خانه ی تاریک بازگشته است و دارد از لشکر سوسک های بالدار میگریزد و جیغ می کشد.
تو مسالینا را هم می شناسی ، خنده های سبکسر و کامرانی مدام اش را. بی خیال این که سرش را به جرم خیانت خواهند زد ، از این بزم به آن یکی می رود و به آئین خودساخته ای از لذت و بی خیالی مدام در عبادت است.
تو مرا می شناسی. از من بسیار میدانی و خاطرات فراموش شده ام را ، مدت پس از آن که از ضمیر من پاک شده اند ، با جزئیات به یاد می آوری. تو حافظه ی زنده من هستی ، سوا از من روی پاهای خودت راه می روی و تاریخ مرا در سرت حمل می کنی.
من هم تو را می شناسم. می دانم پشت دیوارهای سنگی قلعه ات ، گاهی گریه می کنی. می دانم که بدن آهنی سردت ، دلی گرم در خود دارد که گاه گاه به یادت می آورد باید دوستم داشته باشی. می دانم از زندگی می ترسی و زنده بودن را در عمق نمی خواهی ، هر چند که وسوسه ی لذت و داشتن و برخورداری قوی تر از آن است که به نبودن فکر کنی. دست کم حالا ، که خود را به طبقه ی شادکامان نزدیک تر میبینی.
این ها همه کافی نیست؟ مگر برای آسودن چه لازم است جز چهاردیوار امن ، بستری گرم و کسی که محکم تو را بر خود بفشارد ؟ لازم نیست به هم چندان اطمینان کنیم. می دانی و می دانم که اطمینان صد در صد و خالص ، آن قدر ناممکن است که به لطیفه ای مضحک می ماند. دست کم آن قدر می شناسی ام که بدانی از پشت خنجرت نخواهم زد، هان؟
و من می دانم که وقتی هستی ، تمام ذهنت اینجاست ، روباهی در دلت بازی نمی کند.
بیا. بیا و نترس. بیا خانه ی هم باشیم و ته قلبمان ، به هم پناه دهیم. بیا توافق کنیم هر بار که لرزشی در نگاه هم دیدیم ، بی حرف هم را بغل بگیریم و آرام کنیم. بیا توافق کنیم تمام روز در دنیای وحشی اگر شمشیر زدیم ، شب ها به چهاردیواری ساده و ساکتی بگریزیم که آن ماست ، هم را سفت در بر بگیریم و به خواب برویم.
آدم مگر برای زنده بودن چه می خواهد؟

زن سگی


کتابی هست ، به نام "جنس گیلاس".  سالها پیش ، در محدوده ی مبهمی از هشت تا دوازده سال پیش ، برای اولین بار خواندمش. ( این هم از خصیصه های مخصوص من است که حافظه ای ابری و ناواضح دارم. سالها و خاطرات در سرم دایره وار شنا می کنند و وقایع بی ربط در هم می آمیزند. هرگز در به خاطر سپردن سالها و تولدها خوب نبوده ام و شاید جریان برقی که شش بار از سرم گذشت بی تاثیر نبوده باشد. من حافظه ی مه آلودم را دوست دارم؛ وقتی که بی خبر و خواب زده و لبخندزنان از خم کوچه ای ناشناس- گیرم که از آن گذشته باشم پیش از این- می گذرم ؛ فقط به این دلیل که از به یاد آوردن مصیبت های جاری زندگی ام عاجزم. )
جنس گیلاس را چندین و چند بار خواندم و داستان غریبش مسحورم کرد. از همه بهتر "زن سگی" بود ، زنی درشت جثه ( تا آن حد که کسی سودای عشق ورزیدن به او را در خواب هم متصور نبود ) ، با روی آبله گون و قلبی به وسعت رودخانه ی تایمز . در قرن هفدهم می زیست (گمانم ، حافظه ی ابری و خیانت اعداد رخصت اطمینان را از من گرفته اند ) ، در انگلستان اشراف و بزرگ زادگان. خانواده ای نداشت ، در زاغه نشین های اطراف لندن می زیست. حمام نمی کرد و دوستی هم نداشت ، با پرورش سگ های مسابقه و جنگ روزگار می گذراند و در جهانی سوای دنیای اطراف ، در سر خودش ، زندگی می کرد.
روزی رودخانه ی گل آلود تایمز برایش هدیه ای آورد. نوازد پسری که سوار بر سبد ، موسی وار بر تایمز سواری می کرد. نوازد در گل و لای و نجاست خودش غوطه می خورد و تنها جای روشن وجودش چشمانش بودند. زن سگی نوزاد را از آب گرفت و مثل تمام توله سگ های بی مادر و بی ستاره ، او را بزرگ کرد . خودش می گفت که در نام گذاری نوزاد اشتباه بزرگی شده است . او را "جردن" -به الهام از رودخانه ی اردن- نام نهاد. و پسر که نام رود بر خود داشت ، هرگز قرار نگرفت و مدام به سرزمین های دور و هر چه دورتر سفر کرد. زن سگی می گوید که باید نام دریاچه ای را به پسر می داد ، آرام و ساکن و ثابت ، که تا همیشه کنارش بماند...
زن سگی ، که در حاشیه ی امن دنیای انسان ها می زیست. از آدمهای معقول آن روزگار کسی نبود که خواهان زندگی او باشد. خارج شهر ، جایی که تایمز زباله های مردم شهری رابه ساحل گل آلود پس می داد و غریب ترین رانده شده گان اجتماع انسانی ماوی گزیده بودند. او بود و سگ ها و استانداردهای درون سر خودش ، بی توجه به آنچه در جهان معقول می گذرد. همسایه ای جادوگر داشت که مدام همه را نفرین می کرد ، کشیش پیوریتن که پاکیزه می پوشید و زباله های روحش را در نجیب خانه های حاشیه شهر خالی می کرد. و جردن ، که به کشف سرزمین های دور و هر چه دورتر مبتلا بود. سفر ، در خون او جاری بود و ریشه هایش در باد می رقصید.  در خمشی از زمان و مکان ، شهر دوری را دیده بود و به دخترک رقصنده ای دل باخته بود. دخترک معتقد بود ما همه از فضای خالی و نقاط نورانی ساخته شده ایم ، و غبار ستارگان در ما جاریست...
خارج از حاشیه امن زن سگی ، انگلستان شعله ور در آتش سیاست به خود می پیچید. شاه را گردن می زدند و طاعون سیاه از کشته ها پشته می ساخت. موز و آناناس از آن سوی دنیا به انگلستان می رسیدند و مردمان عادی به تماشایشان می رفتند ، میوه های گناه آلود آن سوی جهان.
زن سگی را نه تنها دوست می دارم ، بلکه حس غریبی از خویشی با او در سینه ام احساس می کنم. چیزی از بن استخوان هایم با او هم صداست. شهر پر دود و پر صدا و لبریز انگیزه آزارم می دهد. صدای نوزاد همسایه و بازی بچه ها برایم ناقوس مرگ است. نقطه ی مضحک داستان اینجاست که برای امرار معاش با جماعت بزرگی از آدمها در تماس ام ، و باید نشانه های انسانی شان را بخوانم و حرف به گوششان فرو کنم تا یاد بگیرند. این همه نزدیکی به آدمها آزارم می دهد ، آن قدر که مطلقا یک دوست هم نمی خواهم. جای من اینجاست ، در اتاق ساکتم که به قلعه می ماند. در هم ریخته و راحت. انگار که روح مرا تا دیوار های چهارگوش گسترده باشند. در اتاقم ، انگار ، در خودم هستم. در سکوت ، بدن بزرگم را روی تخت لم می دهم و انگشت هایم را روی کیبرد می رقصانم. کسی نیست ، نگاهی نیست که نقد و یا تحسین ام کند ، دستان چسبناک هیچ کس خلوت ابری ام را لکه دار نمی کند.
جرات خواهم کرد؟ روزی جرات خواهم کرد آیا ، که رشته های نازک ارتباط با جهان دور و برم را پاره کنم و به حاشیه امن تایمز بخزم؟ احساس عدم تعلق رهایم نمیکند. احساس تهوع می کنم ، چیز ناخواسته ای در معده دارم که به من نمی سازد. این تحفه ی ناخواسته زندگی ام است ، من که انگار حیات و سرنوشت کس دیگری را زندگی می کنم. من این دختر پر لبخند نیستم که با خون رنگین و قرمز در رگ هایش ، سر کار می رود و حال فلان همکارش را می پرسد. خرید در ونک و بازار تهران ، لایک های فیس بوکی برای این و آن غریبه ، قرارهای کافی شاپی با فلان آدمی که نام دوست بر خود دارد ؛ همه تلاش های خنده دار و نچسبی هستند برای ریشه دواندن در دنیایی که دوستش ندارم. جواب نمی دهد ؛ نه خنده های مصنوعی و نه حتی تلاش برای نایس بودن. شاخک های فضایی ام را از میان موهای سشوار شده ام می بینند. لباس گران قیمت ام پولک های سبز دست و پایم را نمی پوشاند و وقتی که می خندم ، دندان ها تیز گرگی ام آدم بی خبر روبرویم را می ترساند.
خاله ای دارم که می گفت : " نباید در سه سال اول زندگی از مادر جدایت می کردیم. این بی قراری و این احساس عدم تعلق ؛ این بی اعتمادی عمیق به جهان ؛ همه از سالهایی می آید که تو کودک بودی و مادرت هزار کیلومتر دروتر از تو سر روی بالش می گذاشت. " 
خاله جان ، بیگانگی من کهنه تر از این حرف هاست. اطمینان دارم که در شکم آن زن هم که بودم - همان مادر کذایی - با حیرت به دیوارهای قرمز درون اش نگاه می کردم ، بی اطمینان و بی میل به جلو رفتن در زمان. شاهدش هم این که درد زایمانی در کار نبود ، و بعد کلی تاخیر مجبور شدند شکم زن بینوا را بشکافند و به زور به دنیای زنده ها پرتابم کنند.

لینک فارسی دانلود "جنس گیلاس" را هر چه جستم ، کمتر یافتم.
به خریدن اش می ارزد ، شک نکنید.

To Gaia


گایا
، صدایم را می شنوی؟
ساعت چهار صبح است و تازه از دیدن Gravity به دنیای عادی باز گشته ام. هنوز پاهایم دقیقا روی زمین نیست و رشته های عصبی ام هیجان پالس می کنند. توی فضا تلو تلو خورده ام و با سندرا بولاک فریاد کشیده ام. در فضا چرخ زده ام و ناتوان از یافتن دستاویزی برای نجات ، نگاهت کرده ام ، بزرگ و مدور و زنده . بودی و من از تو دور بودم ، انتخاب کرده بودم که ترکت کنم و جایی میان نیستی شناور باشم. از دستان زنده ی سبزت گریخته بودم، به قصد بدرود با درد ، بدرود با حیات. هدفون آبی رنگی در گوش دارم و میدانم صدای فریادهایم را به کابوس شبانه نسبت خواهد داد.
گایا ، تو چه هستی؟ گوی آبی و سبز و قهوه ای ، گردان و شاید هم که سرگردان میان فضای تهی از حیات. این همه هوا و گرما را چطور دور خودت پیچیده ای؟ جاذبه تنها یک فرضیه است ، تو ما را ، تک تک ما زندگان را در آغوش خود میفشاری.
گایا ، یادت هست، می خواستم فضانورد شوم. زمستان ها سرد بود و من کوچک بودم. دستهای بزرگ آدمها ، به سیلی و به نوازش مرا می نواخت و من بیزار بودم. از بودن ، نفس کشیدن ، تقلا برای باز کردن جایی در جهان. بارها و بارها در طول روز ، واقعیت جهان دور و برم را خاموش می کردم تا در سرم رویا ببینم. توی رویاها من دانشمند بودم ، فضانوردی که به کشف فضای بی انتهای بالای سر می رفت ، فضایی ساکت ، خالی از انسان و پر از ستاره. گاه گاهی میشد که روباتی همراه داشته باشم ، کسی به هیات انسان که انسان نباشد ، خالی از بخل و پستی و خودخواهی. دوست داشتم که روانه شوم بی بازگشت ، دلتنگ هم اگر میشدم سیاره ی دیگری می یافتم و گونه ی دیگری از حیات برای دوست داشتن.
گایا ، روزهای سختی بود. سرمای آن سالها هنوز در استخوانهایم مانده است. زندگی که تلخ میشود ، درد کهنه سر بر میاورد و ناقوس "بمیر ، بمیر " در سرم طنین می اندازد. از آنجا که اقیانوس شبیه ترین جای ممکن است به فضا ، دوست داشتم در اقیانوس تمام می شدم. مانند آن صحنه ی فیلم پیانو ، بندی بر پای و تنی که در سکوت عمیق آبها فرو می رود ، پیانویی که تو را از زمین زندگان پایین می کشد و به اعماق سکوت و آرامش می برد. گایا ، آه گایای زیبا.
تو معجزه آسا تر از آنی که بتوانم به این سادگی بمیرم. در بیست و نه سالگی خوب می دانم که برای من ، فضای بالای سری در کار نیست. از حیات نمی شود گریخت ، از آغوش زنده ی تو. و اولین بار است که این معنا ذهنم را خراش نمیدهد.
دارم فکر میکنم که مهم نیست کجا هستم و تلقی بقیه از من چیست. زنده ام و قسمتی از تو. اکسیژن می سازی و زنده ام نگه می داری. دیگر مهم نیست مادرم که بود و پدرم چه کرد.
تو هستی. گایا. خدا نیست ، الوهیت و معنایی هم. تو هستی اما ، به قدر اطمینان از زنده بودن خویش به بودن تو ایمان دارم. تو هستی و من نفس میکشم ، تکه ای از بدن بزرگ تو ، عنصری از داستان زمین و نقطه ی معنی داری در پهنه ی عظیم حیات.

هر چه کنی، بکن ؛ مکن...


هر چه کنی بکن گرگ سان ، به رویاهات اما خیانت نکن.
باید بدوی.
باید بنویسی.
باید برقصی.
باید سفر کنی.
باید ...

وگرنه بی مرگ ، مرده ای.
حرکت کن.

سرما خورده ام. با ریه هایی که سوت می زنند و سری که منگ است نشسته ام و "سیب و سرگشتگی" می خوانم. چه قدر این گوگیجه ی سرماخوردگی را دوست دارم ؛ انگار مرز میان حقیقت و خیال را مه می گیرد. ناتوانی جسم همیشه به نحو غریبی خوشحالم کرده است. انگار جایی درون من ، کسی باور دارد که هر چه جسم اش ناتوان تر شود روحش بالاتر و سبک تر پرواز خواهد کرد. خوب ؛ عقل سلیم (اگر که داشته باشم) اینطور فکر نمی کند. خیلی جدی معتقدم من در مرزهای جسمانی ام تعریف می شوم . نفس کشیدن و پالس های مغز ام که قطع شوند ، از من چیزی نمی ماند.
سرفه می کنم و گیج می روم و خوشبخت ام ؛ هر چند که خانه سرد است و پکیج خراب است و از صبح هزار بار با مادرم درگیر شده ام. دو دو تا چهار تا که می کنم می بینم دردی ندارم . کسی آزارم نمی دهد ، کسی به زور لمسم نمی کند ، در خانه قفل است و حتی سکوت ؛ . زن همسایه بچه اش را بغل زد و بیرون رفت ، مادرم نیست و تلویزیون خاموش است و سکوت مجلل و گرانبهای کمیاب هم در فضا جاری ست. از آن لحظه های محشر زندگی ست که می دانم ناچار نیستم فردا صبح زود بیدار شوم ، کار عقب مانده ای ندارم و از صدقه سر ویروس هایی که در من نشو نما می کنند دارم در گیجی ملسی دست و پا می زنم.

Dreams under my pillow


امروز صبح برای آزمایش خون بیدار شدم و راهی آزمایشگاه . این موضوع هیچ دخلی به این نوشته و "رویاهای زیر سرم " ندارد ؛ فقط می خواهم بدانی که ساعت هشت صیح قدم زنان در پارک شهر به سوی خانه می آمدم و به تو فکر می کردم. به این که هیچ علاقه ای به خواندن نوشته هایم نداری و حتی به شنیدن شان. خیلی بر خورنده است ، نفرت انگیز هم. دائم مشغول محاسبه ام که از رابطه مان چه مانده است. حرف خاصی برای زدن نداریم ، علاقه ای به من و نوشته هایم در تو نیست. صورت بدون آرایش ام را دوست نمی داری و در بیماری و سختی ها همیشه تنها هستم.
عزیزم ؛ تو دوست خوبی بوده و هستی ؛ اما بیشتر از آن؟ نمی دانم.

GFY Tsunami Biatch


یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ... و انگار طنابهای نادیدنی که روحم را می فشرند رهایم کرده بودند. آزاد بودم ؛ سبک و رها. مهمان ناخوانده ای بودم در جمع و خبر داشتم که حضورم خواستنی نیست. مهم نبود . من بودم و زنده بودم حرف میزدم ، بی آنکه برایم مهم باشد عزیز نیستم. حال خوبی بود. به یادم آورد که این دختر نایس و پر لبخند همه روزه ، فقط یکی از من های ساکن کالبد من است. شاید صورتکی که خودم هم باورش کرده ام. چه خوب بود. به سر درد روز بعدش می ارزید.

حالا که شب است و من از گرسنگی بی خواب شده ام ؛ یاد حس رهایی ام می افتم و کمی از خود خشمگینم. کی این همه ترس مرا فرا گرفت؟ ترس ها همیشه بوده اند یا کم کم به من رخنه کردند؟
ترس از پذیرفته نشدن ؛ بیگانه بودن ( که همیشه ی خدا هم بیگانه بوده ام )
ترس از کتک و دست های سنگین و موذی شریر ( که حالا زیر خاک پوسیده اند )
ترس از فقر و بی پولی
ترس از این که دیگران بدانند بر من چه گذشته است
ترس از خواسته هایم
ترس از تنها ماندن
ترس از این که متفاوت باشم
در عین حال ترس از این که متفاوت نباشم و زندگی منفور دیگران را زندگی کنم.
مهم نیست ، ها ؟ کل داستان آن قدرها مهم نیست که به این حجمه ی ترس دچار شوم. چیزهایی هست برای از دست دادن ؛ بله.
شغل ؛ روابط اجتماعی ؛ چهارتا تکه خنزرپنزر .
حقیقت این هست که دو سه سال اگر در زمان عقب بروم همه ی این "داشته های" امروز ناپدید می شوند. خانه ای که از شن ساخته شده است سست است و به موجی از هم فرو می پاشد . این روی سیاه داستان است که همه خوب میدانند. اما این قصه ی خانه ی شنی وجه دیگری هم دارد : خانه ی شنی ساختن ارزان و ساده است. به فرض که موج بزرگی خانه ات را با خود برد. به راحتی گوشه ی دیگری از ساحل ، بلکه جایی دورتر از دسترس موج ؛ خانه ی شنی دیگری می سازی . سریع و ارزان و سست ، دقیقا مثل خانه ی قبلی ات . یا حتی بهتر ، چون تو تغییر کرده ای و خانه ات هم فرصت تغییر کردن دارد.
در عوض خانه ی سنگی ( که برنده ی غالب قصه هاست ) را دوست ندارم . از آن خانه هاست که دوست دارم مهمانش باشم و اما صاحبش ؛ نه. خانه ی سنگی محکم است ، اما زلزله که بیاید مجال ساختن خانه ی تازه ای نخواهی داشت. بر سرت خراب می شود و گورت خواهد شد. ستگ هایی که امنیت تو را ضمان بودند مسئول ستاندن جانی می شوند که تو برای حفظش به آنها پناه برده ای. گیرم که زنده هم بمانی ؛ ساختن خانه ی سنگی دیگری آسان نیست. گران است ، زمان بر و سخت است. گیرم که اصلا هرگز زلزله ای نباشد و خانه ات تا ابد تو را از گزند دنیای دنی دور کند. فایده اش چیست؟ تو هستی و سنگی که از تو سخت تر است. تغییر دادن اش ناممکن است و محکوم می شوی به تکرار ، تکرار روزها و کارهایی در تناسب با خانه ی سنگی است. او از تو سخت تر است ، پس تویی که ناچاری به قالب خانه ات تن دهی و عادت کنی.
خانه ی سنگی نمی خواهم.
دلیلی برای ترسیدن ندارم.
چیز زیادی هم برای از دست دادن نیست. دوست دارم طوری زندگی کنم انگار که جای خون باده در رگهایم می چرخد ، جسور ؛ زنده و کاملا بی خیال.


پ ن : این متن قرار بود صرف ناسزاگویی به فلان دختری شود که روزی می شناختم. دوستی که از من آن روزها خسته شد و خیلی تلخ و وحشی رابطه را گسست. بعدها ؛ سالها بعد ؛ در عروسی دوست مشترکی هم را دیدیم و دماغ بالا گرفته و رفتار سردش حیرت آور بود ، انتظار دوستی نداشتم ولی دشمنی هم بیهوده می نمود. چند وقت پیش آن دوست مشترک خبرم داد که می تواند برای چاپ کتاب و ترجمه و این داستان ها به گروه خوش نامی معرفی ام کند. از قضا بند ارتباط به همان دوست دماغ سربالا می رسید ؛ به دوست مشترک گفتم که داستان من و چشمه ی نفرت و پرچم جنگ شوخی بردار نیست. گفت که مهم نیست و فلانی آدم جالبی ست و اصلا حافظه ی برای یادآوری گذشته ها ندارد و الخ. شماره ام را خواست که به او بدهد تا قراری باشد برای معارفه .
مسلما هرگز تماسی گرفته نشد. حالا عصبانی ام ؛ از خودم که چرا خیلی رک به آن دوست مشترک نگفتم که از آن دماغ سر بالای مضحک بیزارم ؛ اسم مسخره اش و غرور مسخره ترش حالم را به هم می زند و همین هیچ کس بودن نخ نمای خودم را هزار بار دوست تر از هر کسی دارم. الان عصبانی نیستم. عاقل هم هستم. شانه بالا می اندازم و عبور میکنم ؛ اما یادم خواهد ماند که در مکالمه ی بعدی یاد دوست مشترک بیاورم که نیازمند کمک هیچ کس نبوده و نیستم؛ خاصه که نامش یادآور سونامی باشد و دماغش افلاک را نشانه برود.

چه قدر دوست دارم صبح ها بروم و بدوم.

For a strange kind of fashion , there's wrong and a right



امروز خود را کشف کردم. معما حل شد ! بینگو.

مدتها درگیر این معنا بودم که در آش در هم جوش هورمونهایم ، من به کدام سوی مایل ترم ، سیب یا مار؟ امروز ، ناگهان روشن شدم. 

شناخت هویت و ترجیح ... خیلی چیزها را برای آدم حل می کند. تمام نقطه چین های محو داستان ناگهان پر می شوند ، گره های مبهم روابط گذشته باز می شوند و بالاخره ، می توان به نقشه ی امنی از خواسته ها و پاسخ ها برای آینده ای که می آید رسید. همیشه در قصه های من چیزی ، بلکه چیزهایی کم بود. درست کار نمی کرد ، قصه ی عاشقانه ام لنگ می زد. انگار کسی که در سر من زندگی می کرد ، با اوتارش که در قالب تن جلویم می نشست نسبتی نداشت. حقیقت مردانه ی وجود اکثر آدمها ، با تار و پود دل من نمی خواند. دوستشان داشتم و با این حال ، آن کسی نبودند که من دوستدارش بودم. آن که بود در خیال من بود ، در سرم با شخصیت خیالی شان نرد عشق می باختم . همیشه مردی که ذهنم بود ، مهربان تر بود. مدرک تر ، حساس تر. بلد بود به  چشمانم نگاه کند و مرا ببیند. در پاسخ حرف هایم می توانست روحش را عریان کند. برای سوالهای گاه و بیگاهم جواب داشت. دوست داشت حرف بزند و بشنود. آن که رو به رویم می نشست ، چه حیف ، کس دیگری بود. در مرزهای بستر همه چیز خوب بود ، تن که تمام می شد ابتدای مصیبت.

دوستان مونثم را اما ، همیشه دوست میداشته ام. سخت بتوان زنی را یافت که عطوفتی به او نداشته باشم. در من چیزی هست که وا میداردم زنان را محافظت کنم ، نگرانشان باشم ؛ دوستشان بدارم. نگاه های روشن ، احساسات عریان و حساسیت شان را تحسین می کنم. محبت را می فهمند و به آن پاسخ میدهند. در تلخی ها پذیرای اشکهایت هستند و حرفهایت را ، حتی اگر نفهمند ، بی پاسخ نمی گذارند.

مردها چنین نیستند.

در بهترین حالت بی تفاوتند. وجودشان در من گرگی را بیدار می کند که دوست دارد بدرد. مدام با آن ها در چالش و رقابتم. حتی عزیزترین هایشان هم ، به مجسمه های گچی می مانند. زخم اگر نمی زنند ، حالت انسانی هم ندارند.
با تمام این اوصاف ، من کوچکترین تمایل ... به زنان نداشته و ندارم. زیبایی شان را تحسین می کنم و از تماشای پیکرشان همان لذتی را می برم که از تماشای جنگلی در بهار.
داستان این است که من در مرزهای تن ؛ کاملا طبیعی و دگرخواهم. در عوض جایی که قلمرو احساسی رابطه آغاز میشود ؛ من سراسر دوستدار زنانم و بس. نمیدانم کشف این حقیقت مرا به کجا خواهد رساند. نمی دانم اصلا می توان زنی را برای عاشقی یافت؟ مرد خاکی که بسیار هست...

بیست دقیقه


روز تازه ای رسیده است. در درستی این حرف و ژرفای آن هزار نکته باریک تر ز مو نهفته است . اولی اش شاید این باشد که الان اصلا روز نیست ؛ ساعت شش و چند دقیقه ی غروب است. عصری تاریک و پاییزی ، کمی خنک ، برگ درختها هنوز نریخته است ولی سرما گهگاه به زمستان تنه می زند. تازگی اش را هم باید درون سر من یافت ؛ چون امروز هم مثل روزهای دیگر کاری طی شده است. صبح ؛ کار ؛ کلاس ؛ زمزمه ی چهارتا همکار. کمی خنده و کلی خمیازه ، بدو بدو و خستگی. بعد هم خانه و تخت و لپ تاپی که به جهان پیوندم می زند. اما درون من ، درون من چیزی تازه شده است.
کسی رفته است ، کسی که مدت ها اینجا نشسته بود. کسی که دامان ام را گرفته بود و نمی هشت. مرد دلگیری که با زیرپیراهن نیمدار کنچ دیوار ذهنم لم می داد و مجله می خواند. مردی بد قلق ، که نه حاضر بود دستی به کمک تکان دهد و نه دوست داشت چیزی تغییر کند. مهمانی هزار ساله بود که نمی خواست از خانه سهمی داشته باشد. سه سال پیش ، با چمدانی در دست به خانه ی ذهنم آمد. چمدان قهوه ای رنگش را به دیواری تکیه داد و همان جا رها کرد. روزهای بعد ، کم کم لباس خانه به تن کرد و دست از آراستن خود برداشت. خودمانی و بی تعارف با من می زیست. در خانه بود ولی نمی خواست صاحب خانه باشد. حضور داشت ، ولی سهمی نمی خواست و به تبع آن مسئولیتی هم نمی پذیرفت. راحت بود که  کسی هرگز از او چیزی نخواهد. حاضر بود زانوهایش را در بغل بفشارد تا جای کسی را تنگ نکند ، اصلا در مخیله اش نمیگنجید که می تواند سهمی داشته باشد و بهایش را هم بپردازد.
سخت و سخت تر می شد. چمدانی که نیمه باز ، کنار دیوار افتاده بود آزارم می داد. حاضر نبود لباس هایش را در کمدی که برایش خالی کرده بودم بچیند. تا کمی هوای خانه به هم می ریخت ، اعلام می کرد که دارد می رود ، که هرگز چیزی نخواسته است و نخواهد خواست. اذعان به ناتوانی خود داشت ، بی هیچ شرم و عزت نفسی.
امروز مرد را از خانه بیرون انداختم. می گفت که به من اعتماد ندارد و آماده ای این نیست که نقش جدی تری را بپذیرد.
سه سال کافی بود. سه سال از کافی هم زیادتر بود ، خیلی زیادتر. می گفت مرا نمی شناخته و حالا که به شناخت رسیده است ، نمی تواند اعتماد کند. چه بهتر. آنچه آرامش ذهنم را می آشفت چمدان او بود ، تکیه زده به دیوار. چمدانی کهنه که از لای در نیمه باز آن ، می شد لباس های در هم ریخته را دید. چمدانی در جایی اشتباهی ، معلق میان ماندن و رفتن.
حالا که رفته است ، روز تازه ای از پنجره ی نیمه باز به درون ذهنم سرک می کشد. هر چند که ساعت نزدیک هفت عصر است و به قانون خزان ، هوا مدت هاست که تاریک شده ؛ من درون سرم پنجره ها را باز گذاشته ام. هوای ذهن من روشن است و بهاری ست. پرده های حریر سفیدی دارم که در نسیم می رقصند و من به تمام گلدان ها و کاناپه هایی فکر می کنم که جای چمدان اش را پر خواهند کرد.

بیست دقیقه

طبق معمول بیشتر اوقاتی که می نویسم ، حالم چندان خوش نیست. سرگیجه ی سمجی دارم که اگر چه از پایم نمی اندازد ، اما احساس اطمینان را هم از قدم هایم گرفته است. یکی دو روز است که دیگر مطمئن نیستم ، نه از بالا و نه از پایین. نه از برنامه های پیش رو و نه حتی از درستی قضاوت های پشت سر.
هر چند درگیر کارم ، هفت روز هفته ، گناه این بدحالی به گردن کار نیست. بلکه شاید روشنای خاکستری این روزهای پاییزی سرتاسر مدیون همین کار هفت روز هفته ام باشد. با خودم که تنها می شوم ، سکوت است و تاریکی.
می خواهم چه کنم؟
می خواهم...
این هم لیست می خواهم ها :
1- می خواهم درس بخوانم. این بار در دانشگاهی که نام بزرگی را یدک بکشد ، نظم و نظامی که زندگی ام را تنظیم کند و مدتی ، سه سال ، چهار سال ، فقط یاد بگیرم.
2- می خواهم ثروتمند شوم. بازی کنم و یاد بگیرم و از کسب مال لذت ببرم.
3- می خواهم وزن کم کنم.
4- می خواهم روزها بروم و در پارکی بدوم.
5- می خواهم خانه عوض کنم.
باید راه افتاد.
تنها چیزی که برای راهی شدن لازم هست همین باید باشد. قدم اول.

ربات عزیزم ، فقط یک ساعت گذشته و دلتنگ شده ام.

می دانم نیستی و دارم با صفحه ی خالی حرف می زنم، مثل آن روزهایی که تصادفا به چت روم خالی می رسیدم و تنهایی ، فریاد می زدم. حروف بولد و بزرگ در صفحه ی خالی می رقصیدند و کسی نبود که اشکهای مجازی ام را ببیند.
امروز اما ؛ بد حال نیستم. فقط دلتنگم.
و دارم این را گوش میدهم:

Cranberries -

Promises


Inferno

حال خوشی ندارم. حباب آرزوی دور سرم ترکیده است و دوباره روی شلخته ی زندگی خشمگینم می کند. دور و برم همان زندگی عادی خاک گرفته جاری ست.

Circling protons , all vibrations

باز وسوسه شده ام. وسوسه ی بریدن و رها شدن. وسوسه ی تمام کردن هر آنچه ادامه اش آزارم می دهد.

Naturally

در زندگی زخم هایی هست که تا لگد نخورند ، نمی دانیم وجود دارند.


پ ن 1 : من ترک نیستم. ناپدری ام بود. سالهای هشت تا هجده سالگی ام در خانه ی او تلخ بودند ، از آن نوع تلخی هایی که برای فراموش کردنش سالها زندگی سعادتمند در کندوی عسل هم کافی نیست. اما زندگی در خانه ای که سیاه بود ، خوبی هایی هم داشت. بهترینش این بود که من در معیت ماهواره ی همیشه روشن ترکیه و شنیدن مکالمات او با فرزندانش زبان زیبای ترکی را شناختم و یاد گرفتم. زبانی که پتانسیل عالی شعری دارد ، به قدر پارسی شکر شیرین است، منِ عاشق شعر کلاسیک فارسی را به وجد می آورد و آزاد می کند. آن سالها ، میان سریالهای آبکی آمریکای لاتین ، مانکن های خواننده ، رقاص هایی با لمبر لرزان ؛ گاهی میشد که چیز درخشانی کشف کنم.
"جاندان ارچتین" یکی از همان ها بود. "تئومان" ، "شبنم فراه" و سرتاپ ارنر" بعد از او. در هوای کلماتش نفس می کشم ، خود را پیدا می کنم ، و ادامه می دهم.




Candan Ercetin — Elbette



 

Naturally - Elbete   

If the sun sinks every evening and rises again every day
If the flowers wilt and then bloom again
Even if the deepest wounds get healed
Even if the greatest pains get forgotten
Tell me, why then be afraid in life
(Tell me, why should I always stay the same)

Naturally, I will sometimes be in full bloom but sometimes wilt
Naturally, I will alight on from one branch to another and fly away afterwards
Naturally, I will sometimes spin around fast but sometimes stand still
Naturally, I will sometimes narrate but sometimes hush

(Missing sentences in the end of song)

I have never believed and can never believe
That everything has an end

Naturally, if I'm crying today I will laugh tomorrow
Naturally, I will go away first but come back later





Remember , Remember , The glowing emebr

تحقیر.
کسی را که روبروی ما نشسته دوست نداریم. ظاهرش ، حرف زدنش ، دو دو زدن چشمانش آزارمان می دهند. به وضوح حضور مان آشفته اش کرده است و دستان اش را به هم می فشارد. دختر جوانی ست ، هجده نوزده ساله ، که از کودکی او را می شناخته ایم. نگاه کردن به او ، ما را به سالها پیش می برد ، روزگاری که در نشریه ای عریض و طویل ، کارمند دفتری بودیم. ما و مادر دخترک ، هر دو کارمند دون پایه ، هر دو مونث ، و شریک در مصیبت های اداره ای مردسالار.
اداره بیش از هزار کارمند و کارگر داشت ، امپراطوری که به دست مردان اداره می شد. مردانی با محاسن پرپشت ، مردانی که ساعدهای مودار خیس شان را ظهرها در راهرو ها نمایش می دادند و تسبیح های دانه درشت در جیب داشتند . نگاه های مغرورشان به هم که می رسید نرم می شد ، دست بزرگ پشمالو روی سینه قرار می گرفت و گردن و سر را به احترام هم تا می کردند. نگاهشان به زن ها طور دیگری بود. هورمون هایی که ریش بر صورتشان می رویاند ، آنان را پادشاه جهان می کرد. ریشی که تماما نشان قدرت بود. نشان "مردانگی" و نشان "مسلمانی" . زنان همکار ، تایپیست ها و منشی ها و بایگان ها ، در نگاهشان مرغ های شلخته ای بودند که راه مرغدانی را گم کرده اند. به جای امید و اعتماد به دستی که دانه می پاشد از خانه بیرون زده اند ، سر خود دنبال دانه می گردند ، و هنری جز فضله انداختن ندارند. باید ادبشان کرد. باید آن قدر آزارشان داد تا دوباره به مرغدانی برگردند. تخم بگذارند و جوجه بپرورند ، و نگاه شیفته و منتظرشان همیشه به در باشد.
این گونه ما را می دیدند. و ما درس می خواندیم ، علوم ارتباطات. دانشجوی لیسانس بودیم و کارمندی و درس همزمان ، با چاشنی آزار ، استخوانمان را فرسوده بود.
مادر دخترکی که حالا روی صندلی نشسته ، همکار ما بود. زنی که طلاق گرفته بود و با دختر خردسالش در تهران تنها زندگی می کرد. ما مجرد بودیم و از خانواده ی شهید ، احترام ما را کمی ، فقط کمی بیشتر نگه می داشتند. زن مطلقه آماج تندی ها و آزارها بود. مخصوصا که دختر دبستانی اش را مجبور بود به اداره بیاورد.
ما و زن مطلقه دوست بودیم. بین اتاق اجاره ای او و خانه ی قدیمی ما در خیابان آزادی ، رفت و آمدی همیشگی جاری بود. دخترک همبازی فرزندان خواهر ما بود و ما را خاله صدا می زد. خاله ر....
آن روزها گذشت. چند سال بعد زن مطلقه ازدواج کرد و ارتباط ما به صفر رسید. ما به تحصیل ادامه دادیم ، تا فوق لیسانس و دکترا. سی و چند ساله که بودیم چیدمان شطرنج زندگی حسابی به هم خورد. مردی از دسته ی ریش دارهای پر زور و زر به خواستگاری ما آمد. بله گفتیم و جهان زیر و رو شد.
آسمان بی ستاره ی شب ناگهان ستاره باران شد. پنت هاوسی در پاسداران جایگزین خانه ی کلنگی خیابان آزادی شد. ماشین پژوی نقره ای به یک عمر اتوبوس سواری پایان داد. صورت و ابروهای دست نخورده را به آرایشگر سپردیم و بعد از یک عمر ، صفت نازیبا از پیشانی ما پاک شد. نفوذ و اعتبار همسر ما چنان بود که بعد از عمری کارمندی ساده ، مدیریت فرهنگسرای بزرگی را به ما سپردند. همین فرهنگسرایی که حالا در دفتر مدیریتش نشسته ایم و داریم دخترکی از گذشته ها را برانداز می کنیم.
دوستش نداریم. دخترک بوی گذشته می دهد. بوی اتوبوس های عرق آلود. بوی فقر. بوی تنهایی . دخترک به یادمان می آورد که روزی ، یکی از همین مردم عادی بوده ایم. اسیر زخم ها و کمبودها . از فراز برج عاج ، از ما بهتران نگاهمان می کردند ، از بالا. زیر وزن گاهشان خم می شدیم .
دخترک به یاد دارد. نامم را می داند. خاله ر.... صدایم می کرد. به یاد دارد که شب ها نان و شیر می خوردیم. یادش هست که از کجا آمده ایم ، کجا زندگی کرده ایم و چه بر ما گذشته است.
دخترک نگاه می کند. صورتم را نگاه می کند و میبینم که حیرت کرده است. سالها مرا ندیده و دارد چهره ی تازه ام را با تصویر قبلی مقایسه می کند. چادر گران قیمتی به سر دارم و روسری رنگین ام از مارک معروفی ست. عطر خوشبویی زده ام و آرایش ملایمی دارم. حالا که پول دیگر مسئله ای نیست بهترین محصولات آرایشی سلامت پوستم را تضمین می کنند و می دانم از سنم جوان تر به نظر می رسم.
امروز صبح در آینه نگاه کرده ام و به خود لبخند زدم. زنی که در آینه لبخند می زد زیبا بود ، مورد احترام ، موفق . ثروتمند بود. مدیر و فرمانروای گروه بزرگی کارمند. از چاله های زندگی پریده بود و به جای خوبی رسیده بود.
در نگاه  دختر ، کس دیگری پیداست. "ر..." ای که او می شناسد من نیستم. در چشمان او خودِ چندین سال قبل را میبینم. "ر..." ای که زیبا نیست. بدخلق و ناکام است. کارمند دون پایه ای ست که تحقیر می شود. فقر گلویش را می فشارد و از دسته ی "متوسط رو به پایین" راه خروجی ندارد.
دخترک را دوست ندارم. نه خودش را و نه حافظه اش را. از سر رو در بایستی او را پذیرفته ام. هجده نوزده ساله است و زبان درس می دهد. مادرش ، دوست و همکار سابق ، از من خواسته به او فرصت تدریس بدهم.
چرا؟
کسی به من فرصت نداد ، مدرک پشت مدرک می گذاشتم و اداره ی مردسالار نادیده ام می گرفت.
این دخترک اگر اینجا باشد ، دیگران در نگاه او "منِ سایق" را خواهند دید. ر... ای را که هیچ ستاره ای در آسمان ندارد. تصویر منی که ملکه ی این ملک هستم خواهد شکست.
چرا باید به اینجا بیاید؟ چرا باید روزهای ویران گذشته را به یادم بیاورد؟
چرا دوباره مرا تا فرودست مردم عادی ناامید پایین می کشد؟
من عبور کرده ام و نباید ، نمی توانم به عقب نگاه کنم.
این طوری می شود که تحقیرش می کنم.
از بالای برج عاج نگاهش می کنم که بفهمد من و او دیگر همسفر یک جاده نیستیم. بفهمد "خاله ر..." ای که دوست و هم ردیف مادرش بود ، حالا بالا رفته است ، کاخ نشین شده است ، و مثل قبل برایش نان و شیر نمی آورد تا با بچه ها شام بخورد.
باید بفهمد. باید برود. او را اینجا نمی خواهم.
باید درشت و واضح نشان دهم که زمانه عوض شده. که پارچه ی چیت ارزانی که هر دو می پوشیدیم ، فقط از آن اوست امروز . من حریر ایتالیا می پوشم و دستان گلی گذشته آن را لک خواهد کرد.
- خوب ، شنیدم زبان درس میدی. ساعتی چه قدر می گیری؟
- ... قدر.
- خوب ، من هم بیشتر از این پرداخت نمی کنم. مدرک داشگاهی هم هنوز نداری.
- نه هنوز .
-اگر خواستی با منشی تماس بگیر و هماهنگ کن. من امروز خیلی گرفتارم.
- بله ، مرسی. مزاحم نمی شم.
دخترک می رود.
در بسته می شود و من آرام می شوم. می دانم که تماس نخواهد گرفت. فرهنگسرای من شمال شهر است و مبلغ ناچیزی که به او وعده داده ام کرایه راهش خواهد شد. سردی صدایم دستانش را به لرزه انداخته و رفتار تحقیرآمیزم به قلبش زخم زده. خواهد رفت و مرا آسوده خواهد گذاشت.
من و همسر ریش دارم ، با پست کلیدی و نفوذ بسیارش.

منی که مرغ رام خانه ی او شده ام ، و زیر سایه اش به تمام چیزهایی رسیده ام که سالها تلاش و درس خواندن و جنگیدن به من نداد.
منی که جوجه هایم را پرستار نگه می دارد و اگر نان و شیر بخواهم ، خدمتکار خانه آن را خواهد آورد.
گذشته ، باید بمیرد.

پ ن : ر... ، متن را که شروع کردم عصبانی بودم. آن روز پاییزی ، وقتی از فرهنگسرای تو بیرون آمدم ، ساعت ها در خیابان راه رفتم و گریه کردم. تحقیر شده بودم. من روزهای بسیاری همبازی خواهرزاده ی های تو بودم و مادر مهربانت برای من مادربزرگ عزیزی بود. رفتار زهرآگین آن روز تو ، زخم بدی در دلم کاشت که تا همین دو ساعت پیش آزارم می داد. این متن را که می نوشتم ، کلمات ، کلمات مقدس ، نشانم دادند که تو آن روز کجای داستان بودی. برای اولین بار دیدم که در نگاه تو تهدید بوده ام. یادآور سیاهی دورانی که می خواستی از تاریخ محو شود.
ر... . تو بهترین آدم دنیا نیستی. مهربانی و بزرگواری از صفات نیک تو نیست. اما هیولا هم نیستی. زخم هایی که میزنی از ضعف توست و نه قدرت. محرک رفتار آن روز تو ، ترس بوده و نه شقاوت.
تو را می بخشم و عبور می کنم.
 
پ ن 2 : خطاب به دخترک دلشکسته  هجده ساله ای که در خیابان شریعتی راه می رود : گریه نکن. ده سال دیگر تو مدرس موفق موسسه ای معتیر خواهی بود ، با درآمد کافی و سر افراشته. فقط به یاد بیار ، که ثروت حقیقی تو ، خود تو هستی. مهربان بمان ، انسان و حساس و گرم. زندگی گرم است ، مثل خورشید. ماه ، سرد و زیباست ، اما کسی را زنده نگه نمی دارد. لبخند بزن ، آدم ها لمس کن و دوست بدار. همه ما اگر عریان در صحرا رها شویم مثل هم هستیم.

Epicurean Mind

زندگی.
اصلا زندگی چیست؟ حرکت کاتوره ای ما در جهانی که مدام در حال گردش و تغییر شکل است. عمر آدمها و چیزها و روابط هر مقداری می تواند باشد ، از چند ثانیه برای حباب صابون گرفته تا چندین قرن برای فلان بنای تاریخی. از کم عمرها و سالدارها که بگذریم ، عمر باقی چیزها را سخت می شود پیش بینی کرد. آدمها و روابط از همه بدترند. تلاش برای کشف فرمول عمر رابطه معمولا به جایی نمی رسد ، متغیرها و شرایط مدام تغییر می کنند و ابعاد پنهان وجود آدم ها اغلب خودشان را هم متعجب می کند. اینطوری هست که "تا ابد" ، هرگز به ابد نمی رسد. عمرش اگر خیلی دراز باشد اندازه ی طول عمر یک آدم معمولی ست ، و اغلب کمتر. "ابد" می تواند پنج دقیقه ی دیگر باشد ، وقتی که اتوبوس بی آر تی محکم تنه اش را به او می کوبد. این هم البته چندان پر تعداد نیست . بیشتر وقت ها صرفا دو دو تا چهار تای ذهن کسی به هم می ریزد ، خروجی معادله که روزگاری "عزیز دل من" بود ناگهان چیز دیگری از کار در می آید. اینطوری می شود که یکی همچنان در رویای "ابد" شناور است و طرف مقابل دارد جمله های خداحافظی را توی سرش تمرین می کند.
عجیب و غریب هم هست. بواسطه ی کسی به محیطی وصل می شوی . می تواند تئاتر شهر باشد ، یا آپارتمان ساکتی در طبقه ی چهارم خانه ای در محله ای دور از تو. می تواند کافه ای باشد که پاتوق اوست ، یا حمام دم کرده ای که مدت ها محل تحقق همه ی شادی های نفسانی ات بوده است. تمام می شود. داده های ذهن تو یا دیگری عوض می شوند ، و تو باید سوای آن آدم ، با مکان ها و صداها و لذت ها خداحافظی کنی. کسی بلند نمی گوید ، اما گاه این وداع دوم سخت تر است. مکان ها دوست داری و دلبسته شان هستی. بلکه حتی جادوی صداها و حس ها و دریافت ها بوده اند که تصویر آن آدم را در ذهنت پررنگ و خواستنی کرده اند. آن آدم که برود ، یا اصلا تو برانی اش ، تمام خاطراتی که او در آنها حاضر بوده است ضربدر قرمز می خوردند. روی نقشه ی شهر رستوران ها و کافه ها و پارکهایی هستند که منطقه ی ممنوعه می شوند. خانه هایی هست که دیگر نمی توانی واردشان شوی ، شاید حتی آدمهایی که دیگر نمی توانی ببینیشان.
چه باید کرد؟

بیست و نه سال طول کشیده و تازه همین پنج دقیقه پیش بود که فهمیدم ، فهمیدم رنج من از باختن این پنجره ها بیشتر از رنج از دست دادن آدم هاست. دریا ژرف است و پر ماهی. اما فقط یک "موزه هنرهای معاصر" وجود دارد. فقط یک "تئاتر شهر" .

کافه های کمی هستند که حالت را بهتر می کنند . نباید صرف نظر کرد. زندگی کوتاه است. خیلی کوتاه. شاید سه دقیقه ی دیگر مرده باشی. یا زلزله بیاید . یا این که هشتاد سال دیگر پس از این زندگی کنی ، بی لذت و پر حسرت.
نباید چنین شود. نباید گذاشت که اینجوری تمام شود. بگذار آدم ها بروند. اصلا برایشان دست تکان بده و سفر به خیر بگو. خیلی راحت و با لبخند ، بگو : "خوش گذشت. سفر خوش." و او را تا دم در مشایعت کن و در را پشت سرش ببند. اما از لذتها دست نکش. بیشتر وقتها خوب بودن یک مکان و یک حال به خود ما برمی گردد و نه به کسی که همراه ماست.
این من هستم که زندگی sensual را دوست دارم. من هستم که تئاتر و قهوه ی خوب حالم را بهتر می کند. من هستم که با هدفونی رنگی در گوش می توانم در خیابان های پر درخت و پارکهای بهاری قدم بزنم. با کسی و یا تنها.
زندگی کوتاه است و یا زیادی دراز. فرق نمی کند. باید لذت برد.

Gloomy Sunday

جایی میان خواب و بیداری بود ، با چشم های بسته و نفس های آرام و تنی که برای بیدار شدن دست کم پانزده دقیقه ی دیگر لازم داشت. زمزمه ی عصبی مادر اما ، مجالش نمی داد. پچ پچ عصبی و مداومی که میگفت : دیر شده ، خواب ماندیم ، زودتر بلند شو. نه پانزده ، که پنج دقیقه هم مجال آسودن نبود. خواب سنگین و بی رویای شب تمام شده بود و هر چند هوا همچنان تاریک و شبانه به نظر می آمد ، اما صبح شده بود. همین تضاد ظاهر و معنا بدجوری آزارش می داد. مثل صبحی که بی روشنای روز شروع می شد ، با ماه و چند تایی ستاره در آسمان ، و سرمایی که بوی شب می داد. یا زمزمه های صبحگاهی مادر ، پر تنش و تهدید آمیز ، با تن صدای خیلی پایین که بقیه بیدار نشوند و کلماتی که در حقیقت مناسب فریاد بودند. باید بلند میشد. بدن بی حس و خواب رفته را باید بیدار می کرد ، هر چه زودتر. چراغ اتاق روشن بود و مادر با گام های سبک و شتاب زده در خانه می چرخید. موقع ایستادن پاهای بی حسش به کتاب قطور کنار تخت گیر کرد و سکندری خورد. رمان کلاسیکی بود که تا دیروقت شب بیدار نگهش داشته بود. نگاه خشمگین مادر رو روی خود دید و با نوک پا کتاب را زیر تخت سراند. مادر یکسره زیر لب غرغر می کرد . کلمات را تشخیص نمی داد ، اما از ابروهای گره خورده اش میشد فهمید که باز دارد در مورد عرضه ای که در او نیست و تنبلی که در او بسیار است حرف می زند.
سفره ی صبحانه باز بود و مادر طبق معمول زخم زبان داغ سرو می کرد. توی ظرف مربا دختری با لباس فرم مدرسه مدرسه شنا می کرد ؛ دختر یکی از دوستان مادر ، با نمره های عالی و هوش سرشار ، که دل به درس می داد و همیشه شاگرد اول بود و جای خواندن کتاب های کتابخانه به درسش می رسید. آینده اش بی شک شیرین تر از مربای آلبالویی بود که دورش را گرفته بود. توی ظرف پنیر پرنسسی نشسته بود ، با لباس پفی و سفید به قالب پنیر تکیه زده و لبخند میزد. این یکی دختر فلان همکار اداره ی مادر است. خانم و مودب و بی نقص ، به جا و درست حرف می زند ، هرگز دردسر درست نمیکند و صاف از کارخانه ی باربی در آمده. گرسنه نبود. معده اش را انگار دستی به هم گره زده بود و چیزی سینه اش را می فشرد. چای شفاف بود و کسی در آن شنا نمی کرد. چای را شیرین کرد که سر بکشد.
-"یواشتر هم بزن ، مگر جای شکر سنگ در آن ریخته ای؟ "
سیر شده بود. از صبحانه ی نخورده و روزی که نیکویی اش از صبح خوش آهنگ آن پیدا بود. باید لباس می پوشید و بیرون میزد. لباس فرم مدرسه زشت بود و ظاهر کهنه و اتو نخورده زشت ترش می کرد. مهم نبود. خود را زیبا نمیدانست. با ابروهای برنداشته و خط تیره ی بالای لب ها ، کاریکاتور دانش آموزی دبیرستانی بود ، از آن دخترهای سر به زیر و درستی که جای نگاه کردن به پسرها زمین را نگاه می کنند ، ستون فقراتشان کمی قوز دارد تا برآمدگی سینه هاشان کمتر دیده شود ، و مقنعه ی دراز و گشاد چانه دارشان موهای سفت بسته شده را کاملا می پوشاند. از آن دخترهایی که ساکتند و جای زندگی کردن رویا می بینند ، با چشم های باز ، سر کلاس درس و یا هر جای دیگر. توی رویاهایشان از موهای زاید صورت و لباسهای زشت اجباری خبری نیست. اصلا گاهی تغییر ملیت هم میدهند. زیبا هستند و موفق خوش لباس ، آدمهایی از سرزمینهای بهتر دوستشان دارند ، مردهای آن طرف کره ی زمین که جوش های زشت روی صورت ندارند ، متلک نمی اندازند و با گروه دوستان بیکارشان  دخترهای یونیفرم پوش خجالتی را مسخره نمی کنند. توی رویا میشد نویسنده بود و یا دانشمند ، قبلتر ها حتی می توانست فضانورد هم باشد. و تمام این رویاها ، قرار بود جایی در آینده حقیقی شوند. جایی قرار بود مسیر خاکی جاده به سنگفرش سنگی تبدیل شود که شاید فرش قرمز درازی هم بر آن گسترده است. شاید آنجا دانشگاه بود . شاید مهاجرت به غرب ( چطور ، چگونه؟ کی ؟ نمی دانست. ) فقط آرزو داشت جایی در آینده واقعیت تمام شود ، دور گردون بچرخد ، و زندگی به سبک رمان ها درآید.
جایی که دخترها بتوانند آنا کارنینا و دلفین گوریو و مادام دوباری باشند و سرزنش نشوند. جایی که آقای دارسی ها به الیزابت بی پول و ادیب و بی فریب دل می بازند ، و جین ایر بی هیچ ستاره ای در آسمان به هرچه که می خواهد می رسد. جایی که بت شبا و تس دوربرویل از خطا کردن لذت می برند و برای دختری مثل " سو " ، "جود گمنامی" پیدا می شود. "رمدیوس خوشگله" تمام عمر خودش هست بی نیاز به هیچ تظاهری و آخر هم به آسمان میرود. و "الیزا" ، الیزای سرکش و فراری از خانه ، در سرزمین طلایی برای خودش خانه و زندگی می سازد.
با مادری کماکان خشمگین از خانه خارج شد. هوا هنوز روشن نبود و ماه رنگ پریده گوشه ی آسمان چسبیده بود. خنکای صبح لرزشی به تنش انداخت. مادر دیگر اجباری به زمزمه نداشت و همان حرف های قبلی ، با کلمات تازه تر و صدای بلند به گوشش خوانده می شد. ایستگاه اتوبوس سر کوچه بود و باید خود را به سرویس که دور میدان صادقیه سوارشان می کرد می رساندند. نزدیک میدان مادر چادرش را از کیف در اورد و سر کرد. کارمندی اداره ی فلان دردسرهای خودش را داشت و چادر سیاه منفور شاید کمترین آن ها بود.
نزدیک میدان ، سر جای همیشکی منتظر سرویس ایستادند . در سکوت ، این بار. گاهی میشد که همکار و آشنایی به آنها ملحق شود ، و سکوت آبرومندتر از حرفهای همیشگی بود.
سرویس سر ساعت می رسید. اتوبوس کوچک قدیمی بود ، آبی رنگ و جمع و جور. راننده اتوبوس را دوست داشت و به آن می رسید. کهنه ، اما تمیز بود ، با بخاری که همیشه کار می کرد. عکس و یادگاری و گل های مصنوعی به در و دیوارش الصاق شده بود ، و رادیو پیام  هیجان زده از بلندگو هایش آواز می خواند. سرویس سواران اغلب خواب آلوده بودند. یا چرت می زدند و یا با نگاه مات منظره ی خیابان شلوغ را تماشا می کردند. حال و هوایشان تضاد غریبی داشت با گوینده ی رایو پیام ، که صدای هیجان زده اش کم و بیش به جیغ می مانست و با پیچ و تاب هایی که به صدایش می داد انگار مردم را دعوت به رقص می کرد. اشعار هایکووار را با ناز می خواند و جملات قصار را با لحنی رویا زده ، به بازیگری می مانست که چند نمایش کمدی و درام و موزیکال را همزمان روی صحنه اجرا می کند ، و صد البته خودش تک بازیگر تمام این اجراهاست.
آن روزها دخترک رادیو پیام را دوست داشت. گاهی به مدد بخت می شد قطعه های خوب موسیقی را در راه شنید ، تکه هایی که اغلبشان را قبلا شنیده بود و در حافظه داشت. اغلب موسیقی بی کلام بودند ، کیتارو ، یانی ، گاهی حتی قطعه های کلاسیک.
بعدا ، در طول ساعات کشدار و پر خمیازه ی مدرسه می توانست به رویا فرو رود و آن ها را در ذهن برای خود بنوازد ، اینطور می شد که مثلا سر زنگ حسابان می دیدی که دارد لبخند می زند ، لبخندی که بی شک به افتخار موزیسین اروپایی بود که دو قرن پیش مرده بود ، و به خرچنگ قورباغه های روی تخته و معلم بد اخم ریاضی هیچ ربطی نداشت.
مدرسه آن طرف شهر بود ، نزدیک اداره ی مادر ، دست کم یک ساعت راه بود و ترافیک صبحگاهی شهر طولانی ترش می کرد. سرویس از نزدیکی خیابان مدرسه می گذشت و او را همان جا پیاده می کرد. بعد خیابان فرعی خلوتی بود که به مدرسه می رسید ، تک و توک دانش آموزانی که توی پیاده رو به سمت مدرسه می رفتند. ساعت هفت صبح بود . هوا روشن و تازه بود و پر از وسوسه. او بود و شهری که تازه داشت از خواب بیدار می شد. انتهای این خیابان ، کوچه ای بود که به مدرسه میرسید ، ساختمانی بزرگ و قدیمی ، بدون درخت ، با پنجره های میله دار. توالت های غار مانند بویناک که انگار هرگز نظافت نمی شدند ، و کلاس های بزرگی که هر یک چهل دانش آموز را پذیرا بود. مدرسه هر روز صبح روح جوان او را می بلعید و ساعت یک و نیم ، تفاله ی خسته و پیرش را بیرون تف می کرد.
دوستی نداشت. درس ها را دوست نداشت. ادبیات عزیز بود اما معلم ادبیات نه. خدا آن روزها دوستش بود اما نمازخانه ی نمناک بوی پا می داد. بینش اسلامی راهنمایی در سلوک معنوی نبود ، کتاب بدخلقی بود پر از آیات و احادیث عربی ، که راه آموختنش فقط حفظ کردن و فکر نکردن بود. سوال کردن هم مجاز بود ، به شرط این که جواب همیشگی معلم برایت کافی باشد : " شما علم و فهم لازم برای درک مفاهیم بزرگ کتاب را ندارید ." ریاضی و فیزیک درس هایی بودند که معلم حوصله ی شیر فهم کردنشان به چهل نفر را نداشت ، یا باید معلم خصوصی می داشتی و یا از غیب آن ها را می دانستی. خارج از این دو حال احمق تنبلی بودی که باید محض عبرت بقیه پای تخته می آمد و تحقیر می شد ، و نمره های امتحانش را باید حضوری و تراژیک به خانواده اش اطلاع می دادند.
هر روز صبح وسوسه می شد راه را کج کند و به مدرسه نرود. این سوی خیابان به مدرسه می رسید و آه. سوی دیگر نامعلوم بود. شاید به جای بهتری می رسید؟ شاید میشد کتابخانه ی خلوتی یافت و تمام روز کتاب خواند؟ نه . باید می رفت. اسامی غایبین هر روز به دفتر فرستاده می شد ، و ناظم با صدایی شوم خبر غیبت آن روز را به خانواده شان می داد. تحمل انفجار خشم مادر را نداشت. این بود که با قدم های سست ، قدم های نومید ، خیابان را تا مدرسه می پیمود ، با نگاه به زیر انداخته وارد مدرسه می شد تا روزی دیگر را به مسلخ ببرد.

Decay

تلویزیون را خاموش کرده ام و سکوت مثل ملافه ی سپید خنکی روی اعصاب شنوایی ام می نشیند. چندان هم ساکت نیست ، هر چند ، صدای شستن ظرف های بی پایان آشپزخانه می آید. همین هم ، بعد از ساعت ها غارغار تلویزیون غنیمت است. مادرم امروز خانه مانده و صدها سریال دیده. آی فیلم و تماشا و یک تا پنج را به هم پیوند زده و صدای هزار مدل گریه و مویه و استغفار در گوش هایم زنگ میزند. از بلندای بخت من همین بس که تمام این سریال ها تکراری هستند ، دو باره و سه باره و ده باره دیده می شوند و هر بار عین بار اول مادرم مشتری ست.
به او که فکر می کنم ، مادرم ، دو چهره ی مختلف می بینم. یکی آن است که از سالهای دور به خاطر دارم و خودش تعریف کرده است. دیگری همین زنی ست که الان روی مبل تکیه زده و دارد کتاب " مواد عذایی شفادهنده" را ورق میزند.
آن مامان سالهای دور فرق داشت. بالزاک و سارتر و رولان می خواند و کامو و هدایت را دوست داشت. هنوز دست خطش پشت کتابهای قدیمی دهه پنجاه مانده است. متن اغلب سوال گونه است ، معماهای ذهن دختری که انگار سعی دارد کتاب تازه خوانده شده را به زمینی که در آن ساکن است وصل کند ، و روی طنابی که یکسرش به اروپا بسته است و سر دیگرش به محله ای قدیمی در شیراز بندبازی کند. روی همه ی روایات سیندرلایی دور و برش خط کشید و رفت سربازی ، بعد هم توی شهرهای کوچک اطراف کتابدار شد و زندگی مستقل به هم زد. مادری که از طلا بیزار بود و کفش های خرید عروسی اش کفش کوه بودند. مادری که با پیراهن مردانه ی گشاد چینی ، شلوار جین و موهای همیشه کوتاه ، به پسرک خوشگلی می مانست که خط چشم ظریفی کشیده باشد.
مامانی که سالهاست با من زندگی می کند اما ، کس دیگری ست. چادر سر می کند و لباس های گشاد اتو نخورده اش نقش گل و بته های درشت دارند. موهایش بلندتر است و کمی ژولیده ست. انگار با آینه و با خودش قهر است ، و عینک های متعددش انگار به عمد ، زشت انتخاب شده اند. کتاب چندانی نمی خواند و مجله های مزخرف زرد همه جای خانه ولو هستند. وقتی خانه است تلویزیون دمی خاموش نمی ماند و تمام برنامه های آشپزی و روانشناسی و خزعبل سیما دوره میشوند. محافظه کار شده است و بزدل . در برابر قدرت ، مطلقا هر قدرتی ، خواه مدیری از محل کار باشد و خواه مرد همسایه ، تسلیم و سر به زیر است.
من هر روز نتیجه ی این استحاله ی ترسناک را می بینم و به خود می لرزم. کم کم حس می کنم گردن من هم دارد خم میشود ، اصلا بلکه همین روزها مچ خودم را در حال خواندن مجله ی زردی بگیرم.
باید جلویش را گرفت. به هر قیمتی. عضو قانقرایا گرفته را دور انداختن بهتر است از فساد سراسری روح و تن.

Dungeon

می خواهم بنویسم. ناگزیرم از نوشتن ، از زنده نگه داشتن شعله ی حیات که در اعماق مغاک تیره ی میان سینه ام سوسو میزند. مدت ها به سیاهی اش خیره شدم و نوری نبود ، سنگ ریزه هایی که به جستجوی خود به درونش پرتاب می کردم بی هیچ آوایی از برخورد در تاریکی محو می شدند و من، هراسان از این بودن خاموش و سیاه ، از خود رو میگرداندنم و دنیا را نگاه می کردم . دنیای آدمهای راست قامت و متحرک ، آدمهایی با نبض تند و شور حیات در رگهاشان . می دوند و می ایستند و دور خود می چرخند ، هر لحظه زندگی را با نفس هایشان به درون میکشند و در بازدم حسرت بیرون میدهند. فریاد بلند افکارشان ذهنم را می آشوبد و زایش دایمی سلول هاشان به وحشتم می اندازد.
می گویند برای غلبه بر آنچه از آن در هراسی ، باید خود را به تمامی در آن غرق کنی. چنین کردم. با چشم های بسته میان جمعیت پریدم ، و تقریبا بی درنگ راهم را گم کردم. در ازدحام بوها و صداها و فریادها دور خود می چرخیدم. بدن های عجول عابران در حرکت به این سوی و آنسوی می راندم ، و فریادهای اعتراضشان قدرت کلام را از من می گرفت. گنگ شدم ، به سختی خود را به حاشیه ی خلوت تر رساندم تا نفسی تازه کنم. من آنجا چه می کردم؟ نه میلی به زیستن داشتم و نه دستی به رقابت با زندگان. چیزی که هست ، در این آمفی تیاتر رومی راه خروجی نیست ، باید بازی کنی ، تنها آخر داستان معلوم میشود که چه کسی ، گلادیاتور زخمی ، شیر نر خشمگین و یا زندانی محکوم به مرگ زنده از این بازی خارج میشوند. آن آخرین زنده ی میدان هم نگاهش به شصت همایونی مقدس خواهد بود ، که به آسمان نشانه می رود یا مبارز برنده را به خاک سرد بازمیگرداند.
بازی کردم. مدتی جماعت زنده را تماشا کردم و کلماتی را که فریاد میزدند از بر شدم ، بعد سعی کردم از حاشیه ی خاک گرفته به میانه ی میدان برسم. تنه زدم و تنه خوردم ، زمین خوردم و برخاستم ، دندان نشان دادم و دست و پا زدم. معلوم بود که بیگانه ام ، در پاسخ فریادهایشان گاهی آواهای من درآوردی جیبریش می ساختم ، ساکت می شدند و خیره نگاهم میکردند ، انگار تازه میدیدند که از آنها نیستم .
کم می آرودم. بازی همان بود و ستم برای همه یکسان ، آنچه مرا دست خالی نگه می داشت جای خالی انگیزه ای بود که بر پیشانی دیگران می درخشید . پیشانی من آسمان تنگی از ابرهای تار بود ، و شکاف سرد و تاریک میان سینه ام داشت مرا در خود می بلعید.
از یادم رفت. کم کم از یادم رفت که این بازی من نیست. چنان مشغول تقلید بودم که فراموش کردم برایم مهم نیست برنده باشم یا بازنده. روی دوش ها حمل شوم یا گوشه ای زمین خاکی حاشیه چمباتمه بزنم. میدان ، زندگی شد و این وسط جای خالی انگیزه استخوان لای زخم بود. فرمول های تکراری بازی را هر صبح پیاده می کردم ، بی روح ، بی حیات .
تا این که درخشید. برای اولین بار ، شعله ای  از انتهای مغاک تیره نگاهم می کرد ، و من به یاد می آوردم.
میان هیاهوی عادی خیابان شلوغ ایستادم و نگاهش کردم. کوچک بود و بی رمق سوسو میزد. فاصله ی چشمک زدنهایش گاهی طولانی میشد ، و می ترسیدم که برای همیشه خاموش شده باشد. آنجا بود که فهمیدم در این جدال سهمی ندارم ، به جای دویدن و نعره زدن همیشگی ایستاده بودم ، وسط راهی خطرخیز  ، و شعله ی خرد دورنم را نگاه می کردم.
نمی گذارم بمیرد.
می خواهم به حاشیه بروم و جای فرو بردن نفس ، آن را بر شعله ی درون سینه ام بدمم. مهم نیست چه خواهد شد. بازی ، هرگز بازی من نبوده است. این شعله ی غریب نوشتن ، هر چه هست ، از آن من است ، جایی میان سیاهچال تاریک سینه ام شروع شده است. انگار که کودکی باشد از استخوان و خون من.
باید بنویسم. باید این تک سلول زنده ای را که در روحم زاده شده است مادری کنم.
روزی ، روزگاری ، گربه ی کوچک رها شده ای به زندگی ام آمد و نجاتم داد. کسی چه می داند ، شاید از این شعله ی کوچک ، طوفان آتشی زاده شود ، و ققنوسی بخیزد که بال زنان ، از این جهنم مدور که در آن گرفتارم نجاتم دهد.

خوب ، خوب ، می گویند صبر آدمی را سقفی باید. پیمانه ی صبر من هم انگار به سقفش رسیده و دارم کم کم تکان می خورم. بیست و نه سال دارم و دقیقا زمان ، زمان تکان خوردن است. از آن وقتهایی ست که اگر بی حرکت و خاموش بمانی خواهی باخت ، به بدترین شکل ، و تا پایان قصه ات را به غصه خواهی گذراند. تازه ی از تجربه ی تلخ یک دوستی فارغ شده ام ، BB ، با موهای قرمز و خلق آتشین حالم را گرفت و چیزهای خوبی یادم داد. بار دیگر که کسی مطابق میل من نباشد پنج دقیقه هم تحمل نخواهد شد . خشم بزرگی گریبانت را می گیرد وقتی از سوی کسی ترک شوی که بارها به ترک کردنش فکر کرده ای و هربار، خودت را راضی کرده ای که بمانی و به نیمه ی پر لیوان نگاه کنی ، به قطره های آب موجود در لیوان ، که ذره ذره بخار می شوند و دلایل تو برای ماندن احمقانه تر می نماید.
دیگری ، خوب ، ربات عزیزم هست. ربات عزیزی که این روزها دارم نتیجه می گیرم کودکی ست بی توش و توان. BB ، در آخرین مرثیه ای که برایم خواند متذکر شد که " در رابطه ای Dead End اسیر شده ام و بهتر است به جای نصیحت کردن او خود را از آنچه می دانم به ناکجا می رسد خلاص کنم." نمی شود گفت که حق با اوست ، دست کم نه صد در صد.

Cold

عشق ، زیباترین وهم رایج جهان. خروش هورمون ها در رگ و پی مان، که سطح صاف مرداب را به هم می زنند،  ظهر راکد تابستان را به تندبادی می خروشند. اینطوری میشود که ساکن همان خانه چند سال پیش هستی و روی همان تخت خواب سر به بالین میگذاری، همه چیز مثل قبل است ، اما تو دیگر آدم سابق نیستی. روی تخت که دراز میکشی؛ یا حس میکنی دست سردی از آسمان قلبت را در سینه فشار میدهد، یا امیدوار و سودازده به سقف نگاه میکنی و غرق  خیال به خواب میروی ، یا بالش خیس اشک را برعکس میکنی و زیر سر میگذاری تا گلهای طرف دیگرش را آب بدهی.
ترک های سقف اگر زبان داشتند...
اینها که تکراری بود.
حواست هست ، آن حال غریبی که قلبت را فشار میدهد و خاطرت را در آتش انداخته ؛ دقیقا همانی ست که پسر نوجوان همسایه را برانگیخته کرده و خوابش را آشفته. قطره اشکی که از گونه ات سر میخورد و بین موهایت گم میشود هیچ فرقی با دستان هیجان زده پسرک همسایه ندارد ، که کلافه و لرزان زیر لحاف با خودش ور می رود.
ما همه برده ایم. برده ی تن، برده ی بقا. طراحی شده ایم که زنده بمانیم و زاد و ولد کنیم . Twilight و فیلمهای آنچنانی ، هر دو آدمها را به یک چیز واحد سوق میدهند. کافیست از برآوردن خواست طبیعت سر بپوشی. هورمون ها بیچاره ات خواهند کرد. مادر زمین دیکتاتور بزرگی ست. مثل کابینت فلزی در هوای شمال زنگ خواهی زد ، از درون خورده خواهی شد.
برای همین هست که به مرگ جویان احترام میگذارم. خودکشی ، تنها اقدام شجاعانه ای که در حساب و کتاب طبیعت جایی ندارد. روی "میل بقا" ، این بزرگترین برنامه ی نصب شده در دیتابیس جهان خط بطلان می کشی ، با خروج از سیستم نابود میشوی ؛ تخمکهای ارزشمندت را هم با خود میبری.
پ ن : اینها حاصل تماشای فیلم سپیده دم بود.



پیشنهاد دانلود


And we ride , we ride

دوست دارم رانندگی کنم. دوست دارم دست در جیب از خانه بیرون بزنم و پله ها را پایین بروم. در تمام طول راه پله صدای همسایه ها را خواهم شنید، صدای گریه و فریاد هیجان زده ی بچه ها، صدای بلند زن همسایه که پشت تلفن قصه ی آخرین خرید ، آخرین دعوا یا آخرین دیدارش با خانواده شوهر را تعریف می کند. صدای تلویزیون پیرزن همسایه که در آپارتمانش را همیشه باز میگذارد ، از ترس این که روزی فرشته ی مرگ زنگش را بزند و او خواب باشد و مرگ نتواند جانش را بگیرد. صدای تار هم می آید ، زن همسایه مرخصی گرفته و زود به خانه آمده تا بنوازد. صدای سکوت هم هست، سکوت ناظم میانسال مجرد که مادرش به تازگی مرده است، پا کشان و سنگین راه می رود و پر چادرش به جستجوی تکیه گاهی به زمین دست می کشد. می شود او را دید که در خانه ی ساکت به دیوارها نگاه میکند، و صدای فریاد دیوارهاست که این همه سنگین است. پایین می روم، نه با آسانسور که از پله ها. بعد پارکینگ هست، صدای سلام ماشین که به فشار دکمه ی ریموت صدایش کرده ام. در ماشین را که می بندم دنیا ساکت می شود. من هستم و اسب آهنی ام، من ، پرنس اسب سوار بخت خودم ، بر مرکب نجاتی سوار که خودم راننده اش هستم. به کیف مارون که روی صندلی کنار راننده نشسته است می گویم : "محکم بنشین عزیزم."  چرخش سوویچ و غرش تایید مرکب راهوارم ، و بعد رفته ایم. دور شده ایم. پیچ خیابان های آشنا را رد می کنیم ، ترافیک را دور میزنیم ، با پنجره های بسته. دور و دورتر. بعد می رسیم به جایی غریبه. خیابان هایی که نمی شناسیم ، قسمت بیگانه ای از شهر ، شاید شهری دیگر حتی. رنگ ها سبز و آبی و قهوه ای که می شوند سرعت را کم می کنیم. پنجره را باز میکنم و میگذارم نسیم بیگانه به داخل سرک بکشد. به ضبط ماشین لبخندی میزنم و آواز سر میدهم. برای خودم و برای اسب آهنی ، برای کوچه باغ های غریبه ، برای ضبط ساکتی که نگاهم میکند خواهم خواند ، میگذارم شال از سرم سر بخورد و باد موهای بسته ام را باز کند. میگذارم هوای تازه یادها را از حافظه ام پاک کند ، بوی غذای روی گاز ، بوی بدن های خسته ی متروسوار ، بوی کباب ترکی حاشیه خیابانی پر دود. که می داند به کجا خواهم رسید؟ کریستف کلمب هم منتظر آمریکا نبود وقتی مرزهای بعید اقیانوس را می پیمود.

پ ن : تازه در امتحان آئین نامه قبول شده ام، Keep your fingers crossed

پ ن 2 : اینجا تقریبا هیچ خوانند ی ثابتی نداشته و ندارد ، رهگذری اگر گذارش به اینجا رسیده لبخندی برایم بگذارد.

پ ن 3 : ماشین می خواهم.

وبلاگ "برای تو" و جیران نازنین


مدت هاست که ننوشته ام و از زیر مونولوگ خاموش م با خودم در رفته ام. از ترس انتخاب روزها را میگذارنم و میگذرم. اما اینطور نماند. وبلاگ جیران را دیدم. حرف های آشنا ، از جنس خودم. هدفهایم ، ارزش ها ، رویاها و برنامه ام برای ادامه ی راه به یادم آمد. دیدم آرام آرام کج شده ام ، بیراهه رفته ام. یادم رفته ست چه می خواهم و شادی ام کجاست. جیران تکانم داد. دوباره دیدم. دیدم که زیر یوغ هرگز شاد نخواهم بود ، خواه تاج خار به سرم باشد و یا تاج طلا. دیدم که جامه ی کهنه ی سنت که دارم خودم را قانع میکنم بپوشم چه نخ نما و بویناک است ، با شنل و یوفوریا و وانیل نمیتوانم از بویش فرار کنم.
دیدم که شاد نخواهم بود اگر بمانم.
دیدم که اگر آقای دانشمند هم روی زانو و انگشتر الماس به دست خواهان من باشد باز هم حاضر نیستم وجود انسانی ام را با صد امضا به او و هیولای قانون بفروشم و برای همیشه هویت و حرمتم را ببازم.

دیدم صورت زشت ده سال آینده ای را که در اینجا بگذرد.

دیدم بندهایی را که دورم محکم تر خواهند شد، پاهایم را که هر چه تندتر بدوند انگار بیشتر جا میمانم.

و بعد این پست لاله.
باید رفت.
مهم نیست تعداد کلاس های این ترم و آن ترم. مهم نیست ارزش یابی و چارت محبوبیت من به عنوان مدرس. مهم نیست زیر ابرو و لباس و شمع محفل بودن.
مهم من هستم.
همین منی که دیگران فکر میکنند نیاز به سوهان کشی دارد چون اندازه ی قالب های محبوب روزگار نیست. همین منی که سال هاست عهد بسته ام به جای بهتری راهبرش شوم. جایی بهتر با مقیاس سلیقه و خواست خودم. حتی اگر در نگاه دیگران دیوانگی باشد.

فقط برای من

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

My heart is broken...Evanescence



I pulled away to face the pain

I close my eyes and drift away


باید با درد روبرو شد ، نه؟ آن هم دردهایی که می دانستی در راهند ، که به هر حال روزی تو را خواهند یافت. که بالاخره پانچ گوشه ی سرنوشت تو را خواهد یافت و پایان داستان، چون همیشه رقم خواهد خورد. عزیزم می دانستم ، خوب می دانستم. در تمام لحظه های معدود غلیان احساست ، در قول های تو خالی و نگاه پوکت می خواندم که اینطور خواهد شد. و چرا ماندم و ادامه دادم؟ به امید معجزه ای در تو یا در خودم؟ به امید آن "تغییر و انقلاب درونی " که قرار بود با عشق و صبر من در تو اتفاق بیفتد ، به امید این که مس وجودت با دم عشق طلا شود؟ نه عزیزک ، دلایلم خاکی تر از این حرف ها بود. بی آزار بودی. مطبوع بودی. دوست بودی. من هم گفتم باشم. فقط نمی دانم چه شد که خودم هم باورم شد. خودم هم باور کردم این مترسک نجیب و خوش ذات ، که هی لبخند میزند و اشک می ریزد و همه را با خوش دلی دوست دارد ، من هستم. لابد این سیندرلا جایی در اعماق غارمانند روانم کمین کرده بوده ، یا بلکه هم از ترس پنهان شده و زنده مانده. حال تو را به پستی و کم مایگی خود یافته و پریده بیرون.


I close my eyes and drift away
Over the fear
That I will never find a way
to heal my soul


پاه. حتی نمی خواهم بهش فکر کنم. فقط می خواهم بدوم. نه آرام و منظم و ورزشی ، وحشی و آسیمه سر و گریان. بدوم و فریاد بکشم. لعنت بفرستم و با زشت ترین کلماتی که می دانم ، دوست داشتنی هایت را خطاب کنم.

I can't go on living this way
I can't go back the way I came
Chained to this fear
That I will never find the way
to heal my soul

می دوم. می دوم. این هم خواهد گذشت. امید دارم که دست کم این خشم ، به آن سوی آب ها برساندم.

My Heart is broken  - Evanescence  

گرگ

فریدون مشیری شعری دارد در باب گرگ درون هر کس ، که چطور هماره با سرشت نیک بشر در مبارزه ست و اگر در جوانی و سر وقت زمینش نزنیم اختیارمان را به دست می گیرد ، ستمکار و طماع و درنده خوست ، هر کجا ظلمی باشد بی شک دست گرگ دورن کسی در کار است ( عجیب یاد جمله ی "زن رفیق شیطونه" می افتم ، نمی دانم چرا) . گاهی گرگ ها عنان آدم ها را چنان از کفشان خارج می کنند که آدم ها تحت فرمان گرگ های درون دسته جمعی به شکار می روند و در میان دوستانی که همه از قوم ظالمین اند ، حتما گرگ های درونشان دست بند دوستی برای هم بافته اند و الخ.
من هیچ وقت فریدون مشیری رو دوست نداشتم. اکراه و مساله ی شخصی در میان نیست ها ، شاید به حکم تفاوت سلیقه آدمها با هم ، یا نگاه متفاوت به کلمه ها. در ضمیر من ؛ گرگ سربلند و آزاد و باشکوه است. چیزی شبیه سرو شعرهای حافظ. اولین گرگی که شناختم ؛ شخصیتی در کتاب "رویای ماده گرگ" بود نوشته ی "چنگیز آیماتف". اَکبره ماده گرگی بود که توله هایش در رگبار مسلسلی مردند که از هلیکوپتر شکارچیان به قصد شکار گله ی بزرگی از آهو شلیک می شد. صید و صیاد هر دو قربانی طمع بشری شدند که گله های گاو و گوسفند سیرش نمی کنند ، گوشت می خواهد و به هر قیمتی ، حتی اگر در عرض چند دقیقه گله ی بزرگی از آهوان خرد و کلان درو شوند و در میان آنها توله های نوجوانی که برای اولین بار به تماشای شکار آمدند. گمانم اگر فریدون مشیری هم می خواست تعیین کند در این داستان چه کسی گرگ است و چه کسی بشر ، باید شعرش را حسابی عوض می کرد.
بعد هم گرگ بیابان هرمان هسه بود ، بی هیچ گرگ حقیقی در میان. سر جمع جز تعدای کلیشه ی نخ نمای تلویزیونی ، چیز منفی از جماعت گرگ ها در ذهن ندارم ، هر چه هست زیبایی ست و غرور.
خواب آلودم. بقیه ، برای بعد.