مدتهاست که ننوشتهام. آن قدر دور که خاطراتم از نوشتههای پیشین به گذر بال سپیدی میماند که از گوشه چشم گاهی میگذرد، بود یا نبود؟ خطای دید؟ انعکاس نور آفتاب بر آینه محدب چشم؟
لیک اینجا هستم، سی و چهار ساله، دور از تمام فرازها و فرودهای گذشته، بیاشک و آه رفتهها و بیانتظار معجزه. به دفترچهای میمانم که دست خشمگینی صفحات پر خط خوردگیاش را به خشم کنده باشد و تنها کلمات نیمهکارهای نزدیک عطف جا مانده باشند.
نوشتن برای هر که هر چه باشد برای من شفاست، یا بلکه جبر. سالها نگران بودم که دیگران نوشتههایم را چگونه خواهند دید و دستی که به کلام به سویشان دراز میشود لمسشان خواهد کرد یا نه. گمانم پریدن از دره سی سالگی به تمام این تردیدها پایان داد.
دیگر چندان مهم نیست که همزبانی داشته باشم. بیش از آن زیستهام به تشویق و اشتلم تودهها دل خوش کنم. لایههایم را یک به یک کنار زدهام و نیک میدانم که تنها برای خویشتن خویش مینویسم و بس.
زندهام که روایت کنم؟ نه گابوی عزیز.
زندهام چون مادرم در وحشت لک آوردن صورتش از اثر قرصهای ضد بارداری تن به آغوش پدرم سپرد، هر دو بیخردانه به سفره خالی از نان نگاهی انداختند و گفتند با انبوه کتابها و نوای کاستها بزرگ خواهد شد. بعدتر که سونامی سرنوشت خوب کوفتشان یکی پی آرمان خود رفت و دیگری تن به ازدواجی عجیب داد. زندهام به مدد طب نوین، واکسن، شستشوی معده و سی پی آر همیشه موفق بیمارستان لقمان و بدن جان سختی که مرگ را باور ندارد.
و زیستهام، هزاران قصه را خط به خط رشتهام و زیستهام.
مینویسم چون امید دارم پایان این جاده نزدیک باشد، همین حوالی، پشت پیچ بعدی.
نمیشود مطمئن بود.
| زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست | پیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست | |
| نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان | نیم شب، دوش به بالین من آمد بنشست | |
| سر فراگوش من آورد به آواز حزین | گفت: «ای عاشق دیرینهٔ من، خوابت هست؟» | |
| عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند | کافر عشق بود گر نشود باده پرست | |
| برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر | که ندادند جز این تُحفه به ما روز اَلَست | |
| آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم | اگر از خَمر بهشت است وگر باده مست | |
| خنده جام مِی و زلف گره گیرِ نگار | ای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست |
به این وبلاگ بدهکارم. دو ساعت و نیم وقت برای کشتن دارم و آن را پای خاک نیمه خشک این درخت خمیده خواهم ریخت. چه خنده دار است که کلمه ها گاه سر انگشتانم را داغ میکنند و تاول میشوند از ننوشتن ، بعد روزی مثل امروز که هوای نوشتن مرا میگیرد و به کافی نت می کشاند ، خاموشی ام می گیرد.
رهایش کن رئیس . رهایش می کنم رئیس تا بریزد و جاری شود. این تابلوی خط خطی را به دهیچ دیواری نخواهند آویخت ، هیچ چشمی که نگران قضاوت اش باشم این وبلاگ را نخواهد خواند. این جا آزادم ، آزاد که هزار بار خراب کنم ، هجو بنویسم ، گند بزنم . این تابلوی من است ، هر چه خاک گرفته و هر چه در هم ریخته. هر چه متروک و هر قدر مغموم .
بارهای اولی که می نوشتم ، بچه ی دبستانی بودم. من بودم و کیهان بچه ها. جنم و پشتکار نامه نوشتن به مجله ی محبوب ام را نداشتم و کسی هم برایم مجله نمی خرید. این طور رقم خورده بود که مجله رایگان به دستم می رسید و از هفت روز هفته ، شش روزش را در کیهان بچه ها و کتابخانه و آرشیوش پلاس بودم. همان روزها بود که هوس کردم بنویسم. در دنیای آن روزهای من ، نویسنده ها راک استار بودند ، بزرگ و قوی و همه کاره ی اداره ی عریض و طویل. مسحور کلمات بودم و جادویی که دنیای گروتسک آن روزهایم را محو می کرد و به جهان رنگ های عجیبی می بخشید.
البته که می خواستم نویسنده شوم. مثل همه ی دختربچه های دهه شصت که بابالنگ دراز و زنان کوچک تماشا می کردند و جز مرزهای منثور کلمات گریزی از واقعیت روزمره شان نمی شناختند. آن روزها اگر علف ، رقص یا coitus را کشف کرده بودم احتمالا الان در حال نوشتن این وبلاگ نبودم. وسوسه ی نوشتن با من ماند و عادت شد ، هر چند که رویای نویسندگی را زندگی کشت. هر چند هنوز هم ، محبوب ترین ژانر ادبی ام فانتزی ست .
گریز ، گریز و همواره گریز. من عاشق فرارم. دویدن و دویدن و تماشای فجایع زندگی ام که هر چه دورتر می روم کوچک تر می شوند. پاه. کاش اینطور بود. زیاد دویده ام و خوب دیده ام که آن بدترها ، ترسناکتر ها ، به نوعی چسبناک ترند. با من می آیند ، هر قدر هم که تند و تندتر بدوم. مثل تنهایی ، عدم امنیت در جمع و در مقیاس بزرگ تر در جهان. کشف کرده ام که هیچ پاک کنی نیست که صورت مساله را طوری پاک کند که دوباره جوانه نزند. گاهی تلاش برای پاک کردن اش بدتر صفحه را کثیف خواهد کرد ، لکه را از مرزهای مساله رد می کند و کلی چیزهای نامربوط دیگر را هم به گند می کشد.
چه قدر جیبرجبر نوشتم. این سطور پرفتوح را به اخلاق گند استاد بزرگ ح.س.ی.ن پا.یند.ه و خودبزرگ بینی بی مانند ایشان تقدیم می کنم که افاضه فرمودند خاطره نویسی و منثور کردن احساسات در قالب ادبیات ، کاملا فاقد ارزش ادبی ست.
کمینه دانشجوی خردی چو من بی شک در اندازه ای نیست که آن دیو ادبیات معاصر و آن درشت استاد پر باد غبغب را به چالش بکشد ، هدف تنها وندالیسم و هتاکی بی هدفی به ساحت ایشان بود ، محض خنک شدن دل نویسنده ی این سطور. پس جام را بالا می برم این بار به افتخار آن استاد ، که من در حال چپاندن کلمات چون گهر زبان فارسی در متنی که هیچ ارزش ادبی ندارد ، حض بسیاری می برم و لبخند کثیفی روی لبهایم قایق وار می آید و می رود.
اوه راستی. این سطرها در حال گوش دادن به این نوشته شدند.
Poets Of The Fall - Carnival Of Rust
کلی آلبوم قدیمی رو کشیدم بیرون ، آلبوم هایی بسیار پیرتر از من ، که از جوانی پدربزرگ ها و زنهاشون شروع میشد تا بزرگی ماها. خوب که گورستان رو ورق زدم دیدم دارم مانترا وار تکرار میکنم :
خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم وبه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم . خوب بدبختی می کشیم و یه روزمیمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم . خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوی بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم. خوب بدبختی می کشیم و یه روز میمیریم.و آهان . خدا هم مرده.
لورازپام بعدِ لورازپام ، برنامه ی جدیدی ست که برای زندگی ام دنبال میکنم. هنوز گیجی و لختی حب پیشین ترکم نکرده دومی و سومی راسرازیر معده ام می کنم که با آش اسیدی معده ی خالی ام در هم بپیچد و اکسیری از خواب زیبای خفته روانه ی نروهای به هم ریخته ام کند .
اول خوش ذاتی و نرمش انفعالی را حس می کنم که پوستم را نرم و چشمانم را گرد و رام میکند. معمولا آدم ها در این مرحله اگر با من روبرو شوند می گویند : چه خوشگل شدی ، یا چه معصوم شدی یا عین عروسک شدی. خیر جانم . خیر. خشم ، اراده و کندالینی وجودم است که منجمد شد. عروسک دستکشی می شوم که رام و نرم به ساز هر کسی می رقصد و از خود اراده ای ندارد.
فاز بعدی گشوده شدن گره های فکری ست که تنگ در سرم به هم پیچیده اند. بن بست ها و انتخاب های سخت ، درد ها و حقایق زهرآگین زندگی رنگ می بازند ، بیگانه می شوند ، روی تن موشکی که به مریخ پرتاب خواهد شد بسته می شوند که به تو مطلقا تعلق ندارد. آزاد می شوی و شانه های سبک ات را بالا می اندازی.
فاز سوم رفتن ترس و احتیاط است. همه ی آدمهای دور و برت را می شود به دو دسته تقسیم کرد : دوست جانی و مجسمه. به هر دو تای آنها از آنچه در دل داری سیر می گویی ، با خنده و یا اشک . بی خیال و بی ترس ،هر چه در دل هست را برون میریزی و پرده ها را کنار میزنی تا همه عریانی ات را ببینند. ترک های روی دل و روی پوستت را ، جای زخم ها را ، تیرگی ها را.
بعد گریه می کنی . های های و از ته دل . چشمه ای میان سینه ات غلغل می جوشد و تو میگذاری تا اشک ها جاری شوند. آن قدر گریه می کنی تا سرت خالی شود ، از حرف ، ار شادی و غم و از هر رشته ی فکر.
بعد می خوابی. عمیق و ساکن و بی رویا. انگار به جهان پیش از خلقت بازگشته باشی و در سیاهی مطلق ، آرامش مطلق شناور باشی.
خداحافظ. این وبلاگ گورستان حرفهایی ست که دوست ندارم بزنم. پس بگذار اینجا برای بار سوم بگویم که دلم برایت تنگ شده ، فکرت غمگین ام می کند و شماره ی همیشه خاموشت را گاهی میگیرم ، فقط برای این که حالم بدتر شود.
برو.
قایقی کاغذی شو و برو. من هر کار بلد بودم برای دوباره یافتن ات کردم و نشد. پس برو. همانطور که از جیمیل ، وایبر و دنیای من رفته ای. از ذهن ام برو.
خداحافظ.
مدتهاست ننوشته ام و یکهو نوشتن ام گرفت. شاید از تنهایی ست ، شاید از سکوتی که چون ملافه ی ساتن مرا و و خانه را در بر گرفته است. سنگین است و در عین حال چون خیال سبک. لطیف است و با این حال مصرانه به دورت می پیچد ، قفسی از وهم است که هم تو را می نوازد و هم به بند میکشد. نمی دانی بودن اش بهتر است یا نبودنش، از روی تنبلی و شاید هم انفعال می گذاری همان جا که هست باشد ، حکایت شب تاریک و کوچه ی بن بست و مرد متجاوز مصّری ست که دنبال ات کرده ، چاره ای نیست جز این که سعی کنی لذت ببری.
در دو ماه گذشته دور و برم خالی و خالی تر شد. دوستان انگشت شمارم را تاراندم و دو روز است از او هم بی خبرم. شاید درست اش این باشد که بگویم خطا از من است ، اگر سرنوشت تمام دوستی های م به همین نقطه ی فعلی ختم می شود. از آن جا که من عنصر ثابت این دوستی های محکوم به شکست هستم و آدمها متغیرهای گاه به گاهش هستند ، تقصیر می بایست به گردن شخص من آویزان باشد که نمی توانم آدمها را اهلی کنم و نگه دارم. فقط یک درصد فکر کن که زیر بار بروم. منطق داستان درست است ولی تک تک رفتنی های این مدت ، رفتند چون دیگر به من و دنیای من تعلق نداشتند.
سین.ت رفت ، چون قروقاطی و خودخواه شده بود ، از احساسات خودش - هر چه که بود - شرم داشت و با من تندی بسیار کرد. مینا رفته است و خودش هنوز خبر ندارد ، چون ازدواج کرده و دنیای تازه ای را تجربه می کند. سی احتمالا رفته است ، چون از دوشنبه تماسی نداشته ایم و امروز چهارشنبه است ، شعله ای که در دلم داشتم و مرا خواهانش می کرد انگار خاموش شده است و تقریبا مطمئن هستم که دیگر دوستم ندارد.
با این حال ، احوال ام مرتب است و نفس هایم ، گر چه به تنهایی ، در آمد و رفت. دقیقا در شادی و شیدایی نیستم ولی با افسردگی فاصله ی خوبی دارم.
چرخ را رها کرده ام تا به میل خود بچرخد و بی مقاومت ، بی حسرت و بی جدال تماشایش می کنم. سر صبح حمام نازنین و مطبوعی داشتم با شمع و اپرا و گرمای مهربان آب که روی تن ام سر می خورد. الان وسط پذیرایی خالی از مبل نشسته ام و رو به پنجره ی باز تایپ می کنم. آسمان آبی خوش رنگی ست و نسیم کم رمقی برگ های نیمه زرد درخت توت را می لرزاند. قطرات آب از نوک موهای خیس ام روی پوستم سر می خورد و شیار می کشد ، و من بی تماشاچی و بی دغدغه ی قضاوت آدمها، از بودن ، زیستن ، برهنگی و زیبایی ام خرسندم.
تقصیرم را می پذیرم.
نباید به بی .غ اعتماد می کردم و نباید اعتمادش را می شکستم .
نباید به دنیای آشفته ی سین.ت نزدیک می شدم .
نباید روح سی را در خشم می خراشیدم تا محبت اش را به من ببازد.
می پذیرم و می گذرم. می دانم وقتی که موهایم خشک شود ، فرهای شیرینی خواهد خورد که هیچ کس جز من دوستشان ندارد. این دوره ی تنهایی را می پذیرم و به آن لبخند می زنم. خوبی اش شاید این باشد که با وبلاگ نویسی آشتی ام داد ، و چه قدر که دل تنگ اش بودم.
خوب ، زن همسایه بیدار شد و سکوت شکست. از حالا تا شب آهنگهای شش و هشت پخش خواهد شد و من توی فکرم که شاید به کتابخانه ای ، پارکی و یا خلوت مقبره وار اتاقم پناه ببرم. تصمیم دارم برای امتحان آیین نامه ی فردا آماده شوم و گواهی نامه دار شوم. من ، زنی برای خودش ، در سی سالگی ، کاملا تنها ، با گربه ی عزیزی که دوست اش دارد و پاییزی که برای اولین بار غمگین نیست.
الان که در حال نوشتن نامه ی بدرودم ، می دانم که خیلی هاشان را به دست آورده ام و به خیلی هاشان ، خیلی نزدیک شدم. :)
میم و بی را بیرون کردم ، در یک قدمی بیرون ریختن ماسکهایم هستم و خیلی جدی به سمت آینده پارو میزنم.
ربات حرف هایش را زد و دیدم تمام داستان در سر من معنی دار بوده ، و بی نیاز از محافظه کاری می توانم باقی عمرم را خودم باشم ، خواه کسی کنارم باشد و خواه نه.
دارم می روم ، و اگرچه دقیقا شادان و غزل خوان نیستم ، اما به شیوه ی خاص خودم امیدوارم.
باران ، فریدای نازنین ، خداحافظ. سکوت ام را عفو کن و بدان همیشه خواهمت خواند حتی در سکوت.
مریم نازنین ، کاش که فرصت شناختن ات را داشتم.
می روم ؛ چون فردا در می زند و من این بار ، در را باز خواهم کرد.
بهار می آید و من عصبانی ام. دوست داشتم با بهار در خاک تازه ای ریشه هایم را کاشته باشم، خاکی اگر چه کم عمق و کمبار ، ولی خواهان من. قرار بود باغچه ی کوچکی باشد و باغبانی و من درخت اش باشم. تف به این قرارها و قول هایی که انگار وقتی از ایده به عهد بدل می شوند شانس به تحقق پیوستن شان به صفر می رسد.
خلاصه این که باز هم بهار و باز هم ریشه های خشک و خاک آلود من توی دستم ، پا کشان به سویی می روم که راه تازه ای یا حتی چاه تازه ای برای غرق کردن حسرت هایم بیابم. جد کرده ام که گریه نکنم ، این است که تا گرمای اشک را گوشه ی چشمم حس کنم با هر دو دست ، سبک و پیاپی خود را سیلی می زنم. از ضجه و ناله کاری برنمی آید الا این که همان دو ذره اعتبار و آبروی باقی مانده را هم به باد دهد ، مرا به سلاخ خانه ی روان پزشک راهی کند و شاید حتی Edison's Medicine .
پس گریه نمی کنم ، فکر میکنم. فکر می کنم . فکر. فکر . فکر .
باید دوباره بایستم آیا؟ یا همینجور خوابیده و لخت و مرده سان باقی بمانم؟
باید لاغر کنم و النگ و دولنگ به خود بیاویزم و با هفتاد رنگ و قهقهه های شاد پی جفت بگردم؟
یا باید همین جا پاهایم را بغل بگیرم و خود را به خود فشار دهم تا سرانجام سیاهچاله ای شوم که همه چیز را در خود می بلعد.
روز اولی که دیدمت کبوتری مشرف به موت کنار پنجره ام پیدا کردم. زنده بود ولی میلی به زیستن نداشت ، نه آب می خورد و نه حتی تقلا می کرد که بگریزد. من خودم بوی مرگ می دادم و به خانم هویشام می مانستم در بیست و چند سالگی اش. کبوتر را در پاکتی گذاشتم و با خسته ترین ماسک ام از سرخاب و سپیداب آمدم که تو را ببینم ، برای اولین بار.
مهربان بودی. این قدر مهربان که کفشهای کهنه و لباس های دمده و موهای مدرسه ای ات به چشمم نیاید. از جلسه ی امتحان فوق لیسانس آمده بودی و برایم سه کتاب آوردی ، به جای خرس عروسکی که خواسته بودم.
هر سه کتاب از فروغ بود ،
آه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پرواییم بود
...
کبوتر را به خانه بردی و با هزار دروغ از بهبودی حالش تسکین ام دادی. سالها بعد بود که گفتی کبوترک همان روز اول مرده بود و فقط می خواستی دلم را خوش کنی.
ماندی. و گوش شدی. من روی موجهای زندگی بازی می خوردم و تو گوش می دادی. به گریه ها ، امیدها ، خنده ها ، دیوانگی هام. تو گوش می دادی و به خاطر می سپردی ، من می زیستم و می خندیدم و می گریستم و فراموش می کردم.
دیشب گفتی که به نظرت در حال تباهی بودم و حیفت آمد ، یا که دلت سوخت ، یا که محتاج عشق بودی که خواستی بیشتر از یک دوست باشی.
تو ، تو مگر نمی دانستی که من نسیان دارم؟ مگر نمی دانستی که باور خواهم کرد که هستی ، مرا می خواهی ، می خواهی بمانی؟ با هر امیدی که در من می کاشتی تکه ای از گذشته در ذهنم پاک میشد و دنیا به فرم تازه ای در میامد. دیگر باورم شده بود که من کس دیگری هستم ، آدم بهتری شاید. باورم شده بود که من هم جزئی این جهان پر هیاهوی ماتریالیستی هستم که به قدر بقیه سهم دارد و سرنوشتی چون دیگران را دنبال می کند. در قالب تازه ام ، در توهم زندگی پیش رو فرو رفته بودم و نمی دیدم که در نگاه تو ، در خاطر تو ؛ همان دخترک شب روی هستم که سراسر قرمز می پوشید و همیشه خطر می کرد. یادم رفت که هر قدر خود را در جامه های دیگران بپیچم ، کنارشان کار کنم و سر فلان پست کاری مسابقه بدهم ، هر قدر تلاش کنم دسته ی گل سوسن معقول و شیرینی باشم که همه دوستش دارند ، سر آخر تو وقتی نگاهم می کنی همان لکاته ی قرمز پوش را می بینی که ساعت سه صبح تازه زنده می شود.
تو یادت نمی رود. تو رابطه ی عاطفی ات را می خواستی و تجربه ی قهرمانی ات را.
برایت مهم نبود یا فکر را نمی کردی ، که من شاید این بازی را باور کنم ، به تو امید ببندم و مذبوحانه فکر کنم که بالاخره از حاشیه زندگی به میانه ی میدان آمدم و سهمی برابر با تمام رهگذران معقول و عادی خیابان دارم.
بازی بدی بود.
ببخشید گفتن ات ، که این همه تکرارش می کنی ، مرهمی به دردم نیست.
بیست و چهار ساعت است که در شرم و غم می سوزم. شرم این که آن بارها که می گفتم دوستت دارم و می خواهمت ، تو به گذشته ها فکر می کردی که نمی گفتی دوستم داری.
شرم این که به خود اجازه ی رویا دیدن دادم ، رویای آینده ، رویای داشتن کسی که پشت به پشت من علیه دنیا بایستد ، کسی که باشد و همیشه بماند ، کسی که چون گنج در برش بگیرم و آسوده به خواب روم. شرم ، شرم گلویم را میفشارد.
از این که فکر کردم که می توانم و حق دارم که بخواهم ، روی زمین و میان آدمها با گردن افراشته راه بروم.
شرم این که تو می دانستی و من شاد و نسیان زده رویا می دیدم.
دلم می خواهد از شرم خودم را در خود بفشارم ، تا محو شدن ، سیاهچاله شدن ، نبودن.
به سادگی این من ام که میل زیستن و بودن را از دست داداه ام. بلکه اصلا از ابتدا در من نبوده است. شهوت حیات ندارم و روی زمین بیگانه ام. در بچگی و در نوجوانی و در جوانی و حالا در آستانه ی سی سالگی. قبای زندگی به تن من نمی برازد. شمال و جنوب و شرق و غرب ، هر کجا باشم بیگانه ام.
تلاشهایم برای گره خودن به آدمها بدجوری مضحک است. همین دیشب ، دست کشیدم از تو و هر تلاشی برای پیوند خوردن و یکی شدن با کسی ، هر کسی. انگار دستی ، درون ام همه ی چراغ ها را خاموش کرده است. گرسنگی ، عطش آغوش ، شادی و غم ، سرما و گرما. به هیچ چیز مطلقا اشتها ندارم و این خوب است. مثل دفع کردن غذای بدی می ماند که خورده باشم ، بعد از ناسازگاری و رنج بسیار ، دارم زندگی را بالا می آورم.
تنها هستم و بی حس ، خاکستری ، عریان ، و درستش هم همین است.
روزی بود مثل همه ی روزهای دیگر. آفتاب بی رمق زمستانی چنان روی این دوشنبه ی دی ماه می تابید که روی هر روز دیگری از فصل سرد ، این برقی که چشمان اش را خیره کرده بود از جای دیگری می آمد. نه از سفیدی برف ها بود و نه از اشکی که از سرما به چشمانش دویده باشد. این برق گذرای نگاه ، که باید خیره اش می شدی تا خوب ببینیش ، از اندیشه ای بود که در سرش می چرخید. تصمیم آتشینی که قلبش را به تپش انداخته بود و خون را به گونه های استخوانی اش پمپاژ می کرد. بند کوله پشتی شانه هایش را اندکی می فشرد و سنگینی محتویات اش کوله را مدام پایین می کشید. هر چند دقیقه با دست بندهای کوله را که به لبه ی شانه هایش رسیده بودند جا به می کرد و کوله ی سنگین را بالا می کشید. شانه هایش کم کم به درد می آمد و این درد را دوست می داشت ، درد برخورداری بود و درد داشتن ، هزار بار بهتر بود از روزهایی که سبک بار راه می رفت و حجم بزرگی از هراس قلبش اش را می فشرد. هیچ آواری از ترس سنگین تر نیست ، ترس فردایی که بیاید و دستان خالی تو تنها دارایی ات باشند. برف ها زیر کتانی هایش صدا می کردند. دیشب تا صبح باریده بود. در تاریکی شب ، با چشمان فراخ تاریکی را نگاه کرده بود تا خود صبح ، و می توانست قسم بخورد از میان خس خس نفس های حسین و مادرش ، صدای بی صدای بارش برف را می شنود. می دانست آن بیرون برف می آید و فردا صبح که از خانه بیرون بزند، فرش سپیدی زیر پایش پهن است . کفش هایش کم کمک خیس می شد و سرمای خیس پاهایش را بی حس می کرد. در بندش نبود. آتشی در دل داشت که گرم اش می کرد. حس می کرد اگر بی لباس هم در برف راه برود ، از شرار درون اش دود خواهد کرد ، برف ها زیر پایش آب خواهند شد و از جای قدم هایش بخار برخواهد خواست.
به میدانگاهی که رسید ، مینی بوس را دید که در برابر زمین برف گرفته چرک تر از همیشه می نمود. شیشه هایش را بخار گرفته بود ودر زمزمه ای از غرش موتور روشن، دود سیاه رنگی تف می کرد و آرام به خود می لرزید. سوار شد و در را پشت سرش بست. داخل مینی بوس از هوای خواب آلود و نفس سرمازده ی مسافران سنگین بود. دنبال صندلی خالی میگشت. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود ، پیچیده در کت و کاپشن و گاه شال گردن، اغلب سر را به پنجره تکیه داده و چرت می زدند. یک دستی چشمان خواب زده را اما ، یک جفت چشم درشت قهوه ای می آشفت. چشمانی که در صورت ریش دار مرد برق می زدند ، در حدقه فرو رفته و خیره ، روی سرگردانی دخترک. نگاه بیدار مرد را دوست نداشت. در این نگاه از بی خبری معمول باقی آدم ها اثری نبود. می ترسید این چشمان هشیار و خیره ، او را به خاطر بسپرند ، روزی با حسین روبرو شوند ، به او خبر بدهند که پرنده ی قفسی اش سوار بر مینی بوس گریخته است ، رفته است به ... اگر این نگاه فضول بعد از پیاده شدن تعقیبش کند چه ؟ اگر دنبالش بیاید تا ...؟ داشت به صرافت می افتاد که پیاده شود و منتظر مینی بوس بعدی بماند ، یا که تاکسی بگیرد ، بلکه حتی ماشینی عبوری ... که مرد برخاست. روی صندلی دو نفره ی ردیف کناری نشست ، که پیرمردی صندلی بغل پنجره اش را اشغال کرده بود. با دست صندلی تکی را که حالا خالی مانده بود به دختر تعارف کرد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و تصمیم گرفت تعارف را بپذیرد. برای پیاده شدن بهانه ای نداشت و دوست نداشت کاری کند که به یاد کسی بماند. رفت روی صندلی نشست که هنوز اثری از حرارت بدن مرد را در خود داشت. در صندلی فرو رفت و کوله ی سنگین را روی پایش گذاشت و به پشتی صندلی جلویی تکیه داد. زیر چشمی نگاه کرد که ببیند مرد ریشو هنوز نگاهش می کند یا نه. خیالش آسوده شد که دید مرد ، سر را به پشتی صندلی تکیه زده و چشمان اش را بسته است. آسودگی و گرمای صندلی یکباره خواب آلودش کرد. راننده بالا آمد و مینی بوس راه افتاد. دور میدانگاهی محقر برف پوش چرخید و به سمت جاده رفت. با چشمان نیمه باز منظره ی خانه ها و میدان و درخت های لخت را میدید که از برابر شیشه ی بخارکرده می گذرند ، می روند که از او و زندگی اش حذف شوند ، زیر آوار گذشته بمانند و او را تماشا کنند که به سوی فردا می گریزد. مینی بوس که به جاده اصلی پیچید ، پلک هایش روی هم افتاد و خواب رفت.
از ترمز شدید مینی بوس از خواب پرید. قلبش می تپید و هراسان نفس نفس می زد. راننده پنجره را باز کرده بود و سر کسی داد می کشید. مسافران عقبی بلند شده بودند و در راهروی مینی بوس ایستاده بودند تا دعوا را ببینند. یکی دو نفر سعی داشتند جلو بروند و راننده عصبانی را منصرف کنند ، یا که شاید به آتش دعوا دامن بزنند. قد کشید تا جلوتر را ببیند که سبکی پاهایش ، یادش آورد که کوله پشتی... نبود! کوله روی پاهایش نبود. کسی کوله را برداشته بود! راهروی باریک مینی بوس بود و ازدحام پاهای مردانه ای که به هوس تماشای نزاع به پا خاسته بودند. کوله اش را نمی دید و قلبش چون گنجشکی در قفس ، به دیوار سینه اش می کوبید. دستی ناگهان ، از میان پاهای قیام کرده به سمتش دراز شد ، راهی باز کرد تا آن دو چشم کنجکاو دوباره خیره اش شوند. صدای گرفته ای را شنید که می گفت :
این کوله شماست ؟
ودست دیگرش را با کوله ی کمی خاک آلود نشان اش داد :
چه سنگینه ، انگار توش سنگ ریختی.
زبان اش انگار در دهان نمی چرخید. دست دراز کرد و مرد بی حرف کوله را به دستش داد. به سختی زمزمه کرد :
مرسی ، و نمی دانست که مرد صدایش را شنیده است یا نه. پاها دوباره بین صندلی ها حصار کشیدند ، این بار فشرده تر و مصرتر برای تماشا ، چه ، راننده ی عصبانی از ماشین پیاده شده بود تا با آن یکی راننده دست به یقه شود. کوله ی خاک آلود را که با دست می تکاند ، حلقه اش را دید که هنوز روی انگشتش سوار بود. تعجب کرد که چطور یادش رفته درش بیاورد و چرا هنوز در دست داردش. شاید از باریکی و کدورت حلقه ی محقر بود ، طلایی رنگ پریده ای که به چشم نمی آمد ، لاغر و بی تلالو. انگار که برگی زرد و چغر که یک زمستان زیر برف مانده باشد و حال ، در طنازی سبز برگ های بهاری از حقارت نادیدنی باشد. حلقه را از انگشت بیرون آورد ، بی هیچ زحمتی ، که بر انگشت لاغرش لق می زد. در جیبی از جیب های کوله پشتی جایش داد و زیپ را تندی بست. تردید به دلش چنگ کشید. نکند مرد ریشو کوله اش را باز کرده باشد؟ یعنی تویش را دیده است؟ شاید اصلا از عمد کوله را برداشته باشد... آن جلوتر راننده و مرد دیگر را جدا کرده بودند و با قسم و آیه می خواستند پشت فرمان برگردانند. چند تایی صلوات و دستان سمج مردم ، راننده را پشت رُل نشاند تا غرولند کنان استارت بزند و راه بیفتد ، با خلقی تنگ و اخم هایی در هم. مسافران نشستند و حصار امن پاها که از میان رفت ، دختر نگاه سمج مرد ریشو را روی خود دید. معده اش در هم می پیچید و خودش را به ندیدن می زد. عاقبت مرد گفت :
دانشجویی؟
با تکان سر گفت : بله .
- حدس زدم ، از بس کیفت سنگین بود. گفتم حتما پر کتابه.
سرش را گرداند و چشم هایش را بست ، و گذاشت آسودگی خیال کم کم دل آشوبه اش را آرام کند.
چند دقیقه بعد مینی بوس در ترمینال ایستاد. میدان بزرگ شهر شلوغ ، درگیر ترافیک ساعت نه صبح بود. صدای بوق ماشین ها و فریاد راننده های خطی از هر طرف می آمد و در بلبلشوی عابران میشد به راحتی گم شد. بی نگاهی به مرد ریشو ، کرایه را داد و پیاده شد. پشت سرش مرد داشت باقی پولش را از راننده می گرفت که او به دل جمعیت زد. مدتی با قدم تند ، بی هدف همپای جمعیت این سوی و آن سوی رفت تا خیالش راحت شود که مرد در پی اش نیست. هوا بوی دود و گازوئیل و آزادی می داد و ... دلش دوباره با یاد او گر گرفت. حرارت مطبوعی تا گونه هایش بالا آمد و نگاهش دوباره برق زد. به سمت تاکسی های خطی قدم تند کرد و به اولین راننده گفت :
آقا ، دربست. نواب .
قیمت را طی کردند و سوار شد. کوله را کنارش روی صندلی گذاشت و روی صندلی خود را رها کرد. از پنجره ی پاک و شفاف تاکسی ، چشمش به آسمان آبی روشنی افتاد که انگار می درخشید. نه خیابان ها را می دید و نه ترافیک و مردم در گذر را. نگاهش به آسمان بود و فکرش جایی پیش رو. با خودش گفت :
الان حتما خواب است. نباید زنگ بزنم. دست برد و از اعماق کوله پشتی شلوغ ، دسته کلیدی را یافت که دو کلید و یک قلب اسفنجی داشت. قلب اسفنجی را در دست فشرد و دوباره به آسمان خیره شد. با خودش مرور می کرد که چطور سر کوچه ای که ماشین رو نیست پیاده می شود ، تا انتهای کوچه می رود و به در کرم رنگ می رسد. کلید را در قفل می اندازد ، همان کلیدی که لاک آبی خورده است. باید حواسش باشد که در را آرام ببندد ، هر چه بی صداتر بهتر. توک پا پله ها را بالا خواهد رفت و از جلوی در هر سه آپارتمان خواهد گذشت. لابد صدای تلویزیون پیرزن صاحبخانه دوباره به هواست و انعکاس قدم هایش را محو خواهد کرد. از طبقه ی دوم صدای بچه ها را خواهد شنید و مادر همیشه عصبانی شان را . طبقه ی سوم پر از سکوت صاحبخانه ای ست که صبح تا غروب سر کار است و بالاخره ، نفس بریده به طبقه ی چهارم می رسد. نفس نفس زنان به صدای سکوت پشت در گوش خواهد داد ، آن قدر که صدای خرخر ملایم او را بشنود. بعد کلیدی را که لاک قرمز خورده است به در می اندازد و با دو تقه ی آرام ، در را باز می کند. کوله را همان پشت در می گذارد و با فشردن پاشنه ای این پا به آن یکی کتانی ها را از پا می کند. باید یادش باشد که جوراب های خیس اش را هم درآورد ؛ شاید حتی شلوار لی اش را که از نم برف بی نصیب نمانده. پا برهنه و سرمازده مانتو و مقنعه را هم از تن میکند و روی کوله ی کنار در می اندازد. آنجا ، کنار بخاری اتاق خواب ، او را خواهد دید که پتوپیچ به خواب رفته است. کنارش خواهد رفت و بی حرف زیر پتویش خواهد خزید. از تقلای او بیدار می شود و چشم ها را نیمه باز میکند. بعد حتما بازوهایش را دور بدن سرمازده اش می پیچد و حتی پاهایش را دور پاهای او حلقه خواهد کرد. خواهد گفت :
چه یخ کردی.
و جواب خواهد شنید :
اومدم که بمونم.
در جواب حتما خواهد گفت : هومممم. و بعد هر دو خواهند خوابید ، تا ظهر شاید حتی تا عصر.
رادیو پیام آهنگ شوخ و شنگی پخش می کرد و تاکسی نرم نرمک در ترافیک روان ساعت نه صبح جلو می رفت ، و او نگاهش به آسمان آبی شفاف خیره مانده بود.
8:42 AM 3/4/2014
زندگی خنده دار است. خیلی جورهای دیگر هم می تواند باشد و به قدر کافی هم به ابعاد تلخ ، شیرین ، آموزنده و غیره و ذلک اش اشاره شده است. نویسنده های زیادی از مصائب بشری ، بالا و پایین شدن های هدف دار و بی هدف ، بازی های سرنوشت وسرگردانی انسان ها روی زمین قصه نوشته اند. تا مدت ها همه معلم اخلاق بودند ، آخر قصه همه ی آدم بدها رو سیه می شدند و آدم های خوب و نازنین ، این فرشتگان زمینی ، برنده بازی بودند . پاداش صبر ، همیشه شادکامی بود و ظلم ظالم همیشه آخر کار گریبان خودش را می گرفت و او را به زیر می کشید. همیشه پیر فرزانه ای پیدا می شد که جایی در پیچ جاده منتظر قهرمان داستان باشد ، که شاید کمی سست شده ، ایمان اش به پیروزی همیشگی سپیدی کمی شل شده و دارد فکر می کند بلکه روش دیگری هم برای زیستن باشد. پیر فرزانه کارش این بود که قهرمان گریپاژ کرده داستان را خوب آچار کشی کند. گاهی با جمله ای خردمندانه و قصار ، گاهی با نمایشی هنرمندانه که در واقع آزمونی بود برای وجدان تماشاچی و گاه ، خیلی ساده ، با وعده وعید دادن در مورد آینده. همیشه بره گمشده به گله باز می گشت ، پسر هوسران به مزرعه ی پدری تا به پای پدر و برادر سر به راهش بیفتد و عذر تقصیر بخواهد. سیندرلا هرگز به فکر فرار از خانه ی نامادری نمی افتاد ، سفید برفی بلیهانه سیب را گاز میزد و با هفت کوتوله که او را خواهر خود می دانستند در صلح و معصومیت می زیست . آقای دارسی سر آخر چشم باز می کرد و زیبایی روح الیزابت را می دید و یک دل نه صد دل عاشق می شد ، جوزف مزد پول پرستی و مال دوستی اش را می گرفت و به جبران یک عمر سخت دلی ، همه ی عزیزان اش را در پایان از دست می داد ، تا حرمان زده و سرشکسته سراغ خواهر راهبه و از دنیا بریده اش برود و تقاضای بخشش کند. آدم ها از کی فهمیدند دنیا آن طور که معلمان اخلاق ترسیم می کنند نیست؟ شاید همیشه می دانستیم. هر چه بود از نقطه ای ، ضد قهرمان ها جام پیروزی را از کف قهرمانان ربودند. مورسوی زنباره ی بی اخلاق را دوست داریم ، هر چند که بر مرگ مادرش نگرید و آدمی را چون آفتاب مستقیم به چشمان اش می تابد بکشد. هولدن کالفیلد پریشان و مشکل ساز را دوست داریم و به او حق می دهیم که از مدرسه بگریزد و پول های خواهر کوچک اش را برای فرار بگیرد. خون آشامان و زامبی ها و گرگینه ها به دنیای قصه های فانتزی آمدند تا سیندرلا و پیترپن و پولینا ها را از سکه بیندازند. ،
این وسط خنده دار است که آدم از خودش بپرسد : من خوب هستم یا بد؟ از آن جا که امروز بد بودن خوب است و خوب بودن بد. شاید مساله اصلا سر خوبی یا بدی آدم ها نیست. شاید این قدرت است که آدم ها را شاخص می کند. روزگاری قربانی بودن مد بود و اکنون ، عصر محبوبیت قدرتمندان رسیده است. هر چند نفر که در داستان بمیرند مهم نیست ، قهزمان بلامنازع قصه ، همیشه خون آشام قاتلی ست که ته دل امید به اصلاحش داریم ، از بس که خوش قد و بالا و تواناست. گیرم که سیاه دل و خودخواه و مرگ بار باشد ، در عوض از همه قوی تر است ، چالاک تر ، سفاک تر و در نتیجه محبوب تر. دنیای با مزه ای شده است. اگر تلاش کنی شیرین و خواستنی و نایس باشی به روی ات تف می اندازند و لگدت می زنند ، اگر از فراز برج عاج روی سر آدم ها تف بیاندازی در تمنایت از کنار برج تکان نمی خورند. گوشی آیفون 5 قرار است تعیین کند که مخاطب تو را از خود بالاتر بداند و یا پست تر، صورتک هایی که هر روز صبح روی روحت نقاشی می کنی متضمن سرنوشت آن روزت خواهد بود.
آدم ها خنده دار شده اند. خنده دار و بیگانه. آدم خوب های زندگی اغلب بیشتر از آنها که منفورت هستند تو را زخم میزنند و تو در الصاق صفت خوب یا بد به ادم ها در می مانی. از نقطه ای در زمان ، به خودت هم نمی توانی برچسب نیک و بد بزنی ، و اگر کسی رنگ ات را بپرسد ، حرفی برای زدن نداری. انگیزه هایت هر چه باشند ، دیده نخواهند شد ؛ آدم ها از تو آرایش صورت و باریکی کمر و برند گوشی موبایل را می بینند و همان برای قضاوت شان کافی ست. زمان که بگذرد ، خودت هم انگیزه هایت را گم خواهی کرد. با بهترین و نیک ترین احساس ها اگر نادیده گرفته شوی ، چیزی در تو می شکند ، صورت انسانی ات شاید. بار بعدی چیزی حس نخواهی کرد ، پوستت کلفت و کلفت تر شده است و تو داری به دشمن خود تبدیل می شوی. شوخی بامزه ای نیست؟ هر چیز در جدال با دشمنی که از او قوی تر است ، سرانجام به هیبت او در خواهد آمد. خنده ام می گیرد. از دنیای وارونه ی بیمار ، بدجوری خنده ام می گیرد.
از لیلا آنچه که پر رنگ تر از هر چیز در خاطرم حک شده چشم هایش است. چشم های آرام و آهووش قهوه ای تیره ، که حصاری از مژگان سیاه و شلوغ رویشان سایه می انداخت. چشمانش نه زیادی درشت بود و نه و بادام شکل. از درون چشم هایش نمیشد روحی آتش گرفته و تب دار را دید ، بر عکس ، کیفیت جادویی آن چشم ها در آرامش و سادگی بود که در زلالی نگاهش نی نی می زد. صاحب آن چشم ها گردآفرید نبود که شمشیر به دست گیرد و در جامه ی رزم به صف دشمن بزند ؛ رودابه نبود که در تلاطم شب های تب دار عشق ، گیسو از پنجره به زیر اندازد و زال را تا فراز آغوشش بالا بکشد. نه هوسبازی خودخواه سودابه را داشت و و نه طبع یاغی نوجوانان همسال اش را.
هم کلاسی دبیرستان بودیم و شاید دوست ، من کمی غریبه تر و او کمی آشناتر با هیاهوی مدرسه ای شلوغ و طوفان زده. من کسی را نمی شناختم . دست قضا مرا سر کلاس کنار لیلا نشاند و دوست شدیم. ممکن بود کنار هر کس دیگری نشسته باشم و حال مشغول نوشتن قصه ی او باشم. آن روز اما ، کنار لیلا نشستم ، ردیف چهارم کلاس و نزدیک پنجره ، و الان که جین ایر در دلم آواز می خواند داستان عاشقی و شکستن لیلا را می نویسم.
می خندید ، زیاد می خندید. اول دبیرستان بودیم و ترکهای دیوار کهنه ی کلاس هم به خنده مان می انداخت. صدایش را هنوز یادم هست ، آن اول ها که سبک بود و آواز خنده اش به چهچه ی پرنده ای در بهار می مانست. و بعدها که عشق چون سرطانی تمام تن اش را گرفت ، در ریه هایش خانه کرد و او سرفه می کرد ، خشک و عمیق و بی توقف ، آن قدر که قفسه ی سینه اش باز شود و صدها پروانه ی آبی بیرون بریزد. بعدها که لیلا گم شد ، بیش از همه چیز صدای سرفه های مداومش در گوشم صدا می کرد .
بیا. بیا قراردادی امضا کنیم. قراردادی محض رسیدن ما و حیوانات آشفته ی درون مان به آرامش. نه به پر و پای هم بپیچیم و نه به کسی جواب پس دهیم ، فقط خیلی ساده با هم توافق کنیم که تو پشت مرا بخارانی و من به پشت تو پنجه بکشم.
ببین ، ترس هم ندارد. همه چیز مثل روز روشن می تواند باشد ، با ساده ترین جمله ها و زلال ترین صداقت ها.
تو مرا می شناسی. از من بسیار می دانی و این غریب است که دانستن تو ، نمی ترساندم. تو مرا می شناسی و خوب می دانی غارهای تاریک وجودم به کجاها می رسد. سیندرلای آبی پوش و رمانتیک درون ام را دیده ای ، که جز آب دادن عشق با اشک کار دیگری بلد نیست. تاج ارزان قیمتی از پولکهای نقره فام به سر دارد و برای جبران مغز کوچکش ، مدام موهای بلند بلوندش را پوش می دهد.
تو زن-گرگی ام را دیده ای ، که برخلاف شکیرایی که گرگی می رقصد نه زیباست و نه لوند. چشمان خون گرفته ای دارد که در اعماق به قلب بی اعتمادش می رسد. بن دندانها و زیر ناخن هایش را خون خشک شده گرفته است ؛ راهی نیست که بشود فهمید خود زنی کرده و یا از شکار کسی برگشته است. از لباس بیزار است و ناخن های پایش یک در میان شکسته اند. موهای انبوه سیاهش را شانه نمی کند و چتری از گیسوان خشن و کدر شب رنگ ، صورت زیتونی اش را قاب گرفته اند.
تو بچه ترسیده ی هفت هشت ساله ام را دیده ای. دختربچه ای لاغر و لندوک ، با موهایی که پسرانه کوتاه شده اند. تاپ و شلواری نیمدار به تن دارد و زیاد گریه می کند. از آن شبی که به او دست درازی شد، به سردابی گریخت و هرگز بیرون نمی آید. گاهی ، فقط گاهی ، در تب دار ترین کابوس هایم می بینمش ، که به خانه ی تاریک بازگشته است و دارد از لشکر سوسک های بالدار میگریزد و جیغ می کشد.
تو مسالینا را هم می شناسی ، خنده های سبکسر و کامرانی مدام اش را. بی خیال این که سرش را به جرم خیانت خواهند زد ، از این بزم به آن یکی می رود و به آئین خودساخته ای از لذت و بی خیالی مدام در عبادت است.
تو مرا می شناسی. از من بسیار میدانی و خاطرات فراموش شده ام را ، مدت پس از آن که از ضمیر من پاک شده اند ، با جزئیات به یاد می آوری. تو حافظه ی زنده من هستی ، سوا از من روی پاهای خودت راه می روی و تاریخ مرا در سرت حمل می کنی.
من هم تو را می شناسم. می دانم پشت دیوارهای سنگی قلعه ات ، گاهی گریه می کنی. می دانم که بدن آهنی سردت ، دلی گرم در خود دارد که گاه گاه به یادت می آورد باید دوستم داشته باشی. می دانم از زندگی می ترسی و زنده بودن را در عمق نمی خواهی ، هر چند که وسوسه ی لذت و داشتن و برخورداری قوی تر از آن است که به نبودن فکر کنی. دست کم حالا ، که خود را به طبقه ی شادکامان نزدیک تر میبینی.
این ها همه کافی نیست؟ مگر برای آسودن چه لازم است جز چهاردیوار امن ، بستری گرم و کسی که محکم تو را بر خود بفشارد ؟ لازم نیست به هم چندان اطمینان کنیم. می دانی و می دانم که اطمینان صد در صد و خالص ، آن قدر ناممکن است که به لطیفه ای مضحک می ماند. دست کم آن قدر می شناسی ام که بدانی از پشت خنجرت نخواهم زد، هان؟
و من می دانم که وقتی هستی ، تمام ذهنت اینجاست ، روباهی در دلت بازی نمی کند.
بیا. بیا و نترس. بیا خانه ی هم باشیم و ته قلبمان ، به هم پناه دهیم. بیا توافق کنیم هر بار که لرزشی در نگاه هم دیدیم ، بی حرف هم را بغل بگیریم و آرام کنیم. بیا توافق کنیم تمام روز در دنیای وحشی اگر شمشیر زدیم ، شب ها به چهاردیواری ساده و ساکتی بگریزیم که آن ماست ، هم را سفت در بر بگیریم و به خواب برویم.
آدم مگر برای زنده بودن چه می خواهد؟
کتابی هست ، به نام "جنس گیلاس". سالها پیش ، در محدوده ی مبهمی از هشت تا دوازده سال پیش ، برای اولین بار خواندمش. ( این هم از خصیصه های مخصوص من است که حافظه ای ابری و ناواضح دارم. سالها و خاطرات در سرم دایره وار شنا می کنند و وقایع بی ربط در هم می آمیزند. هرگز در به خاطر سپردن سالها و تولدها خوب نبوده ام و شاید جریان برقی که شش بار از سرم گذشت بی تاثیر نبوده باشد. من حافظه ی مه آلودم را دوست دارم؛ وقتی که بی خبر و خواب زده و لبخندزنان از خم کوچه ای ناشناس- گیرم که از آن گذشته باشم پیش از این- می گذرم ؛ فقط به این دلیل که از به یاد آوردن مصیبت های جاری زندگی ام عاجزم. )
جنس گیلاس را چندین و چند بار خواندم و داستان غریبش مسحورم کرد. از همه بهتر "زن سگی" بود ، زنی درشت جثه ( تا آن حد که کسی سودای عشق ورزیدن به او را در خواب هم متصور نبود ) ، با روی آبله گون و قلبی به وسعت رودخانه ی تایمز . در قرن هفدهم می زیست (گمانم ، حافظه ی ابری و خیانت اعداد رخصت اطمینان را از من گرفته اند ) ، در انگلستان اشراف و بزرگ زادگان. خانواده ای نداشت ، در زاغه نشین های اطراف لندن می زیست. حمام نمی کرد و دوستی هم نداشت ، با پرورش سگ های مسابقه و جنگ روزگار می گذراند و در جهانی سوای دنیای اطراف ، در سر خودش ، زندگی می کرد.
روزی رودخانه ی گل آلود تایمز برایش هدیه ای آورد. نوازد پسری که سوار بر سبد ، موسی وار بر تایمز سواری می کرد. نوازد در گل و لای و نجاست خودش غوطه می خورد و تنها جای روشن وجودش چشمانش بودند. زن سگی نوزاد را از آب گرفت و مثل تمام توله سگ های بی مادر و بی ستاره ، او را بزرگ کرد . خودش می گفت که در نام گذاری نوزاد اشتباه بزرگی شده است . او را "جردن" -به الهام از رودخانه ی اردن- نام نهاد. و پسر که نام رود بر خود داشت ، هرگز قرار نگرفت و مدام به سرزمین های دور و هر چه دورتر سفر کرد. زن سگی می گوید که باید نام دریاچه ای را به پسر می داد ، آرام و ساکن و ثابت ، که تا همیشه کنارش بماند...
زن سگی ، که در حاشیه ی امن دنیای انسان ها می زیست. از آدمهای معقول آن روزگار کسی نبود که خواهان زندگی او باشد. خارج شهر ، جایی که تایمز زباله های مردم شهری رابه ساحل گل آلود پس می داد و غریب ترین رانده شده گان اجتماع انسانی ماوی گزیده بودند. او بود و سگ ها و استانداردهای درون سر خودش ، بی توجه به آنچه در جهان معقول می گذرد. همسایه ای جادوگر داشت که مدام همه را نفرین می کرد ، کشیش پیوریتن که پاکیزه می پوشید و زباله های روحش را در نجیب خانه های حاشیه شهر خالی می کرد. و جردن ، که به کشف سرزمین های دور و هر چه دورتر مبتلا بود. سفر ، در خون او جاری بود و ریشه هایش در باد می رقصید. در خمشی از زمان و مکان ، شهر دوری را دیده بود و به دخترک رقصنده ای دل باخته بود. دخترک معتقد بود ما همه از فضای خالی و نقاط نورانی ساخته شده ایم ، و غبار ستارگان در ما جاریست...
خارج از حاشیه امن زن سگی ، انگلستان شعله ور در آتش سیاست به خود می پیچید. شاه را گردن می زدند و طاعون سیاه از کشته ها پشته می ساخت. موز و آناناس از آن سوی دنیا به انگلستان می رسیدند و مردمان عادی به تماشایشان می رفتند ، میوه های گناه آلود آن سوی جهان.
زن سگی را نه تنها دوست می دارم ، بلکه حس غریبی از خویشی با او در سینه ام احساس می کنم. چیزی از بن استخوان هایم با او هم صداست. شهر پر دود و پر صدا و لبریز انگیزه آزارم می دهد. صدای نوزاد همسایه و بازی بچه ها برایم ناقوس مرگ است. نقطه ی مضحک داستان اینجاست که برای امرار معاش با جماعت بزرگی از آدمها در تماس ام ، و باید نشانه های انسانی شان را بخوانم و حرف به گوششان فرو کنم تا یاد بگیرند. این همه نزدیکی به آدمها آزارم می دهد ، آن قدر که مطلقا یک دوست هم نمی خواهم. جای من اینجاست ، در اتاق ساکتم که به قلعه می ماند. در هم ریخته و راحت. انگار که روح مرا تا دیوار های چهارگوش گسترده باشند. در اتاقم ، انگار ، در خودم هستم. در سکوت ، بدن بزرگم را روی تخت لم می دهم و انگشت هایم را روی کیبرد می رقصانم. کسی نیست ، نگاهی نیست که نقد و یا تحسین ام کند ، دستان چسبناک هیچ کس خلوت ابری ام را لکه دار نمی کند.
جرات خواهم کرد؟ روزی جرات خواهم کرد آیا ، که رشته های نازک ارتباط با جهان دور و برم را پاره کنم و به حاشیه امن تایمز بخزم؟ احساس عدم تعلق رهایم نمیکند. احساس تهوع می کنم ، چیز ناخواسته ای در معده دارم که به من نمی سازد. این تحفه ی ناخواسته زندگی ام است ، من که انگار حیات و سرنوشت کس دیگری را زندگی می کنم. من این دختر پر لبخند نیستم که با خون رنگین و قرمز در رگ هایش ، سر کار می رود و حال فلان همکارش را می پرسد. خرید در ونک و بازار تهران ، لایک های فیس بوکی برای این و آن غریبه ، قرارهای کافی شاپی با فلان آدمی که نام دوست بر خود دارد ؛ همه تلاش های خنده دار و نچسبی هستند برای ریشه دواندن در دنیایی که دوستش ندارم. جواب نمی دهد ؛ نه خنده های مصنوعی و نه حتی تلاش برای نایس بودن. شاخک های فضایی ام را از میان موهای سشوار شده ام می بینند. لباس گران قیمت ام پولک های سبز دست و پایم را نمی پوشاند و وقتی که می خندم ، دندان ها تیز گرگی ام آدم بی خبر روبرویم را می ترساند.
خاله ای دارم که می گفت : " نباید در سه سال اول زندگی از مادر جدایت می کردیم. این بی قراری و این احساس عدم تعلق ؛ این بی اعتمادی عمیق به جهان ؛ همه از سالهایی می آید که تو کودک بودی و مادرت هزار کیلومتر دروتر از تو سر روی بالش می گذاشت. "
خاله جان ، بیگانگی من کهنه تر از این حرف هاست. اطمینان دارم که در شکم آن زن هم که بودم - همان مادر کذایی - با حیرت به دیوارهای قرمز درون اش نگاه می کردم ، بی اطمینان و بی میل به جلو رفتن در زمان. شاهدش هم این که درد زایمانی در کار نبود ، و بعد کلی تاخیر مجبور شدند شکم زن بینوا را بشکافند و به زور به دنیای زنده ها پرتابم کنند.
لینک فارسی دانلود "جنس گیلاس" را هر چه جستم ، کمتر یافتم.
به خریدن اش می ارزد ، شک نکنید.
امروز صبح برای آزمایش خون بیدار شدم و راهی آزمایشگاه . این موضوع هیچ دخلی به این نوشته و "رویاهای زیر سرم " ندارد ؛ فقط می خواهم بدانی که ساعت هشت صیح قدم زنان در پارک شهر به سوی خانه می آمدم و به تو فکر می کردم. به این که هیچ علاقه ای به خواندن نوشته هایم نداری و حتی به شنیدن شان. خیلی بر خورنده است ، نفرت انگیز هم. دائم مشغول محاسبه ام که از رابطه مان چه مانده است. حرف خاصی برای زدن نداریم ، علاقه ای به من و نوشته هایم در تو نیست. صورت بدون آرایش ام را دوست نمی داری و در بیماری و سختی ها همیشه تنها هستم.
عزیزم ؛ تو دوست خوبی بوده و هستی ؛ اما بیشتر از آن؟ نمی دانم.
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ... و انگار طنابهای نادیدنی که روحم را می فشرند رهایم کرده بودند. آزاد بودم ؛ سبک و رها. مهمان ناخوانده ای بودم در جمع و خبر داشتم که حضورم خواستنی نیست. مهم نبود . من بودم و زنده بودم حرف میزدم ، بی آنکه برایم مهم باشد عزیز نیستم. حال خوبی بود. به یادم آورد که این دختر نایس و پر لبخند همه روزه ، فقط یکی از من های ساکن کالبد من است. شاید صورتکی که خودم هم باورش کرده ام. چه خوب بود. به سر درد روز بعدش می ارزید.
حالا که شب است و من از گرسنگی بی خواب شده ام ؛ یاد حس رهایی ام می افتم و کمی از خود خشمگینم. کی این همه ترس مرا فرا گرفت؟ ترس ها همیشه بوده اند یا کم کم به من رخنه کردند؟پ ن : این متن قرار بود صرف ناسزاگویی به فلان دختری شود که روزی می شناختم. دوستی که از من آن روزها خسته شد و خیلی تلخ و وحشی رابطه را گسست. بعدها ؛ سالها بعد ؛ در عروسی دوست مشترکی هم را دیدیم و دماغ بالا گرفته و رفتار سردش حیرت آور بود ، انتظار دوستی نداشتم ولی دشمنی هم بیهوده می نمود. چند وقت پیش آن دوست مشترک خبرم داد که می تواند برای چاپ کتاب و ترجمه و این داستان ها به گروه خوش نامی معرفی ام کند. از قضا بند ارتباط به همان دوست دماغ سربالا می رسید ؛ به دوست مشترک گفتم که داستان من و چشمه ی نفرت و پرچم جنگ شوخی بردار نیست. گفت که مهم نیست و فلانی آدم جالبی ست و اصلا حافظه ی برای یادآوری گذشته ها ندارد و الخ. شماره ام را خواست که به او بدهد تا قراری باشد برای معارفه .
مسلما هرگز تماسی گرفته نشد. حالا عصبانی ام ؛ از خودم که چرا خیلی رک به آن دوست مشترک نگفتم که از آن دماغ سر بالای مضحک بیزارم ؛ اسم مسخره اش و غرور مسخره ترش حالم را به هم می زند و همین هیچ کس بودن نخ نمای خودم را هزار بار دوست تر از هر کسی دارم. الان عصبانی نیستم. عاقل هم هستم. شانه بالا می اندازم و عبور میکنم ؛ اما یادم خواهد ماند که در مکالمه ی بعدی یاد دوست مشترک بیاورم که نیازمند کمک هیچ کس نبوده و نیستم؛ خاصه که نامش یادآور سونامی باشد و دماغش افلاک را نشانه برود.
امروز خود را کشف کردم. معما حل شد ! بینگو.
مدتها درگیر این معنا بودم که در آش در هم جوش هورمونهایم ، من به کدام سوی مایل ترم ، سیب یا مار؟ امروز ، ناگهان روشن شدم.شناخت هویت و ترجیح ... خیلی چیزها را برای آدم حل می کند. تمام نقطه چین های محو داستان ناگهان پر می شوند ، گره های مبهم روابط گذشته باز می شوند و بالاخره ، می توان به نقشه ی امنی از خواسته ها و پاسخ ها برای آینده ای که می آید رسید. همیشه در قصه های من چیزی ، بلکه چیزهایی کم بود. درست کار نمی کرد ، قصه ی عاشقانه ام لنگ می زد. انگار کسی که در سر من زندگی می کرد ، با اوتارش که در قالب تن جلویم می نشست نسبتی نداشت. حقیقت مردانه ی وجود اکثر آدمها ، با تار و پود دل من نمی خواند. دوستشان داشتم و با این حال ، آن کسی نبودند که من دوستدارش بودم. آن که بود در خیال من بود ، در سرم با شخصیت خیالی شان نرد عشق می باختم . همیشه مردی که ذهنم بود ، مهربان تر بود. مدرک تر ، حساس تر. بلد بود به چشمانم نگاه کند و مرا ببیند. در پاسخ حرف هایم می توانست روحش را عریان کند. برای سوالهای گاه و بیگاهم جواب داشت. دوست داشت حرف بزند و بشنود. آن که رو به رویم می نشست ، چه حیف ، کس دیگری بود. در مرزهای بستر همه چیز خوب بود ، تن که تمام می شد ابتدای مصیبت.
دوستان مونثم را اما ، همیشه دوست میداشته ام. سخت بتوان زنی را یافت که عطوفتی به او نداشته باشم. در من چیزی هست که وا میداردم زنان را محافظت کنم ، نگرانشان باشم ؛ دوستشان بدارم. نگاه های روشن ، احساسات عریان و حساسیت شان را تحسین می کنم. محبت را می فهمند و به آن پاسخ میدهند. در تلخی ها پذیرای اشکهایت هستند و حرفهایت را ، حتی اگر نفهمند ، بی پاسخ نمی گذارند.
مردها چنین نیستند.
در بهترین حالت بی تفاوتند. وجودشان در من گرگی را بیدار می کند که دوست دارد بدرد. مدام با آن ها در چالش و رقابتم. حتی عزیزترین هایشان هم ، به مجسمه های گچی می مانند. زخم اگر نمی زنند ، حالت انسانی هم ندارند.
با تمام این اوصاف ، من کوچکترین تمایل ... به زنان نداشته و ندارم. زیبایی شان را تحسین می کنم و از تماشای پیکرشان همان لذتی را می برم که از تماشای جنگلی در بهار.
داستان این است که من در مرزهای تن ؛ کاملا طبیعی و دگرخواهم. در عوض جایی که قلمرو احساسی رابطه آغاز میشود ؛ من سراسر دوستدار زنانم و بس. نمیدانم کشف این حقیقت مرا به کجا خواهد رساند. نمی دانم اصلا می توان زنی را برای عاشقی یافت؟ مرد خاکی که بسیار هست...
روز تازه ای رسیده است. در درستی این حرف و ژرفای آن هزار نکته باریک تر ز مو نهفته است . اولی اش شاید این باشد که الان اصلا روز نیست ؛ ساعت شش و چند دقیقه ی غروب است. عصری تاریک و پاییزی ، کمی خنک ، برگ درختها هنوز نریخته است ولی سرما گهگاه به زمستان تنه می زند. تازگی اش را هم باید درون سر من یافت ؛ چون امروز هم مثل روزهای دیگر کاری طی شده است. صبح ؛ کار ؛ کلاس ؛ زمزمه ی چهارتا همکار. کمی خنده و کلی خمیازه ، بدو بدو و خستگی. بعد هم خانه و تخت و لپ تاپی که به جهان پیوندم می زند. اما درون من ، درون من چیزی تازه شده است.
کسی رفته است ، کسی که مدت ها اینجا نشسته بود. کسی که دامان ام را گرفته بود و نمی هشت. مرد دلگیری که با زیرپیراهن نیمدار کنچ دیوار ذهنم لم می داد و مجله می خواند. مردی بد قلق ، که نه حاضر بود دستی به کمک تکان دهد و نه دوست داشت چیزی تغییر کند. مهمانی هزار ساله بود که نمی خواست از خانه سهمی داشته باشد. سه سال پیش ، با چمدانی در دست به خانه ی ذهنم آمد. چمدان قهوه ای رنگش را به دیواری تکیه داد و همان جا رها کرد. روزهای بعد ، کم کم لباس خانه به تن کرد و دست از آراستن خود برداشت. خودمانی و بی تعارف با من می زیست. در خانه بود ولی نمی خواست صاحب خانه باشد. حضور داشت ، ولی سهمی نمی خواست و به تبع آن مسئولیتی هم نمی پذیرفت. راحت بود که کسی هرگز از او چیزی نخواهد. حاضر بود زانوهایش را در بغل بفشارد تا جای کسی را تنگ نکند ، اصلا در مخیله اش نمیگنجید که می تواند سهمی داشته باشد و بهایش را هم بپردازد.
سخت و سخت تر می شد. چمدانی که نیمه باز ، کنار دیوار افتاده بود آزارم می داد. حاضر نبود لباس هایش را در کمدی که برایش خالی کرده بودم بچیند. تا کمی هوای خانه به هم می ریخت ، اعلام می کرد که دارد می رود ، که هرگز چیزی نخواسته است و نخواهد خواست. اذعان به ناتوانی خود داشت ، بی هیچ شرم و عزت نفسی.
امروز مرد را از خانه بیرون انداختم. می گفت که به من اعتماد ندارد و آماده ای این نیست که نقش جدی تری را بپذیرد.
سه سال کافی بود. سه سال از کافی هم زیادتر بود ، خیلی زیادتر. می گفت مرا نمی شناخته و حالا که به شناخت رسیده است ، نمی تواند اعتماد کند. چه بهتر. آنچه آرامش ذهنم را می آشفت چمدان او بود ، تکیه زده به دیوار. چمدانی کهنه که از لای در نیمه باز آن ، می شد لباس های در هم ریخته را دید. چمدانی در جایی اشتباهی ، معلق میان ماندن و رفتن.
حالا که رفته است ، روز تازه ای از پنجره ی نیمه باز به درون ذهنم سرک می کشد. هر چند که ساعت نزدیک هفت عصر است و به قانون خزان ، هوا مدت هاست که تاریک شده ؛ من درون سرم پنجره ها را باز گذاشته ام. هوای ذهن من روشن است و بهاری ست. پرده های حریر سفیدی دارم که در نسیم می رقصند و من به تمام گلدان ها و کاناپه هایی فکر می کنم که جای چمدان اش را پر خواهند کرد.
If the sun sinks every evening and rises again every day
If the flowers wilt and then bloom again
Even if the deepest wounds get healed
Even if the greatest pains get forgotten
Tell me, why then be afraid in life
(Tell me, why should I always stay the same)
Naturally, I will sometimes be in full bloom but sometimes wilt
Naturally, I will alight on from one branch to another and fly away afterwards
Naturally, I will sometimes spin around fast but sometimes stand still
Naturally, I will sometimes narrate but sometimes hush
(Missing sentences in the end of song)
I have never believed and can never believe
That everything has an end
Naturally, if I'm crying today I will laugh tomorrow
Naturally, I will go away first but come back later
منی که مرغ رام خانه ی او شده ام ، و زیر سایه اش به تمام چیزهایی رسیده ام که سالها تلاش و درس خواندن و جنگیدن به من نداد.
منی که جوجه هایم را پرستار نگه می دارد و اگر نان و شیر بخواهم ، خدمتکار خانه آن را خواهد آورد.
گذشته ، باید بمیرد.
پ ن : ر... ، متن را که شروع کردم عصبانی بودم. آن روز پاییزی ، وقتی از فرهنگسرای تو بیرون آمدم ، ساعت ها در خیابان راه رفتم و گریه کردم. تحقیر شده بودم. من روزهای بسیاری همبازی خواهرزاده ی های تو بودم و مادر مهربانت برای من مادربزرگ عزیزی بود. رفتار زهرآگین آن روز تو ، زخم بدی در دلم کاشت که تا همین دو ساعت پیش آزارم می داد. این متن را که می نوشتم ، کلمات ، کلمات مقدس ، نشانم دادند که تو آن روز کجای داستان بودی. برای اولین بار دیدم که در نگاه تو تهدید بوده ام. یادآور سیاهی دورانی که می خواستی از تاریخ محو شود.
ر... . تو بهترین آدم دنیا نیستی. مهربانی و بزرگواری از صفات نیک تو نیست. اما هیولا هم نیستی. زخم هایی که میزنی از ضعف توست و نه قدرت. محرک رفتار آن روز تو ، ترس بوده و نه شقاوت.
تو را می بخشم و عبور می کنم.
پ ن 2 : خطاب به دخترک دلشکسته هجده ساله ای که در خیابان شریعتی راه می رود : گریه نکن. ده سال دیگر تو مدرس موفق موسسه ای معتیر خواهی بود ، با درآمد کافی و سر افراشته. فقط به یاد بیار ، که ثروت حقیقی تو ، خود تو هستی. مهربان بمان ، انسان و حساس و گرم. زندگی گرم است ، مثل خورشید. ماه ، سرد و زیباست ، اما کسی را زنده نگه نمی دارد. لبخند بزن ، آدم ها لمس کن و دوست بدار. همه ما اگر عریان در صحرا رها شویم مثل هم هستیم.
بیست و نه سال طول کشیده و تازه همین پنج دقیقه پیش بود که فهمیدم ، فهمیدم رنج من از باختن این پنجره ها بیشتر از رنج از دست دادن آدم هاست. دریا ژرف است و پر ماهی. اما فقط یک "موزه هنرهای معاصر" وجود دارد. فقط یک "تئاتر شهر" .
کافه های کمی هستند که حالت را بهتر می کنند . نباید صرف نظر کرد. زندگی کوتاه است. خیلی کوتاه. شاید سه دقیقه ی دیگر مرده باشی. یا زلزله بیاید . یا این که هشتاد سال دیگر پس از این زندگی کنی ، بی لذت و پر حسرت.
نباید چنین شود. نباید گذاشت که اینجوری تمام شود. بگذار آدم ها بروند. اصلا برایشان دست تکان بده و سفر به خیر بگو. خیلی راحت و با لبخند ، بگو : "خوش گذشت. سفر خوش." و او را تا دم در مشایعت کن و در را پشت سرش ببند. اما از لذتها دست نکش. بیشتر وقتها خوب بودن یک مکان و یک حال به خود ما برمی گردد و نه به کسی که همراه ماست.
این من هستم که زندگی sensual را دوست دارم. من هستم که تئاتر و قهوه ی خوب حالم را بهتر می کند. من هستم که با هدفونی رنگی در گوش می توانم در خیابان های پر درخت و پارکهای بهاری قدم بزنم. با کسی و یا تنها.
زندگی کوتاه است و یا زیادی دراز. فرق نمی کند. باید لذت برد.
پیشنهاد دانلود
دوست دارم رانندگی کنم. دوست دارم دست در جیب از خانه بیرون بزنم و پله ها را پایین بروم. در تمام طول راه پله صدای همسایه ها را خواهم شنید، صدای گریه و فریاد هیجان زده ی بچه ها، صدای بلند زن همسایه که پشت تلفن قصه ی آخرین خرید ، آخرین دعوا یا آخرین دیدارش با خانواده شوهر را تعریف می کند. صدای تلویزیون پیرزن همسایه که در آپارتمانش را همیشه باز میگذارد ، از ترس این که روزی فرشته ی مرگ زنگش را بزند و او خواب باشد و مرگ نتواند جانش را بگیرد. صدای تار هم می آید ، زن همسایه مرخصی گرفته و زود به خانه آمده تا بنوازد. صدای سکوت هم هست، سکوت ناظم میانسال مجرد که مادرش به تازگی مرده است، پا کشان و سنگین راه می رود و پر چادرش به جستجوی تکیه گاهی به زمین دست می کشد. می شود او را دید که در خانه ی ساکت به دیوارها نگاه میکند، و صدای فریاد دیوارهاست که این همه سنگین است. پایین می روم، نه با آسانسور که از پله ها. بعد پارکینگ هست، صدای سلام ماشین که به فشار دکمه ی ریموت صدایش کرده ام. در ماشین را که می بندم دنیا ساکت می شود. من هستم و اسب آهنی ام، من ، پرنس اسب سوار بخت خودم ، بر مرکب نجاتی سوار که خودم راننده اش هستم. به کیف مارون که روی صندلی کنار راننده نشسته است می گویم : "محکم بنشین عزیزم." چرخش سوویچ و غرش تایید مرکب راهوارم ، و بعد رفته ایم. دور شده ایم. پیچ خیابان های آشنا را رد می کنیم ، ترافیک را دور میزنیم ، با پنجره های بسته. دور و دورتر. بعد می رسیم به جایی غریبه. خیابان هایی که نمی شناسیم ، قسمت بیگانه ای از شهر ، شاید شهری دیگر حتی. رنگ ها سبز و آبی و قهوه ای که می شوند سرعت را کم می کنیم. پنجره را باز میکنم و میگذارم نسیم بیگانه به داخل سرک بکشد. به ضبط ماشین لبخندی میزنم و آواز سر میدهم. برای خودم و برای اسب آهنی ، برای کوچه باغ های غریبه ، برای ضبط ساکتی که نگاهم میکند خواهم خواند ، میگذارم شال از سرم سر بخورد و باد موهای بسته ام را باز کند. میگذارم هوای تازه یادها را از حافظه ام پاک کند ، بوی غذای روی گاز ، بوی بدن های خسته ی متروسوار ، بوی کباب ترکی حاشیه خیابانی پر دود. که می داند به کجا خواهم رسید؟ کریستف کلمب هم منتظر آمریکا نبود وقتی مرزهای بعید اقیانوس را می پیمود.
پ ن : تازه در امتحان آئین نامه قبول شده ام، Keep your fingers crossed
پ ن 2 : اینجا تقریبا هیچ خوانند ی ثابتی نداشته و ندارد ، رهگذری اگر گذارش به اینجا رسیده لبخندی برایم بگذارد.
پ ن 3 : ماشین می خواهم.
مدت هاست که ننوشته ام و از زیر مونولوگ خاموش م با خودم در رفته ام. از ترس انتخاب روزها را میگذارنم و میگذرم. اما اینطور نماند. وبلاگ جیران
را دیدم. حرف های آشنا ، از جنس خودم. هدفهایم ، ارزش ها ، رویاها و
برنامه ام برای ادامه ی راه به یادم آمد. دیدم آرام آرام کج شده ام ،
بیراهه رفته ام. یادم رفته ست چه می خواهم و شادی ام کجاست. جیران تکانم
داد. دوباره دیدم. دیدم که زیر یوغ هرگز شاد نخواهم بود ، خواه تاج خار به
سرم باشد و یا تاج طلا. دیدم که جامه ی کهنه ی سنت که دارم خودم را قانع
میکنم بپوشم چه نخ نما و بویناک است ، با شنل و یوفوریا و وانیل نمیتوانم
از بویش فرار کنم.
دیدم که شاد نخواهم بود اگر بمانم.
دیدم که اگر
آقای دانشمند هم روی زانو و انگشتر الماس به دست خواهان من باشد باز هم
حاضر نیستم وجود انسانی ام را با صد امضا به او و هیولای قانون بفروشم و
برای همیشه هویت و حرمتم را ببازم.
دیدم صورت زشت ده سال آینده ای را که در اینجا بگذرد.
دیدم بندهایی را که دورم محکم تر خواهند شد، پاهایم را که هر چه تندتر بدوند انگار بیشتر جا میمانم.
و بعد این پست لاله.
باید رفت.
مهم
نیست تعداد کلاس های این ترم و آن ترم. مهم نیست ارزش یابی و چارت محبوبیت
من به عنوان مدرس. مهم نیست زیر ابرو و لباس و شمع محفل بودن.
مهم من هستم.
همین
منی که دیگران فکر میکنند نیاز به سوهان کشی دارد چون اندازه ی قالب های
محبوب روزگار نیست. همین منی که سال هاست عهد بسته ام به جای بهتری راهبرش
شوم. جایی بهتر با مقیاس سلیقه و خواست خودم. حتی اگر در نگاه دیگران
دیوانگی باشد.
I pulled away to face the pain
I close my eyes and drift away
باید با درد روبرو شد ، نه؟ آن هم دردهایی که می دانستی در راهند ، که به هر حال روزی تو را خواهند یافت. که بالاخره پانچ گوشه ی سرنوشت تو را خواهد یافت و پایان داستان، چون همیشه رقم خواهد خورد. عزیزم می دانستم ، خوب می دانستم. در تمام لحظه های معدود غلیان احساست ، در قول های تو خالی و نگاه پوکت می خواندم که اینطور خواهد شد. و چرا ماندم و ادامه دادم؟ به امید معجزه ای در تو یا در خودم؟ به امید آن "تغییر و انقلاب درونی " که قرار بود با عشق و صبر من در تو اتفاق بیفتد ، به امید این که مس وجودت با دم عشق طلا شود؟ نه عزیزک ، دلایلم خاکی تر از این حرف ها بود. بی آزار بودی. مطبوع بودی. دوست بودی. من هم گفتم باشم. فقط نمی دانم چه شد که خودم هم باورم شد. خودم هم باور کردم این مترسک نجیب و خوش ذات ، که هی لبخند میزند و اشک می ریزد و همه را با خوش دلی دوست دارد ، من هستم. لابد این سیندرلا جایی در اعماق غارمانند روانم کمین کرده بوده ، یا بلکه هم از ترس پنهان شده و زنده مانده. حال تو را به پستی و کم مایگی خود یافته و پریده بیرون.
پاه. حتی نمی خواهم بهش فکر کنم. فقط می خواهم بدوم. نه آرام و منظم و ورزشی ، وحشی و آسیمه سر و گریان. بدوم و فریاد بکشم. لعنت بفرستم و با زشت ترین کلماتی که می دانم ، دوست داشتنی هایت را خطاب کنم.
I can't go on living this way
I can't go back the way I came
Chained to this fear
That I will never find the way
to heal my soul
می دوم. می دوم. این هم خواهد گذشت. امید دارم که دست کم این خشم ، به آن سوی آب ها برساندم.
My Heart is broken - Evanescence