از لیلا آنچه که پر رنگ تر از هر چیز در خاطرم حک شده چشم هایش است. چشم های آرام و آهووش قهوه ای تیره ، که حصاری از مژگان سیاه و شلوغ رویشان سایه می انداخت. چشمانش نه زیادی درشت بود و نه و بادام شکل. از درون چشم هایش نمیشد روحی آتش گرفته و تب دار را دید ، بر عکس ، کیفیت جادویی آن چشم ها در آرامش و سادگی بود که در زلالی نگاهش نی نی می زد. صاحب آن چشم ها گردآفرید نبود که شمشیر به دست گیرد و در جامه ی رزم به صف دشمن بزند ؛ رودابه نبود که در تلاطم شب های تب دار عشق ، گیسو از پنجره به زیر اندازد و زال را تا فراز آغوشش بالا بکشد. نه هوسبازی خودخواه سودابه را داشت و و نه طبع یاغی نوجوانان همسال اش را.
هم کلاسی دبیرستان بودیم و شاید دوست ، من کمی غریبه تر و او کمی آشناتر با هیاهوی مدرسه ای شلوغ و طوفان زده. من کسی را نمی شناختم . دست قضا مرا سر کلاس کنار لیلا نشاند و دوست شدیم. ممکن بود کنار هر کس دیگری نشسته باشم و حال مشغول نوشتن قصه ی او باشم. آن روز اما ، کنار لیلا نشستم ، ردیف چهارم کلاس و نزدیک پنجره ، و الان که جین ایر در دلم آواز می خواند داستان عاشقی و شکستن لیلا را می نویسم.
می خندید ، زیاد می خندید. اول دبیرستان بودیم و ترکهای دیوار کهنه ی کلاس هم به خنده مان می انداخت. صدایش را هنوز یادم هست ، آن اول ها که سبک بود و آواز خنده اش به چهچه ی پرنده ای در بهار می مانست. و بعدها که عشق چون سرطانی تمام تن اش را گرفت ، در ریه هایش خانه کرد و او سرفه می کرد ، خشک و عمیق و بی توقف ، آن قدر که قفسه ی سینه اش باز شود و صدها پروانه ی آبی بیرون بریزد. بعدها که لیلا گم شد ، بیش از همه چیز صدای سرفه های مداومش در گوشم صدا می کرد .
بیا. بیا قراردادی امضا کنیم. قراردادی محض رسیدن ما و حیوانات آشفته ی درون مان به آرامش. نه به پر و پای هم بپیچیم و نه به کسی جواب پس دهیم ، فقط خیلی ساده با هم توافق کنیم که تو پشت مرا بخارانی و من به پشت تو پنجه بکشم.
ببین ، ترس هم ندارد. همه چیز مثل روز روشن می تواند باشد ، با ساده ترین جمله ها و زلال ترین صداقت ها.
تو مرا می شناسی. از من بسیار می دانی و این غریب است که دانستن تو ، نمی ترساندم. تو مرا می شناسی و خوب می دانی غارهای تاریک وجودم به کجاها می رسد. سیندرلای آبی پوش و رمانتیک درون ام را دیده ای ، که جز آب دادن عشق با اشک کار دیگری بلد نیست. تاج ارزان قیمتی از پولکهای نقره فام به سر دارد و برای جبران مغز کوچکش ، مدام موهای بلند بلوندش را پوش می دهد.
تو زن-گرگی ام را دیده ای ، که برخلاف شکیرایی که گرگی می رقصد نه زیباست و نه لوند. چشمان خون گرفته ای دارد که در اعماق به قلب بی اعتمادش می رسد. بن دندانها و زیر ناخن هایش را خون خشک شده گرفته است ؛ راهی نیست که بشود فهمید خود زنی کرده و یا از شکار کسی برگشته است. از لباس بیزار است و ناخن های پایش یک در میان شکسته اند. موهای انبوه سیاهش را شانه نمی کند و چتری از گیسوان خشن و کدر شب رنگ ، صورت زیتونی اش را قاب گرفته اند.
تو بچه ترسیده ی هفت هشت ساله ام را دیده ای. دختربچه ای لاغر و لندوک ، با موهایی که پسرانه کوتاه شده اند. تاپ و شلواری نیمدار به تن دارد و زیاد گریه می کند. از آن شبی که به او دست درازی شد، به سردابی گریخت و هرگز بیرون نمی آید. گاهی ، فقط گاهی ، در تب دار ترین کابوس هایم می بینمش ، که به خانه ی تاریک بازگشته است و دارد از لشکر سوسک های بالدار میگریزد و جیغ می کشد.
تو مسالینا را هم می شناسی ، خنده های سبکسر و کامرانی مدام اش را. بی خیال این که سرش را به جرم خیانت خواهند زد ، از این بزم به آن یکی می رود و به آئین خودساخته ای از لذت و بی خیالی مدام در عبادت است.
تو مرا می شناسی. از من بسیار میدانی و خاطرات فراموش شده ام را ، مدت پس از آن که از ضمیر من پاک شده اند ، با جزئیات به یاد می آوری. تو حافظه ی زنده من هستی ، سوا از من روی پاهای خودت راه می روی و تاریخ مرا در سرت حمل می کنی.
من هم تو را می شناسم. می دانم پشت دیوارهای سنگی قلعه ات ، گاهی گریه می کنی. می دانم که بدن آهنی سردت ، دلی گرم در خود دارد که گاه گاه به یادت می آورد باید دوستم داشته باشی. می دانم از زندگی می ترسی و زنده بودن را در عمق نمی خواهی ، هر چند که وسوسه ی لذت و داشتن و برخورداری قوی تر از آن است که به نبودن فکر کنی. دست کم حالا ، که خود را به طبقه ی شادکامان نزدیک تر میبینی.
این ها همه کافی نیست؟ مگر برای آسودن چه لازم است جز چهاردیوار امن ، بستری گرم و کسی که محکم تو را بر خود بفشارد ؟ لازم نیست به هم چندان اطمینان کنیم. می دانی و می دانم که اطمینان صد در صد و خالص ، آن قدر ناممکن است که به لطیفه ای مضحک می ماند. دست کم آن قدر می شناسی ام که بدانی از پشت خنجرت نخواهم زد، هان؟
و من می دانم که وقتی هستی ، تمام ذهنت اینجاست ، روباهی در دلت بازی نمی کند.
بیا. بیا و نترس. بیا خانه ی هم باشیم و ته قلبمان ، به هم پناه دهیم. بیا توافق کنیم هر بار که لرزشی در نگاه هم دیدیم ، بی حرف هم را بغل بگیریم و آرام کنیم. بیا توافق کنیم تمام روز در دنیای وحشی اگر شمشیر زدیم ، شب ها به چهاردیواری ساده و ساکتی بگریزیم که آن ماست ، هم را سفت در بر بگیریم و به خواب برویم.
آدم مگر برای زنده بودن چه می خواهد؟
کتابی هست ، به نام "جنس گیلاس". سالها پیش ، در محدوده ی مبهمی از هشت تا دوازده سال پیش ، برای اولین بار خواندمش. ( این هم از خصیصه های مخصوص من است که حافظه ای ابری و ناواضح دارم. سالها و خاطرات در سرم دایره وار شنا می کنند و وقایع بی ربط در هم می آمیزند. هرگز در به خاطر سپردن سالها و تولدها خوب نبوده ام و شاید جریان برقی که شش بار از سرم گذشت بی تاثیر نبوده باشد. من حافظه ی مه آلودم را دوست دارم؛ وقتی که بی خبر و خواب زده و لبخندزنان از خم کوچه ای ناشناس- گیرم که از آن گذشته باشم پیش از این- می گذرم ؛ فقط به این دلیل که از به یاد آوردن مصیبت های جاری زندگی ام عاجزم. )
جنس گیلاس را چندین و چند بار خواندم و داستان غریبش مسحورم کرد. از همه بهتر "زن سگی" بود ، زنی درشت جثه ( تا آن حد که کسی سودای عشق ورزیدن به او را در خواب هم متصور نبود ) ، با روی آبله گون و قلبی به وسعت رودخانه ی تایمز . در قرن هفدهم می زیست (گمانم ، حافظه ی ابری و خیانت اعداد رخصت اطمینان را از من گرفته اند ) ، در انگلستان اشراف و بزرگ زادگان. خانواده ای نداشت ، در زاغه نشین های اطراف لندن می زیست. حمام نمی کرد و دوستی هم نداشت ، با پرورش سگ های مسابقه و جنگ روزگار می گذراند و در جهانی سوای دنیای اطراف ، در سر خودش ، زندگی می کرد.
روزی رودخانه ی گل آلود تایمز برایش هدیه ای آورد. نوازد پسری که سوار بر سبد ، موسی وار بر تایمز سواری می کرد. نوازد در گل و لای و نجاست خودش غوطه می خورد و تنها جای روشن وجودش چشمانش بودند. زن سگی نوزاد را از آب گرفت و مثل تمام توله سگ های بی مادر و بی ستاره ، او را بزرگ کرد . خودش می گفت که در نام گذاری نوزاد اشتباه بزرگی شده است . او را "جردن" -به الهام از رودخانه ی اردن- نام نهاد. و پسر که نام رود بر خود داشت ، هرگز قرار نگرفت و مدام به سرزمین های دور و هر چه دورتر سفر کرد. زن سگی می گوید که باید نام دریاچه ای را به پسر می داد ، آرام و ساکن و ثابت ، که تا همیشه کنارش بماند...
زن سگی ، که در حاشیه ی امن دنیای انسان ها می زیست. از آدمهای معقول آن روزگار کسی نبود که خواهان زندگی او باشد. خارج شهر ، جایی که تایمز زباله های مردم شهری رابه ساحل گل آلود پس می داد و غریب ترین رانده شده گان اجتماع انسانی ماوی گزیده بودند. او بود و سگ ها و استانداردهای درون سر خودش ، بی توجه به آنچه در جهان معقول می گذرد. همسایه ای جادوگر داشت که مدام همه را نفرین می کرد ، کشیش پیوریتن که پاکیزه می پوشید و زباله های روحش را در نجیب خانه های حاشیه شهر خالی می کرد. و جردن ، که به کشف سرزمین های دور و هر چه دورتر مبتلا بود. سفر ، در خون او جاری بود و ریشه هایش در باد می رقصید. در خمشی از زمان و مکان ، شهر دوری را دیده بود و به دخترک رقصنده ای دل باخته بود. دخترک معتقد بود ما همه از فضای خالی و نقاط نورانی ساخته شده ایم ، و غبار ستارگان در ما جاریست...
خارج از حاشیه امن زن سگی ، انگلستان شعله ور در آتش سیاست به خود می پیچید. شاه را گردن می زدند و طاعون سیاه از کشته ها پشته می ساخت. موز و آناناس از آن سوی دنیا به انگلستان می رسیدند و مردمان عادی به تماشایشان می رفتند ، میوه های گناه آلود آن سوی جهان.
زن سگی را نه تنها دوست می دارم ، بلکه حس غریبی از خویشی با او در سینه ام احساس می کنم. چیزی از بن استخوان هایم با او هم صداست. شهر پر دود و پر صدا و لبریز انگیزه آزارم می دهد. صدای نوزاد همسایه و بازی بچه ها برایم ناقوس مرگ است. نقطه ی مضحک داستان اینجاست که برای امرار معاش با جماعت بزرگی از آدمها در تماس ام ، و باید نشانه های انسانی شان را بخوانم و حرف به گوششان فرو کنم تا یاد بگیرند. این همه نزدیکی به آدمها آزارم می دهد ، آن قدر که مطلقا یک دوست هم نمی خواهم. جای من اینجاست ، در اتاق ساکتم که به قلعه می ماند. در هم ریخته و راحت. انگار که روح مرا تا دیوار های چهارگوش گسترده باشند. در اتاقم ، انگار ، در خودم هستم. در سکوت ، بدن بزرگم را روی تخت لم می دهم و انگشت هایم را روی کیبرد می رقصانم. کسی نیست ، نگاهی نیست که نقد و یا تحسین ام کند ، دستان چسبناک هیچ کس خلوت ابری ام را لکه دار نمی کند.
جرات خواهم کرد؟ روزی جرات خواهم کرد آیا ، که رشته های نازک ارتباط با جهان دور و برم را پاره کنم و به حاشیه امن تایمز بخزم؟ احساس عدم تعلق رهایم نمیکند. احساس تهوع می کنم ، چیز ناخواسته ای در معده دارم که به من نمی سازد. این تحفه ی ناخواسته زندگی ام است ، من که انگار حیات و سرنوشت کس دیگری را زندگی می کنم. من این دختر پر لبخند نیستم که با خون رنگین و قرمز در رگ هایش ، سر کار می رود و حال فلان همکارش را می پرسد. خرید در ونک و بازار تهران ، لایک های فیس بوکی برای این و آن غریبه ، قرارهای کافی شاپی با فلان آدمی که نام دوست بر خود دارد ؛ همه تلاش های خنده دار و نچسبی هستند برای ریشه دواندن در دنیایی که دوستش ندارم. جواب نمی دهد ؛ نه خنده های مصنوعی و نه حتی تلاش برای نایس بودن. شاخک های فضایی ام را از میان موهای سشوار شده ام می بینند. لباس گران قیمت ام پولک های سبز دست و پایم را نمی پوشاند و وقتی که می خندم ، دندان ها تیز گرگی ام آدم بی خبر روبرویم را می ترساند.
خاله ای دارم که می گفت : " نباید در سه سال اول زندگی از مادر جدایت می کردیم. این بی قراری و این احساس عدم تعلق ؛ این بی اعتمادی عمیق به جهان ؛ همه از سالهایی می آید که تو کودک بودی و مادرت هزار کیلومتر دروتر از تو سر روی بالش می گذاشت. "
خاله جان ، بیگانگی من کهنه تر از این حرف هاست. اطمینان دارم که در شکم آن زن هم که بودم - همان مادر کذایی - با حیرت به دیوارهای قرمز درون اش نگاه می کردم ، بی اطمینان و بی میل به جلو رفتن در زمان. شاهدش هم این که درد زایمانی در کار نبود ، و بعد کلی تاخیر مجبور شدند شکم زن بینوا را بشکافند و به زور به دنیای زنده ها پرتابم کنند.
لینک فارسی دانلود "جنس گیلاس" را هر چه جستم ، کمتر یافتم.
به خریدن اش می ارزد ، شک نکنید.