گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

Instant Crush


بهار می آید و من عصبانی ام. دوست داشتم با بهار در خاک تازه ای ریشه هایم را کاشته باشم، خاکی اگر چه کم عمق و کمبار ، ولی خواهان من. قرار بود باغچه ی کوچکی باشد و باغبانی و من درخت اش باشم. تف به این قرارها و قول هایی که انگار وقتی از ایده به عهد بدل می شوند شانس به تحقق پیوستن شان به صفر می رسد.
خلاصه این که باز هم بهار و باز هم ریشه های خشک و خاک آلود من توی دستم ، پا کشان به سویی می روم که راه تازه ای یا حتی چاه تازه ای برای غرق کردن حسرت هایم بیابم. جد کرده ام که گریه نکنم ، این است که تا گرمای اشک را گوشه ی چشمم حس کنم با هر دو دست ، سبک و پیاپی خود را سیلی می زنم. از ضجه و ناله کاری برنمی آید الا این که همان دو ذره اعتبار و آبروی باقی مانده را هم به باد دهد ، مرا به سلاخ خانه ی روان پزشک راهی کند و شاید حتی Edison's Medicine .
پس گریه نمی کنم ، فکر میکنم. فکر می کنم . فکر. فکر . فکر .

باید دوباره بایستم آیا؟ یا همینجور خوابیده و لخت و مرده سان باقی بمانم؟
باید لاغر کنم و النگ و دولنگ به خود بیاویزم و با هفتاد رنگ و قهقهه های شاد پی جفت بگردم؟
یا باید همین جا پاهایم را بغل بگیرم و خود را به خود فشار دهم تا سرانجام سیاهچاله ای شوم  که همه چیز را در خود می بلعد.
روز اولی که دیدمت کبوتری مشرف به موت کنار پنجره ام پیدا کردم. زنده بود ولی میلی به زیستن نداشت ، نه آب می خورد و نه حتی تقلا می کرد که بگریزد. من خودم بوی مرگ می دادم و به خانم هویشام می مانستم در بیست و چند سالگی اش. کبوتر را در پاکتی گذاشتم و با خسته ترین ماسک ام از سرخاب و سپیداب آمدم که تو را ببینم ، برای اولین بار.
مهربان بودی. این قدر مهربان که کفشهای کهنه و لباس های دمده و موهای مدرسه ای ات به چشمم نیاید. از جلسه ی امتحان فوق لیسانس آمده بودی و برایم سه کتاب آوردی ، به جای خرس عروسکی که خواسته بودم.
هر سه کتاب از فروغ بود ،
آه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پرواییم بود
...
کبوتر را به خانه بردی و با هزار دروغ از بهبودی حالش تسکین ام دادی. سالها بعد بود که گفتی کبوترک همان روز اول مرده بود و فقط می خواستی دلم را خوش کنی.
ماندی. و گوش شدی. من روی موجهای زندگی بازی می خوردم و تو گوش می دادی. به گریه ها ، امیدها ، خنده ها ، دیوانگی هام. تو گوش می دادی و به خاطر می سپردی ، من می زیستم و می خندیدم و می گریستم و فراموش می کردم.
دیشب گفتی که به نظرت در حال تباهی بودم و حیفت آمد ، یا که دلت سوخت ، یا که محتاج عشق بودی که خواستی بیشتر از یک دوست باشی.
تو ، تو مگر نمی دانستی که من نسیان دارم؟ مگر نمی دانستی که باور خواهم کرد که هستی ، مرا می خواهی ، می خواهی بمانی؟ با هر امیدی که در من می کاشتی تکه ای از گذشته در ذهنم پاک میشد و دنیا به فرم تازه ای در میامد. دیگر باورم شده بود که من کس دیگری هستم ، آدم بهتری شاید. باورم شده بود که من هم جزئی این جهان پر هیاهوی ماتریالیستی هستم که به قدر بقیه سهم دارد و سرنوشتی چون دیگران را دنبال می کند. در قالب تازه ام ، در توهم زندگی پیش رو فرو رفته بودم و نمی دیدم که در نگاه تو ، در خاطر تو ؛ همان دخترک شب روی هستم که سراسر قرمز می پوشید و همیشه خطر می کرد. یادم رفت که هر قدر خود را در جامه های دیگران بپیچم ، کنارشان کار کنم و سر فلان پست کاری مسابقه بدهم ، هر قدر تلاش کنم دسته ی گل سوسن معقول و شیرینی باشم که همه دوستش دارند ، سر آخر تو وقتی نگاهم می کنی همان لکاته ی قرمز پوش را می بینی که ساعت سه صبح تازه زنده می شود.
تو یادت نمی رود. تو رابطه ی عاطفی ات را می خواستی و تجربه ی قهرمانی ات را.
برایت مهم نبود یا فکر را نمی کردی ، که من شاید این بازی را باور کنم ، به تو امید ببندم و مذبوحانه فکر کنم که بالاخره از حاشیه زندگی به میانه ی میدان آمدم و سهمی برابر با تمام رهگذران معقول و عادی خیابان دارم.
بازی بدی بود.
ببخشید گفتن ات ، که این همه تکرارش می کنی ، مرهمی به دردم نیست.
بیست و چهار ساعت است که در شرم و غم می سوزم. شرم این که آن بارها که می گفتم دوستت دارم و می خواهمت ، تو به گذشته ها فکر می کردی که نمی گفتی دوستم داری.
شرم این که به خود اجازه ی رویا دیدن دادم ، رویای آینده ، رویای داشتن کسی که پشت به پشت من علیه دنیا بایستد ، کسی که باشد و همیشه بماند ، کسی که چون گنج در برش بگیرم و آسوده به خواب روم. شرم ، شرم گلویم را میفشارد.
از این که فکر کردم که می توانم و حق دارم که بخواهم ، روی زمین و میان آدمها با گردن افراشته راه بروم.
شرم این که تو می دانستی و من شاد و نسیان زده رویا می دیدم.
دلم می خواهد از شرم خودم را در خود بفشارم ، تا محو شدن ، سیاهچاله شدن ، نبودن.


ولیکن عاقبت گرگم تو بودی...


من ستاره نیستم. کوتوله ی سفیدی هستم که مدام خود را در خود می فشرد ، تا به سیاهچاله ای بدل شود که همه چیز ، حتی نور را در خود می بلعد.
کاش ، کاش میشد که ناپدید شوم. همین جا روی تخت ام ، به هیچ بدل شوم ، بی حس، بی درد و کاملا کر. نشنوم که کاراکترم چه عیب های مخوفی دارد ، چه قدر نسیان دارم و چطور به درد هیچ رابطه ی جدی نمی خورم. نشنوم که محض نجات ام از نابودی آمدی و چون نیازمند کسی بودی که دوستت بدارد ماندی. نشنوم که چطور به قدر کافی خوب نیستم و ...
بچه که بودم مادرم داستان مردی را برایم گفت که در گذار از راهی ، بره ای می یابد که گرگی مترصد دریدن اش است. مرد گرگ را می راند و بره هراسان را به خانه می برد. بره کنار مرد می بالد و بزرگ می شود ، تا که روزی از روزها در پناه امن مرد ، بره می بیند که نجات دهنده چاقو به دست گرفته و به سراغش می آید تا او را سر ببرد...

Space Gray


یاسمن آبی ، یاسمن شکسته. تو برنده شدی. تو همیشه برنده می شوی. معادله چندان پیچیده نیست ، تو هستی و تمام برچسبهای براقی که تایید میکنند تو خوب هستی و عامی نیستی ، موقر هستی و ناهنجاری رفتاری نداری. خوش بیان و شوخ طبعی و از خجالت و دست و پا گم کردن در تو اثری نیست. کلمات تو همه تایید شده اند و گاهی حتی تحسین شده. از ناسزا و شوخی های چیپ و هر چه که در حریم ادب بورژوازی نگنجد ، در کلام تو خبری نیست. مهم نیست چه حس میکنی و چه در سر داری ، همیشه رفتار بی نقص یک پرنسس را در تو خواهند دید ، در هرچند که در عمل شناور در باتلاق پشیمانی و اضمحلال باشی. یاسمن آبی ، یاسمن موفق. تو می دانی خویشتن تو ، درونیات و افکارت را کسی خریدار نیست ، تمام اعتبار تو به همین لباس های مارک دار و زلم زیبوهای گران قیمت است.
تو را با ساعت رولکس و چمدان لویی ویتان می بینند و ناخودآگاه دوستت دارند ، احترامت می کنند ، بیش از سهمت به تو اختصاص خواهند داد ، چون که آدمیت تو را به سند لباس هایت بالاتر از آن چه هست برآورد کرده اند.
و جینجر بی رنگ و رو ، جینجر سطحی و عامی ، که بی پرده و بی مهابا خودش است ، با خاکی ترین ادبیات و گرم ترین قلبها. او را نمی بینند. اگر ببینند جارویی به دستش می دهند تا جلوی درشان را تمیز کند. یا با آنها به بستر برود و بعد بی ادعا ترکشان کند. جینجر ، همینطوری می چرخد این دنیا.
تو خدای اعتماد به نفس نیستی. تو حقیقت را می بینی و می پذیری و سر خم می کنی.
جسمین حقیقت را می بیند و نمی پذیرد ، دروغ شخصی خود را می سازد و با گران ترین اکسسوری هایی که دارد تزئین اش میکند و همه ، همه خریدارش هستند.
من؟
من جایی از این داستان نیستم.
فیلم را دیدم و تو را از زندگی ام بیرون کردم ؛ با این اطمینان که خودت به هر حال می رفتی دیر و زود.
خودم را توی سالن انتظار دکتر پیدا کردم ، دیروز. در داستانی از صادق هدایت بودم ، و بوف کور هم نیود. دوران لکاته گی من گذشته است جانم. جای من ، داستان تاریک خانه بود. مرد منزوی سپیدرو ، که از تهران به خونسار گریخته بود تا اتاقی مانند رحم مادرش بسازد و در آن بمیرد و از گهگیجه ی حیات خلاص شود. من ، او هستم.
می خواهم بخوابم و بخوابم و باز هم بخوابم. میل به خوردن ندارم و تنها از فشار درد میگرن است که چیزکی می خورم گاه.
تقصیر تو نبود. تقصیر کسی ، مطلقا هیچ کس نیست.

به سادگی این من ام که میل زیستن و بودن را از دست داداه ام. بلکه اصلا از ابتدا در من نبوده است. شهوت حیات ندارم و روی زمین بیگانه ام. در بچگی و در نوجوانی و در جوانی و حالا در آستانه ی سی سالگی. قبای زندگی به تن من نمی برازد. شمال و جنوب و شرق و غرب ، هر کجا باشم بیگانه ام.

تلاشهایم برای گره خودن به آدمها بدجوری مضحک است. همین دیشب ، دست کشیدم از تو و هر تلاشی برای پیوند خوردن و یکی شدن با کسی ، هر کسی. انگار دستی ، درون ام همه ی چراغ ها را خاموش کرده است. گرسنگی ، عطش آغوش ، شادی و غم ، سرما و گرما. به هیچ چیز مطلقا اشتها ندارم و این خوب است. مثل دفع کردن غذای بدی می ماند که خورده باشم ، بعد از ناسازگاری و رنج بسیار ، دارم زندگی را بالا می آورم.
تنها هستم و بی حس ، خاکستری ، عریان ، و درستش هم همین است.

Infidelity


روزی بود مثل همه ی روزهای دیگر. آفتاب بی رمق زمستانی چنان روی این دوشنبه ی دی ماه می تابید که روی هر روز دیگری از فصل سرد ، این برقی که چشمان اش را خیره کرده بود از جای دیگری می آمد. نه از سفیدی برف ها بود و نه از اشکی که از سرما به چشمانش دویده باشد. این برق گذرای نگاه ، که باید خیره اش می شدی تا خوب ببینیش ، از اندیشه ای بود که در سرش می چرخید. تصمیم آتشینی که قلبش را به تپش انداخته بود و خون را به گونه های استخوانی اش پمپاژ می کرد. بند کوله پشتی شانه هایش را اندکی می فشرد و سنگینی محتویات اش کوله را مدام پایین می کشید. هر چند دقیقه با دست بندهای کوله را که به لبه ی شانه هایش رسیده بودند جا به می کرد و کوله ی سنگین را بالا می کشید. شانه هایش کم کم به درد می آمد و این درد را دوست می داشت ، درد برخورداری بود و درد داشتن ، هزار بار بهتر بود از روزهایی که سبک بار راه می رفت و حجم بزرگی از هراس قلبش اش را می فشرد. هیچ آواری از ترس سنگین تر نیست ، ترس فردایی که بیاید و دستان خالی تو تنها دارایی ات باشند. برف ها زیر کتانی هایش صدا می کردند. دیشب تا صبح باریده بود. در تاریکی شب ، با چشمان فراخ تاریکی را نگاه کرده بود تا خود صبح ، و می توانست قسم بخورد از میان خس خس نفس های حسین و مادرش ، صدای بی صدای بارش برف را می شنود. می دانست آن بیرون برف می آید و فردا صبح که از خانه بیرون بزند، فرش سپیدی زیر پایش پهن است . کفش هایش کم کمک خیس می شد و سرمای خیس پاهایش را بی حس می کرد. در بندش نبود. آتشی در دل داشت که گرم اش می کرد. حس می کرد اگر بی لباس هم در برف راه برود ، از شرار درون اش دود خواهد کرد ، برف ها زیر پایش آب خواهند شد و از جای قدم هایش بخار برخواهد خواست.
به میدانگاهی که رسید ، مینی بوس را دید که در برابر زمین برف گرفته چرک تر از همیشه می نمود. شیشه هایش را بخار گرفته بود ودر زمزمه ای از غرش موتور روشن، دود سیاه رنگی تف می کرد و آرام به خود می لرزید. سوار شد و در را پشت سرش بست. داخل مینی بوس از هوای خواب آلود و نفس سرمازده ی مسافران سنگین بود.  دنبال صندلی خالی  میگشت. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود ، پیچیده در کت و کاپشن و گاه شال گردن، اغلب سر را به پنجره تکیه داده و چرت می زدند. یک دستی چشمان خواب زده را اما ، یک جفت چشم درشت قهوه ای می آشفت. چشمانی که در صورت ریش دار مرد برق می زدند ، در حدقه فرو رفته و خیره ، روی سرگردانی دخترک. نگاه بیدار مرد را دوست نداشت. در این نگاه از بی خبری معمول باقی آدم ها اثری نبود. می ترسید این چشمان هشیار و خیره ، او را به خاطر بسپرند ، روزی با حسین روبرو شوند ، به او خبر بدهند که پرنده ی قفسی اش سوار بر مینی بوس گریخته است ، رفته است به ... اگر این نگاه فضول بعد از پیاده شدن تعقیبش کند چه ؟ اگر دنبالش بیاید تا ...؟  داشت به صرافت می افتاد که پیاده شود و منتظر مینی بوس بعدی بماند ، یا که تاکسی بگیرد ، بلکه حتی ماشینی عبوری ... که مرد برخاست. روی صندلی دو نفره ی ردیف کناری نشست ، که پیرمردی صندلی بغل پنجره اش را اشغال کرده بود. با دست صندلی تکی را که حالا خالی مانده بود به دختر تعارف کرد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و تصمیم گرفت تعارف را بپذیرد. برای پیاده شدن بهانه ای نداشت و دوست نداشت کاری کند که به یاد کسی بماند. رفت روی صندلی نشست که هنوز اثری از حرارت بدن مرد را در خود داشت. در صندلی فرو رفت و کوله ی سنگین را روی پایش گذاشت و به پشتی صندلی جلویی تکیه داد. زیر چشمی نگاه کرد که ببیند مرد ریشو هنوز نگاهش می کند یا نه. خیالش آسوده شد که دید مرد ، سر را به پشتی صندلی تکیه زده و چشمان اش را بسته است. آسودگی و گرمای صندلی یکباره خواب آلودش کرد. راننده بالا آمد و مینی بوس راه افتاد. دور میدانگاهی محقر برف پوش چرخید و به سمت جاده رفت. با چشمان نیمه باز منظره ی خانه ها و میدان و درخت های لخت را میدید که از برابر شیشه ی بخارکرده می گذرند ، می روند که از او و زندگی اش حذف شوند ، زیر آوار گذشته بمانند و او را تماشا کنند که به سوی فردا می گریزد. مینی بوس که به جاده اصلی پیچید ، پلک هایش روی هم افتاد و خواب رفت.
از ترمز شدید مینی بوس از خواب پرید. قلبش می تپید و هراسان نفس نفس می زد. راننده پنجره را باز کرده بود و سر کسی داد می کشید. مسافران عقبی بلند شده بودند و در راهروی مینی بوس ایستاده بودند تا دعوا را ببینند. یکی دو نفر سعی داشتند جلو بروند و راننده عصبانی را منصرف کنند ، یا که شاید به آتش دعوا دامن بزنند. قد کشید تا جلوتر را ببیند که سبکی پاهایش ، یادش آورد که کوله پشتی... نبود! کوله روی پاهایش نبود. کسی کوله را برداشته بود! راهروی باریک مینی بوس بود و ازدحام پاهای مردانه ای که به هوس تماشای نزاع به پا خاسته بودند. کوله اش را نمی دید و قلبش چون گنجشکی در قفس ، به دیوار سینه اش می کوبید. دستی ناگهان ، از میان پاهای قیام کرده به سمتش دراز شد ، راهی باز کرد تا آن دو چشم کنجکاو دوباره خیره اش شوند. صدای گرفته ای را شنید که می گفت :
این کوله شماست ؟
ودست دیگرش را با کوله ی کمی خاک آلود نشان اش داد :
چه سنگینه ، انگار توش سنگ ریختی.
زبان اش انگار در دهان نمی چرخید. دست دراز کرد و مرد بی حرف کوله را به دستش داد. به سختی زمزمه کرد :
مرسی ، و نمی دانست که مرد صدایش را شنیده است یا نه. پاها دوباره بین صندلی ها حصار کشیدند ، این بار فشرده تر و مصرتر برای تماشا ، چه ، راننده ی عصبانی از ماشین پیاده شده بود تا با آن یکی راننده دست به یقه شود. کوله ی خاک آلود را که با دست می تکاند ، حلقه اش را دید که هنوز روی انگشتش سوار بود. تعجب کرد که چطور یادش رفته درش بیاورد و چرا هنوز در دست داردش. شاید از باریکی و کدورت حلقه ی محقر بود ، طلایی رنگ پریده ای که به چشم نمی آمد ، لاغر و بی تلالو. انگار که برگی زرد و چغر که یک زمستان زیر برف مانده باشد و حال ، در طنازی سبز برگ های بهاری از حقارت نادیدنی باشد. حلقه را از انگشت بیرون آورد ، بی هیچ زحمتی ، که بر انگشت لاغرش لق می زد. در جیبی از جیب های کوله پشتی جایش داد و زیپ را تندی بست. تردید به دلش چنگ کشید. نکند مرد ریشو کوله اش را باز کرده باشد؟ یعنی تویش را دیده است؟ شاید اصلا از عمد کوله را برداشته باشد... آن جلوتر راننده و مرد دیگر را جدا کرده بودند و با قسم و آیه می خواستند پشت فرمان برگردانند. چند تایی صلوات و دستان سمج مردم ، راننده را پشت رُل نشاند تا غرولند کنان استارت بزند و راه بیفتد ، با خلقی تنگ و اخم هایی در هم. مسافران نشستند و حصار امن پاها که از میان رفت ، دختر نگاه سمج مرد ریشو را روی خود دید. معده اش در هم می پیچید و خودش را به ندیدن می زد. عاقبت مرد گفت :
دانشجویی؟
با تکان سر گفت : بله .
- حدس زدم ، از بس کیفت سنگین بود. گفتم حتما پر کتابه.
سرش را گرداند و چشم هایش را بست ، و گذاشت آسودگی خیال کم کم دل آشوبه اش را آرام کند.
چند دقیقه بعد مینی بوس در ترمینال ایستاد. میدان بزرگ شهر شلوغ ، درگیر ترافیک ساعت نه صبح بود. صدای بوق ماشین ها و فریاد راننده های خطی از هر طرف می آمد و در بلبلشوی عابران میشد به راحتی گم شد. بی نگاهی به مرد ریشو ، کرایه را داد و پیاده شد. پشت سرش مرد داشت باقی پولش را از راننده می گرفت که او به دل جمعیت زد. مدتی با قدم تند ، بی هدف همپای جمعیت این سوی و آن سوی رفت تا خیالش راحت شود که مرد در پی اش نیست. هوا بوی دود و گازوئیل و آزادی می داد و ... دلش دوباره با یاد او گر گرفت. حرارت مطبوعی تا گونه هایش بالا آمد و نگاهش دوباره برق زد. به سمت تاکسی های خطی قدم تند کرد و به اولین راننده گفت :
آقا ، دربست. نواب .
قیمت را طی کردند و سوار شد. کوله را کنارش روی صندلی گذاشت و روی صندلی خود را رها کرد. از پنجره ی پاک و شفاف تاکسی ، چشمش به آسمان آبی روشنی افتاد که انگار می درخشید. نه خیابان ها را می دید و نه ترافیک و مردم در گذر را. نگاهش به آسمان بود و فکرش جایی پیش رو. با خودش گفت :
الان حتما خواب است. نباید زنگ بزنم. دست برد و از اعماق کوله پشتی شلوغ ، دسته کلیدی را یافت که دو کلید و یک قلب اسفنجی داشت. قلب اسفنجی را در دست فشرد و دوباره به آسمان خیره شد. با خودش مرور می کرد که چطور سر کوچه ای که ماشین رو نیست پیاده می شود ، تا انتهای کوچه می رود و به در کرم رنگ می رسد. کلید را در قفل می اندازد ، همان کلیدی که لاک آبی خورده است. باید حواسش باشد که در را آرام ببندد ، هر چه بی صداتر بهتر. توک پا پله ها را بالا خواهد رفت و از جلوی در هر سه آپارتمان خواهد گذشت. لابد صدای تلویزیون پیرزن صاحبخانه دوباره به هواست و انعکاس قدم هایش را محو خواهد کرد. از طبقه ی دوم صدای بچه ها را خواهد شنید و مادر همیشه عصبانی شان را . طبقه ی سوم پر از سکوت صاحبخانه ای ست که صبح تا غروب سر کار است و بالاخره ، نفس بریده به طبقه ی چهارم می رسد. نفس نفس زنان به صدای سکوت پشت در گوش خواهد داد ، آن قدر که صدای خرخر ملایم او را بشنود. بعد کلیدی را که لاک قرمز خورده است به در می اندازد و با دو تقه ی آرام ، در را باز می کند. کوله را همان پشت در می گذارد و با فشردن پاشنه ای این پا به آن یکی کتانی ها را از پا می کند. باید یادش باشد که جوراب های خیس اش را هم درآورد ؛ شاید حتی شلوار لی اش را که از نم برف بی نصیب نمانده. پا برهنه و سرمازده مانتو و مقنعه را هم از تن میکند و روی کوله ی کنار در می اندازد. آنجا ، کنار بخاری اتاق خواب ، او را خواهد دید که پتوپیچ به خواب رفته است. کنارش خواهد رفت و بی حرف زیر پتویش خواهد خزید. از تقلای او بیدار می شود و چشم ها را نیمه باز میکند. بعد حتما بازوهایش را دور بدن سرمازده اش می پیچد و حتی پاهایش را دور پاهای او حلقه خواهد کرد. خواهد گفت :
چه یخ کردی.
و جواب خواهد شنید :
اومدم که بمونم.
در جواب حتما خواهد گفت : هومممم. و بعد هر دو خواهند خوابید ، تا ظهر شاید حتی تا عصر.
رادیو پیام آهنگ شوخ و شنگی پخش می کرد و تاکسی نرم نرمک در ترافیک روان ساعت نه صبح جلو می رفت ، و او نگاهش به آسمان آبی شفاف خیره مانده بود.

دنیای وارونه



8:42 AM 3/4/2014
زندگی خنده دار است. خیلی جورهای دیگر هم می تواند باشد و به قدر کافی هم به ابعاد تلخ ، شیرین ، آموزنده و غیره و ذلک اش اشاره شده است. نویسنده های زیادی از مصائب بشری ، بالا و پایین شدن های هدف دار و بی هدف ، بازی های سرنوشت وسرگردانی انسان ها روی زمین  قصه نوشته اند. تا مدت ها همه معلم اخلاق بودند ، آخر قصه همه ی آدم بدها رو سیه می شدند و آدم های خوب و نازنین ، این فرشتگان زمینی ، برنده بازی بودند . پاداش صبر ، همیشه شادکامی بود و ظلم ظالم همیشه آخر کار گریبان خودش را می  گرفت و او را به زیر می کشید. همیشه پیر فرزانه ای پیدا می شد که جایی در پیچ جاده منتظر قهرمان داستان باشد ، که شاید کمی سست شده ، ایمان اش به پیروزی همیشگی سپیدی کمی شل شده و دارد فکر می کند بلکه روش دیگری هم برای زیستن باشد. پیر فرزانه کارش این بود که قهرمان گریپاژ کرده داستان را خوب آچار کشی کند. گاهی با جمله ای خردمندانه و قصار ، گاهی با نمایشی هنرمندانه که در واقع آزمونی بود برای وجدان تماشاچی و گاه ، خیلی ساده ، با وعده وعید دادن در مورد آینده. همیشه بره گمشده به گله باز می گشت ، پسر هوسران به مزرعه ی پدری تا به پای پدر و برادر سر به راهش بیفتد و عذر تقصیر بخواهد. سیندرلا هرگز به فکر فرار از خانه ی نامادری نمی افتاد ، سفید برفی بلیهانه سیب را گاز میزد و با هفت کوتوله که او را خواهر خود می دانستند در صلح و معصومیت می زیست . آقای دارسی سر آخر چشم باز می کرد و زیبایی روح الیزابت را می دید و یک دل نه صد دل عاشق می شد ،  جوزف مزد پول پرستی و مال دوستی اش را می گرفت و به جبران یک عمر سخت دلی ، همه ی عزیزان اش را در پایان از دست می داد ، تا حرمان زده و سرشکسته سراغ خواهر راهبه و از دنیا بریده اش برود و تقاضای بخشش کند. آدم ها از کی فهمیدند دنیا آن طور که معلمان اخلاق ترسیم می کنند نیست؟ شاید همیشه می دانستیم. هر چه بود از نقطه ای ، ضد قهرمان ها جام پیروزی را از کف قهرمانان ربودند. مورسوی زنباره ی بی اخلاق را دوست داریم ، هر چند که بر مرگ مادرش نگرید و آدمی را چون آفتاب مستقیم به چشمان اش می تابد بکشد. هولدن کالفیلد پریشان و مشکل ساز را دوست داریم و به او حق می دهیم که از مدرسه بگریزد و پول های خواهر کوچک اش را برای فرار بگیرد. خون آشامان و زامبی ها و گرگینه ها به دنیای قصه های فانتزی آمدند تا سیندرلا و پیترپن و پولینا ها را از سکه بیندازند.    ،
این وسط خنده دار است که آدم از خودش بپرسد : من خوب هستم یا بد؟ از آن جا که امروز بد بودن خوب است و خوب بودن بد. شاید مساله اصلا سر خوبی یا بدی  آدم ها نیست. شاید این قدرت است که آدم ها را شاخص می کند. روزگاری قربانی بودن مد بود و اکنون ، عصر محبوبیت قدرتمندان رسیده است. هر چند نفر که در داستان بمیرند مهم نیست ، قهزمان بلامنازع قصه ، همیشه خون آشام قاتلی ست که ته دل امید به اصلاحش داریم ، از بس که خوش قد و بالا و تواناست. گیرم که سیاه دل و خودخواه و مرگ بار باشد ، در عوض از همه قوی تر است ، چالاک تر ، سفاک تر و در نتیجه محبوب تر. دنیای با مزه ای شده است. اگر تلاش کنی شیرین و خواستنی و نایس باشی به روی ات تف می اندازند و لگدت می زنند ، اگر از فراز برج عاج روی سر آدم ها تف بیاندازی در تمنایت از کنار برج تکان نمی خورند. گوشی آیفون 5 قرار است تعیین کند که مخاطب تو را از خود بالاتر بداند و یا پست تر، صورتک هایی که هر روز صبح روی روحت نقاشی می کنی متضمن سرنوشت آن روزت خواهد بود.
آدم ها خنده دار شده اند. خنده دار و بیگانه. آدم خوب های زندگی اغلب بیشتر از آنها که منفورت هستند تو را زخم میزنند و تو در الصاق صفت خوب یا بد به ادم ها در می مانی. از نقطه ای در زمان ، به خودت هم نمی توانی برچسب نیک و بد بزنی ، و اگر کسی رنگ ات را بپرسد ، حرفی برای زدن نداری. انگیزه هایت هر چه باشند ، دیده نخواهند شد ؛ آدم ها از تو  آرایش صورت و باریکی کمر و برند گوشی موبایل را می بینند و همان برای قضاوت شان کافی ست. زمان که بگذرد ، خودت هم انگیزه هایت را گم خواهی کرد. با بهترین و نیک ترین احساس ها اگر نادیده گرفته شوی ، چیزی در تو می شکند ، صورت انسانی ات شاید. بار بعدی چیزی حس نخواهی کرد ، پوستت کلفت و کلفت تر شده است و تو داری به دشمن خود تبدیل می شوی. شوخی بامزه ای نیست؟ هر چیز در جدال با دشمنی که از او قوی تر است ، سرانجام به هیبت او در خواهد آمد. خنده ام می گیرد. از دنیای وارونه ی بیمار ، بدجوری خنده ام می گیرد.