تلویزیون را خاموش کرده ام و سکوت مثل ملافه ی سپید خنکی روی اعصاب شنوایی ام می نشیند. چندان هم ساکت نیست ، هر چند ، صدای شستن ظرف های بی پایان آشپزخانه می آید. همین هم ، بعد از ساعت ها غارغار تلویزیون غنیمت است. مادرم امروز خانه مانده و صدها سریال دیده. آی فیلم و تماشا و یک تا پنج را به هم پیوند زده و صدای هزار مدل گریه و مویه و استغفار در گوش هایم زنگ میزند. از بلندای بخت من همین بس که تمام این سریال ها تکراری هستند ، دو باره و سه باره و ده باره دیده می شوند و هر بار عین بار اول مادرم مشتری ست.
به او که فکر می کنم ، مادرم ، دو چهره ی مختلف می بینم. یکی آن است که از سالهای دور به خاطر دارم و خودش تعریف کرده است. دیگری همین زنی ست که الان روی مبل تکیه زده و دارد کتاب " مواد عذایی شفادهنده" را ورق میزند.
آن مامان سالهای دور فرق داشت. بالزاک و سارتر و رولان می خواند و کامو و هدایت را دوست داشت. هنوز دست خطش پشت کتابهای قدیمی دهه پنجاه مانده است. متن اغلب سوال گونه است ، معماهای ذهن دختری که انگار سعی دارد کتاب تازه خوانده شده را به زمینی که در آن ساکن است وصل کند ، و روی طنابی که یکسرش به اروپا بسته است و سر دیگرش به محله ای قدیمی در شیراز بندبازی کند. روی همه ی روایات سیندرلایی دور و برش خط کشید و رفت سربازی ، بعد هم توی شهرهای کوچک اطراف کتابدار شد و زندگی مستقل به هم زد. مادری که از طلا بیزار بود و کفش های خرید عروسی اش کفش کوه بودند. مادری که با پیراهن مردانه ی گشاد چینی ، شلوار جین و موهای همیشه کوتاه ، به پسرک خوشگلی می مانست که خط چشم ظریفی کشیده باشد.
مامانی که سالهاست با من زندگی می کند اما ، کس دیگری ست. چادر سر می کند و لباس های گشاد اتو نخورده اش نقش گل و بته های درشت دارند. موهایش بلندتر است و کمی ژولیده ست. انگار با آینه و با خودش قهر است ، و عینک های متعددش انگار به عمد ، زشت انتخاب شده اند. کتاب چندانی نمی خواند و مجله های مزخرف زرد همه جای خانه ولو هستند. وقتی خانه است تلویزیون دمی خاموش نمی ماند و تمام برنامه های آشپزی و روانشناسی و خزعبل سیما دوره میشوند. محافظه کار شده است و بزدل . در برابر قدرت ، مطلقا هر قدرتی ، خواه مدیری از محل کار باشد و خواه مرد همسایه ، تسلیم و سر به زیر است.
من هر روز نتیجه ی این استحاله ی ترسناک را می بینم و به خود می لرزم. کم کم حس می کنم گردن من هم دارد خم میشود ، اصلا بلکه همین روزها مچ خودم را در حال خواندن مجله ی زردی بگیرم.
باید جلویش را گرفت. به هر قیمتی. عضو قانقرایا گرفته را دور انداختن بهتر است از فساد سراسری روح و تن.