الان که در حال نوشتن نامه ی بدرودم ، می دانم که خیلی هاشان را به دست آورده ام و به خیلی هاشان ، خیلی نزدیک شدم. :)
میم و بی را بیرون کردم ، در یک قدمی بیرون ریختن ماسکهایم هستم و خیلی جدی به سمت آینده پارو میزنم.
ربات حرف هایش را زد و دیدم تمام داستان در سر من معنی دار بوده ، و بی نیاز از محافظه کاری می توانم باقی عمرم را خودم باشم ، خواه کسی کنارم باشد و خواه نه.
دارم می روم ، و اگرچه دقیقا شادان و غزل خوان نیستم ، اما به شیوه ی خاص خودم امیدوارم.
باران ، فریدای نازنین ، خداحافظ. سکوت ام را عفو کن و بدان همیشه خواهمت خواند حتی در سکوت.
مریم نازنین ، کاش که فرصت شناختن ات را داشتم.
می روم ؛ چون فردا در می زند و من این بار ، در را باز خواهم کرد.