گایا ، صدایم را می شنوی؟
ساعت چهار صبح است و تازه از دیدن Gravity به دنیای عادی باز گشته ام. هنوز پاهایم دقیقا روی زمین نیست و رشته های عصبی ام هیجان پالس می کنند. توی فضا تلو تلو خورده ام و با سندرا بولاک فریاد کشیده ام. در فضا چرخ زده ام و ناتوان از یافتن دستاویزی برای نجات ، نگاهت کرده ام ، بزرگ و مدور و زنده . بودی و من از تو دور بودم ، انتخاب کرده بودم که ترکت کنم و جایی میان نیستی شناور باشم. از دستان زنده ی سبزت گریخته بودم، به قصد بدرود با درد ، بدرود با حیات. هدفون آبی رنگی در گوش دارم و میدانم صدای فریادهایم را به کابوس شبانه نسبت خواهد داد.
گایا ، تو چه هستی؟ گوی آبی و سبز و قهوه ای ، گردان و شاید هم که سرگردان میان فضای تهی از حیات. این همه هوا و گرما را چطور دور خودت پیچیده ای؟ جاذبه تنها یک فرضیه است ، تو ما را ، تک تک ما زندگان را در آغوش خود میفشاری.
گایا ، یادت هست، می خواستم فضانورد شوم. زمستان ها سرد بود و من کوچک بودم. دستهای بزرگ آدمها ، به سیلی و به نوازش مرا می نواخت و من بیزار بودم. از بودن ، نفس کشیدن ، تقلا برای باز کردن جایی در جهان. بارها و بارها در طول روز ، واقعیت جهان دور و برم را خاموش می کردم تا در سرم رویا ببینم. توی رویاها من دانشمند بودم ، فضانوردی که به کشف فضای بی انتهای بالای سر می رفت ، فضایی ساکت ، خالی از انسان و پر از ستاره. گاه گاهی میشد که روباتی همراه داشته باشم ، کسی به هیات انسان که انسان نباشد ، خالی از بخل و پستی و خودخواهی. دوست داشتم که روانه شوم بی بازگشت ، دلتنگ هم اگر میشدم سیاره ی دیگری می یافتم و گونه ی دیگری از حیات برای دوست داشتن.
گایا ، روزهای سختی بود. سرمای آن سالها هنوز در استخوانهایم مانده است. زندگی که تلخ میشود ، درد کهنه سر بر میاورد و ناقوس "بمیر ، بمیر " در سرم طنین می اندازد. از آنجا که اقیانوس شبیه ترین جای ممکن است به فضا ، دوست داشتم در اقیانوس تمام می شدم. مانند آن صحنه ی فیلم پیانو ، بندی بر پای و تنی که در سکوت عمیق آبها فرو می رود ، پیانویی که تو را از زمین زندگان پایین می کشد و به اعماق سکوت و آرامش می برد. گایا ، آه گایای زیبا.
تو معجزه آسا تر از آنی که بتوانم به این سادگی بمیرم. در بیست و نه سالگی خوب می دانم که برای من ، فضای بالای سری در کار نیست. از حیات نمی شود گریخت ، از آغوش زنده ی تو. و اولین بار است که این معنا ذهنم را خراش نمیدهد.
دارم فکر میکنم که مهم نیست کجا هستم و تلقی بقیه از من چیست. زنده ام و قسمتی از تو. اکسیژن می سازی و زنده ام نگه می داری. دیگر مهم نیست مادرم که بود و پدرم چه کرد.
تو هستی. گایا. خدا نیست ، الوهیت و معنایی هم. تو هستی اما ، به قدر اطمینان از زنده بودن خویش به بودن تو ایمان دارم. تو هستی و من نفس میکشم ، تکه ای از بدن بزرگ تو ، عنصری از داستان زمین و نقطه ی معنی داری در پهنه ی عظیم حیات.
بودن ها خیلی وقت ها دیده نمیشن
هیچوقت مهم نبوده که اجداد ما کی بودن و چه کردن مهم تویی بانو مهم روح تو و امید و لبخند توء
فیلم جاذبه رودیدم فوق العاده بود... محشر ....دلم می خواست واقعن دراون شرایط بودم....
فیلم رو تو سینمای سه بعدی دیدم. عالی بود. اولین فیلم ژانر علمی تخیلی بود که تا انتها نشستم و دیدمش و بایت 15 یورویی که براش پول دادم افسوس نمیخورم هرگز. یکی از بهترین 15 یورو های عمرم رو خرج کردم. دستای کلونی, دم و بازدمِ بولاک, همه چیز هنوز یادمه. تجربه ی بی نظیری بود
حقیقتا خوش به سعادتت :)
این هم از مزایای زیستن در دیار ژرمن ها ، من 720 پرده ایش رو دارم و رویای تری دی ش رو ...