گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

To Gaia


گایا
، صدایم را می شنوی؟
ساعت چهار صبح است و تازه از دیدن Gravity به دنیای عادی باز گشته ام. هنوز پاهایم دقیقا روی زمین نیست و رشته های عصبی ام هیجان پالس می کنند. توی فضا تلو تلو خورده ام و با سندرا بولاک فریاد کشیده ام. در فضا چرخ زده ام و ناتوان از یافتن دستاویزی برای نجات ، نگاهت کرده ام ، بزرگ و مدور و زنده . بودی و من از تو دور بودم ، انتخاب کرده بودم که ترکت کنم و جایی میان نیستی شناور باشم. از دستان زنده ی سبزت گریخته بودم، به قصد بدرود با درد ، بدرود با حیات. هدفون آبی رنگی در گوش دارم و میدانم صدای فریادهایم را به کابوس شبانه نسبت خواهد داد.
گایا ، تو چه هستی؟ گوی آبی و سبز و قهوه ای ، گردان و شاید هم که سرگردان میان فضای تهی از حیات. این همه هوا و گرما را چطور دور خودت پیچیده ای؟ جاذبه تنها یک فرضیه است ، تو ما را ، تک تک ما زندگان را در آغوش خود میفشاری.
گایا ، یادت هست، می خواستم فضانورد شوم. زمستان ها سرد بود و من کوچک بودم. دستهای بزرگ آدمها ، به سیلی و به نوازش مرا می نواخت و من بیزار بودم. از بودن ، نفس کشیدن ، تقلا برای باز کردن جایی در جهان. بارها و بارها در طول روز ، واقعیت جهان دور و برم را خاموش می کردم تا در سرم رویا ببینم. توی رویاها من دانشمند بودم ، فضانوردی که به کشف فضای بی انتهای بالای سر می رفت ، فضایی ساکت ، خالی از انسان و پر از ستاره. گاه گاهی میشد که روباتی همراه داشته باشم ، کسی به هیات انسان که انسان نباشد ، خالی از بخل و پستی و خودخواهی. دوست داشتم که روانه شوم بی بازگشت ، دلتنگ هم اگر میشدم سیاره ی دیگری می یافتم و گونه ی دیگری از حیات برای دوست داشتن.
گایا ، روزهای سختی بود. سرمای آن سالها هنوز در استخوانهایم مانده است. زندگی که تلخ میشود ، درد کهنه سر بر میاورد و ناقوس "بمیر ، بمیر " در سرم طنین می اندازد. از آنجا که اقیانوس شبیه ترین جای ممکن است به فضا ، دوست داشتم در اقیانوس تمام می شدم. مانند آن صحنه ی فیلم پیانو ، بندی بر پای و تنی که در سکوت عمیق آبها فرو می رود ، پیانویی که تو را از زمین زندگان پایین می کشد و به اعماق سکوت و آرامش می برد. گایا ، آه گایای زیبا.
تو معجزه آسا تر از آنی که بتوانم به این سادگی بمیرم. در بیست و نه سالگی خوب می دانم که برای من ، فضای بالای سری در کار نیست. از حیات نمی شود گریخت ، از آغوش زنده ی تو. و اولین بار است که این معنا ذهنم را خراش نمیدهد.
دارم فکر میکنم که مهم نیست کجا هستم و تلقی بقیه از من چیست. زنده ام و قسمتی از تو. اکسیژن می سازی و زنده ام نگه می داری. دیگر مهم نیست مادرم که بود و پدرم چه کرد.
تو هستی. گایا. خدا نیست ، الوهیت و معنایی هم. تو هستی اما ، به قدر اطمینان از زنده بودن خویش به بودن تو ایمان دارم. تو هستی و من نفس میکشم ، تکه ای از بدن بزرگ تو ، عنصری از داستان زمین و نقطه ی معنی داری در پهنه ی عظیم حیات.

نظرات 3 + ارسال نظر
sheyda یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 16:25

بودن ها خیلی وقت ها دیده نمیشن
هیچوقت مهم نبوده که اجداد ما کی بودن و چه کردن مهم تویی بانو مهم روح تو و امید و لبخند توء

مریم دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 13:43 http://ava110.blogfa.com

فیلم جاذبه رودیدم فوق العاده بود... محشر ....دلم می خواست واقعن دراون شرایط بودم....

Ali Klein سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 06:35 http://alik1990.persianblog.ir/

فیلم رو تو سینمای سه بعدی دیدم. عالی بود. اولین فیلم ژانر علمی تخیلی بود که تا انتها نشستم و دیدمش و بایت 15 یورویی که براش پول دادم افسوس نمیخورم هرگز. یکی از بهترین 15 یورو های عمرم رو خرج کردم. دستای کلونی, دم و بازدمِ بولاک, همه چیز هنوز یادمه. تجربه ی بی نظیری بود

حقیقتا خوش به سعادتت :)
این هم از مزایای زیستن در دیار ژرمن ها ، من 720 پرده ایش رو دارم و رویای تری دی ش رو ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد