یاسمن آبی ، یاسمن شکسته. تو برنده شدی. تو همیشه برنده می شوی. معادله چندان پیچیده نیست ، تو هستی و تمام برچسبهای براقی که تایید میکنند تو خوب هستی و عامی نیستی ، موقر هستی و ناهنجاری رفتاری نداری. خوش بیان و شوخ طبعی و از خجالت و دست و پا گم کردن در تو اثری نیست. کلمات تو همه تایید شده اند و گاهی حتی تحسین شده. از ناسزا و شوخی های چیپ و هر چه که در حریم ادب بورژوازی نگنجد ، در کلام تو خبری نیست. مهم نیست چه حس میکنی و چه در سر داری ، همیشه رفتار بی نقص یک پرنسس را در تو خواهند دید ، در هرچند که در عمل شناور در باتلاق پشیمانی و اضمحلال باشی. یاسمن آبی ، یاسمن موفق. تو می دانی خویشتن تو ، درونیات و افکارت را کسی خریدار نیست ، تمام اعتبار تو به همین لباس های مارک دار و زلم زیبوهای گران قیمت است.
تو را با ساعت رولکس و چمدان لویی ویتان می بینند و ناخودآگاه دوستت دارند ، احترامت می کنند ، بیش از سهمت به تو اختصاص خواهند داد ، چون که آدمیت تو را به سند لباس هایت بالاتر از آن چه هست برآورد کرده اند.
و جینجر بی رنگ و رو ، جینجر سطحی و عامی ، که بی پرده و بی مهابا خودش است ، با خاکی ترین ادبیات و گرم ترین قلبها. او را نمی بینند. اگر ببینند جارویی به دستش می دهند تا جلوی درشان را تمیز کند. یا با آنها به بستر برود و بعد بی ادعا ترکشان کند. جینجر ، همینطوری می چرخد این دنیا.
تو خدای اعتماد به نفس نیستی. تو حقیقت را می بینی و می پذیری و سر خم می کنی.
جسمین حقیقت را می بیند و نمی پذیرد ، دروغ شخصی خود را می سازد و با گران ترین اکسسوری هایی که دارد تزئین اش میکند و همه ، همه خریدارش هستند.
من؟
من جایی از این داستان نیستم.
فیلم را دیدم و تو را از زندگی ام بیرون کردم ؛ با این اطمینان که خودت به هر حال می رفتی دیر و زود.
خودم را توی سالن انتظار دکتر پیدا کردم ، دیروز. در داستانی از صادق هدایت بودم ، و بوف کور هم نیود. دوران لکاته گی من گذشته است جانم. جای من ، داستان تاریک خانه بود. مرد منزوی سپیدرو ، که از تهران به خونسار گریخته بود تا اتاقی مانند رحم مادرش بسازد و در آن بمیرد و از گهگیجه ی حیات خلاص شود. من ، او هستم.
می خواهم بخوابم و بخوابم و باز هم بخوابم. میل به خوردن ندارم و تنها از فشار درد میگرن است که چیزکی می خورم گاه.
تقصیر تو نبود. تقصیر کسی ، مطلقا هیچ کس نیست.
به سادگی این من ام که میل زیستن و بودن را از دست داداه ام. بلکه اصلا از ابتدا در من نبوده است. شهوت حیات ندارم و روی زمین بیگانه ام. در بچگی و در نوجوانی و در جوانی و حالا در آستانه ی سی سالگی. قبای زندگی به تن من نمی برازد. شمال و جنوب و شرق و غرب ، هر کجا باشم بیگانه ام.
تلاشهایم برای گره خودن به آدمها بدجوری مضحک است. همین دیشب ، دست کشیدم از تو و هر تلاشی برای پیوند خوردن و یکی شدن با کسی ، هر کسی. انگار دستی ، درون ام همه ی چراغ ها را خاموش کرده است. گرسنگی ، عطش آغوش ، شادی و غم ، سرما و گرما. به هیچ چیز مطلقا اشتها ندارم و این خوب است. مثل دفع کردن غذای بدی می ماند که خورده باشم ، بعد از ناسازگاری و رنج بسیار ، دارم زندگی را بالا می آورم.
تنها هستم و بی حس ، خاکستری ، عریان ، و درستش هم همین است.
من نمیدونم....واقعا نمیدونم....
rastesho mikhaaay? matnet toolani bud hamasho nakhundam vali ba ye sari khuni didam ke neveshtan darmani ra doost midari. movafagh bashi
rasti manam nesbat be goginegi ye hesse khassi daram.
kollan shakhsiyate armani daran