گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

Infidelity


روزی بود مثل همه ی روزهای دیگر. آفتاب بی رمق زمستانی چنان روی این دوشنبه ی دی ماه می تابید که روی هر روز دیگری از فصل سرد ، این برقی که چشمان اش را خیره کرده بود از جای دیگری می آمد. نه از سفیدی برف ها بود و نه از اشکی که از سرما به چشمانش دویده باشد. این برق گذرای نگاه ، که باید خیره اش می شدی تا خوب ببینیش ، از اندیشه ای بود که در سرش می چرخید. تصمیم آتشینی که قلبش را به تپش انداخته بود و خون را به گونه های استخوانی اش پمپاژ می کرد. بند کوله پشتی شانه هایش را اندکی می فشرد و سنگینی محتویات اش کوله را مدام پایین می کشید. هر چند دقیقه با دست بندهای کوله را که به لبه ی شانه هایش رسیده بودند جا به می کرد و کوله ی سنگین را بالا می کشید. شانه هایش کم کم به درد می آمد و این درد را دوست می داشت ، درد برخورداری بود و درد داشتن ، هزار بار بهتر بود از روزهایی که سبک بار راه می رفت و حجم بزرگی از هراس قلبش اش را می فشرد. هیچ آواری از ترس سنگین تر نیست ، ترس فردایی که بیاید و دستان خالی تو تنها دارایی ات باشند. برف ها زیر کتانی هایش صدا می کردند. دیشب تا صبح باریده بود. در تاریکی شب ، با چشمان فراخ تاریکی را نگاه کرده بود تا خود صبح ، و می توانست قسم بخورد از میان خس خس نفس های حسین و مادرش ، صدای بی صدای بارش برف را می شنود. می دانست آن بیرون برف می آید و فردا صبح که از خانه بیرون بزند، فرش سپیدی زیر پایش پهن است . کفش هایش کم کمک خیس می شد و سرمای خیس پاهایش را بی حس می کرد. در بندش نبود. آتشی در دل داشت که گرم اش می کرد. حس می کرد اگر بی لباس هم در برف راه برود ، از شرار درون اش دود خواهد کرد ، برف ها زیر پایش آب خواهند شد و از جای قدم هایش بخار برخواهد خواست.
به میدانگاهی که رسید ، مینی بوس را دید که در برابر زمین برف گرفته چرک تر از همیشه می نمود. شیشه هایش را بخار گرفته بود ودر زمزمه ای از غرش موتور روشن، دود سیاه رنگی تف می کرد و آرام به خود می لرزید. سوار شد و در را پشت سرش بست. داخل مینی بوس از هوای خواب آلود و نفس سرمازده ی مسافران سنگین بود.  دنبال صندلی خالی  میگشت. روی هر صندلی یک نفر نشسته بود ، پیچیده در کت و کاپشن و گاه شال گردن، اغلب سر را به پنجره تکیه داده و چرت می زدند. یک دستی چشمان خواب زده را اما ، یک جفت چشم درشت قهوه ای می آشفت. چشمانی که در صورت ریش دار مرد برق می زدند ، در حدقه فرو رفته و خیره ، روی سرگردانی دخترک. نگاه بیدار مرد را دوست نداشت. در این نگاه از بی خبری معمول باقی آدم ها اثری نبود. می ترسید این چشمان هشیار و خیره ، او را به خاطر بسپرند ، روزی با حسین روبرو شوند ، به او خبر بدهند که پرنده ی قفسی اش سوار بر مینی بوس گریخته است ، رفته است به ... اگر این نگاه فضول بعد از پیاده شدن تعقیبش کند چه ؟ اگر دنبالش بیاید تا ...؟  داشت به صرافت می افتاد که پیاده شود و منتظر مینی بوس بعدی بماند ، یا که تاکسی بگیرد ، بلکه حتی ماشینی عبوری ... که مرد برخاست. روی صندلی دو نفره ی ردیف کناری نشست ، که پیرمردی صندلی بغل پنجره اش را اشغال کرده بود. با دست صندلی تکی را که حالا خالی مانده بود به دختر تعارف کرد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و تصمیم گرفت تعارف را بپذیرد. برای پیاده شدن بهانه ای نداشت و دوست نداشت کاری کند که به یاد کسی بماند. رفت روی صندلی نشست که هنوز اثری از حرارت بدن مرد را در خود داشت. در صندلی فرو رفت و کوله ی سنگین را روی پایش گذاشت و به پشتی صندلی جلویی تکیه داد. زیر چشمی نگاه کرد که ببیند مرد ریشو هنوز نگاهش می کند یا نه. خیالش آسوده شد که دید مرد ، سر را به پشتی صندلی تکیه زده و چشمان اش را بسته است. آسودگی و گرمای صندلی یکباره خواب آلودش کرد. راننده بالا آمد و مینی بوس راه افتاد. دور میدانگاهی محقر برف پوش چرخید و به سمت جاده رفت. با چشمان نیمه باز منظره ی خانه ها و میدان و درخت های لخت را میدید که از برابر شیشه ی بخارکرده می گذرند ، می روند که از او و زندگی اش حذف شوند ، زیر آوار گذشته بمانند و او را تماشا کنند که به سوی فردا می گریزد. مینی بوس که به جاده اصلی پیچید ، پلک هایش روی هم افتاد و خواب رفت.
از ترمز شدید مینی بوس از خواب پرید. قلبش می تپید و هراسان نفس نفس می زد. راننده پنجره را باز کرده بود و سر کسی داد می کشید. مسافران عقبی بلند شده بودند و در راهروی مینی بوس ایستاده بودند تا دعوا را ببینند. یکی دو نفر سعی داشتند جلو بروند و راننده عصبانی را منصرف کنند ، یا که شاید به آتش دعوا دامن بزنند. قد کشید تا جلوتر را ببیند که سبکی پاهایش ، یادش آورد که کوله پشتی... نبود! کوله روی پاهایش نبود. کسی کوله را برداشته بود! راهروی باریک مینی بوس بود و ازدحام پاهای مردانه ای که به هوس تماشای نزاع به پا خاسته بودند. کوله اش را نمی دید و قلبش چون گنجشکی در قفس ، به دیوار سینه اش می کوبید. دستی ناگهان ، از میان پاهای قیام کرده به سمتش دراز شد ، راهی باز کرد تا آن دو چشم کنجکاو دوباره خیره اش شوند. صدای گرفته ای را شنید که می گفت :
این کوله شماست ؟
ودست دیگرش را با کوله ی کمی خاک آلود نشان اش داد :
چه سنگینه ، انگار توش سنگ ریختی.
زبان اش انگار در دهان نمی چرخید. دست دراز کرد و مرد بی حرف کوله را به دستش داد. به سختی زمزمه کرد :
مرسی ، و نمی دانست که مرد صدایش را شنیده است یا نه. پاها دوباره بین صندلی ها حصار کشیدند ، این بار فشرده تر و مصرتر برای تماشا ، چه ، راننده ی عصبانی از ماشین پیاده شده بود تا با آن یکی راننده دست به یقه شود. کوله ی خاک آلود را که با دست می تکاند ، حلقه اش را دید که هنوز روی انگشتش سوار بود. تعجب کرد که چطور یادش رفته درش بیاورد و چرا هنوز در دست داردش. شاید از باریکی و کدورت حلقه ی محقر بود ، طلایی رنگ پریده ای که به چشم نمی آمد ، لاغر و بی تلالو. انگار که برگی زرد و چغر که یک زمستان زیر برف مانده باشد و حال ، در طنازی سبز برگ های بهاری از حقارت نادیدنی باشد. حلقه را از انگشت بیرون آورد ، بی هیچ زحمتی ، که بر انگشت لاغرش لق می زد. در جیبی از جیب های کوله پشتی جایش داد و زیپ را تندی بست. تردید به دلش چنگ کشید. نکند مرد ریشو کوله اش را باز کرده باشد؟ یعنی تویش را دیده است؟ شاید اصلا از عمد کوله را برداشته باشد... آن جلوتر راننده و مرد دیگر را جدا کرده بودند و با قسم و آیه می خواستند پشت فرمان برگردانند. چند تایی صلوات و دستان سمج مردم ، راننده را پشت رُل نشاند تا غرولند کنان استارت بزند و راه بیفتد ، با خلقی تنگ و اخم هایی در هم. مسافران نشستند و حصار امن پاها که از میان رفت ، دختر نگاه سمج مرد ریشو را روی خود دید. معده اش در هم می پیچید و خودش را به ندیدن می زد. عاقبت مرد گفت :
دانشجویی؟
با تکان سر گفت : بله .
- حدس زدم ، از بس کیفت سنگین بود. گفتم حتما پر کتابه.
سرش را گرداند و چشم هایش را بست ، و گذاشت آسودگی خیال کم کم دل آشوبه اش را آرام کند.
چند دقیقه بعد مینی بوس در ترمینال ایستاد. میدان بزرگ شهر شلوغ ، درگیر ترافیک ساعت نه صبح بود. صدای بوق ماشین ها و فریاد راننده های خطی از هر طرف می آمد و در بلبلشوی عابران میشد به راحتی گم شد. بی نگاهی به مرد ریشو ، کرایه را داد و پیاده شد. پشت سرش مرد داشت باقی پولش را از راننده می گرفت که او به دل جمعیت زد. مدتی با قدم تند ، بی هدف همپای جمعیت این سوی و آن سوی رفت تا خیالش راحت شود که مرد در پی اش نیست. هوا بوی دود و گازوئیل و آزادی می داد و ... دلش دوباره با یاد او گر گرفت. حرارت مطبوعی تا گونه هایش بالا آمد و نگاهش دوباره برق زد. به سمت تاکسی های خطی قدم تند کرد و به اولین راننده گفت :
آقا ، دربست. نواب .
قیمت را طی کردند و سوار شد. کوله را کنارش روی صندلی گذاشت و روی صندلی خود را رها کرد. از پنجره ی پاک و شفاف تاکسی ، چشمش به آسمان آبی روشنی افتاد که انگار می درخشید. نه خیابان ها را می دید و نه ترافیک و مردم در گذر را. نگاهش به آسمان بود و فکرش جایی پیش رو. با خودش گفت :
الان حتما خواب است. نباید زنگ بزنم. دست برد و از اعماق کوله پشتی شلوغ ، دسته کلیدی را یافت که دو کلید و یک قلب اسفنجی داشت. قلب اسفنجی را در دست فشرد و دوباره به آسمان خیره شد. با خودش مرور می کرد که چطور سر کوچه ای که ماشین رو نیست پیاده می شود ، تا انتهای کوچه می رود و به در کرم رنگ می رسد. کلید را در قفل می اندازد ، همان کلیدی که لاک آبی خورده است. باید حواسش باشد که در را آرام ببندد ، هر چه بی صداتر بهتر. توک پا پله ها را بالا خواهد رفت و از جلوی در هر سه آپارتمان خواهد گذشت. لابد صدای تلویزیون پیرزن صاحبخانه دوباره به هواست و انعکاس قدم هایش را محو خواهد کرد. از طبقه ی دوم صدای بچه ها را خواهد شنید و مادر همیشه عصبانی شان را . طبقه ی سوم پر از سکوت صاحبخانه ای ست که صبح تا غروب سر کار است و بالاخره ، نفس بریده به طبقه ی چهارم می رسد. نفس نفس زنان به صدای سکوت پشت در گوش خواهد داد ، آن قدر که صدای خرخر ملایم او را بشنود. بعد کلیدی را که لاک قرمز خورده است به در می اندازد و با دو تقه ی آرام ، در را باز می کند. کوله را همان پشت در می گذارد و با فشردن پاشنه ای این پا به آن یکی کتانی ها را از پا می کند. باید یادش باشد که جوراب های خیس اش را هم درآورد ؛ شاید حتی شلوار لی اش را که از نم برف بی نصیب نمانده. پا برهنه و سرمازده مانتو و مقنعه را هم از تن میکند و روی کوله ی کنار در می اندازد. آنجا ، کنار بخاری اتاق خواب ، او را خواهد دید که پتوپیچ به خواب رفته است. کنارش خواهد رفت و بی حرف زیر پتویش خواهد خزید. از تقلای او بیدار می شود و چشم ها را نیمه باز میکند. بعد حتما بازوهایش را دور بدن سرمازده اش می پیچد و حتی پاهایش را دور پاهای او حلقه خواهد کرد. خواهد گفت :
چه یخ کردی.
و جواب خواهد شنید :
اومدم که بمونم.
در جواب حتما خواهد گفت : هومممم. و بعد هر دو خواهند خوابید ، تا ظهر شاید حتی تا عصر.
رادیو پیام آهنگ شوخ و شنگی پخش می کرد و تاکسی نرم نرمک در ترافیک روان ساعت نه صبح جلو می رفت ، و او نگاهش به آسمان آبی شفاف خیره مانده بود.

نظرات 5 + ارسال نظر
sheyda چهارشنبه 14 اسفند 1392 ساعت 19:41

افرین
راستش اول فک کردم قسمتی از کتابی چیزی رو انتخاب کردی
ولی کار خودته :)

:)

رویا پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 10:13 http://15mins.blogfa.com

تا اینجا خوندم که:
و مرد بی حرف کوله را به دستش داد. به سختی زمزمه کرد :........
برم غذامو سر بزنم برگردم بقیه شو بخونم ....

:)

wastedmind پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 19:49 http://fadedlife.blogsky.com

مرد=تحمیل(از هر نوع:دوستانه،غیر دوستانه،عاطفی،ج.ن.س.ی)+خشونت+عدم ظرافت
نگرش زن=گریختن از مرد و پناه بردن به مرد منهای تحمیل

سالی یکشنبه 18 اسفند 1392 ساعت 11:25 http://www.own.blogfa.com

سلام شی ولف
میدونی از ادمهای صادق خوشم میاد
از ادمهایی که راست می بازن پاک می بازند ولی دروغ نمیکن خوشم میاد
از ادمهایی که صادقانه می بازند اما خودشان هستند وتظاهر و غرور ندارند خوشم میاد
ومطمئنم اونها یک روزی به حقیقت دست پیدا میکنند
تو هم یکی از اونهایی
ومطمئنم روزی به حقیقت دست خواهی یافت
پست دنیای وارونه ات را هم خوندم
درسته..حرفت را قبول دارم
ولی تو خوشبختانه خودت هستی
مطمئن باش اگر خودت نبودی ومتظاهر بودی هرگز با اینکه اصلا بهم خوشامد نمی گویی بهت سر نمیزدم
اما خودت هستی و صداقت داری
ومن همین برایم کافیست
امیدوارم توی زندگی واقعیت هم موفق باشی
و روزهای خوب در پیش راهت باشه
یا علی

ممنون. :)

سالی یکشنبه 18 اسفند 1392 ساعت 11:29 http://www.own.blogfa.com

سلام نمیدونم چرا این پستت را نمی فهمم؟؟؟

اینجا چی میخوای بگی ؟؟؟ دیشب هم خوندم نیفتاد


میشه کمکم کنی بفهمم منظورت توی این داستان چیه؟؟؟؟

داستانی ست در توصیف حقیقت این دختری که خلق کردم و در سرم زندگی میکنه. مطلقا منظوری در کار نیست. نوشته ای ست که فقط به قصد روایت خلق شده و هیچ چیز رو دنبال نمیکنه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد