گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference


از لیلا آنچه که پر رنگ تر از هر چیز در خاطرم حک شده چشم هایش است. چشم های آرام و آهووش قهوه ای تیره ، که حصاری از مژگان سیاه و شلوغ رویشان سایه می انداخت. چشمانش نه زیادی درشت بود و نه و بادام شکل. از درون چشم هایش نمیشد روحی آتش گرفته و تب دار را دید ، بر عکس ، کیفیت جادویی آن چشم ها در آرامش و سادگی بود که در زلالی نگاهش نی نی می زد. صاحب آن چشم ها گردآفرید نبود که شمشیر به دست گیرد و در جامه ی رزم به صف دشمن بزند ؛ رودابه نبود که در تلاطم شب های تب دار عشق ،  گیسو از پنجره به زیر اندازد و زال را تا فراز آغوشش بالا بکشد. نه هوسبازی خودخواه سودابه را داشت و و نه طبع یاغی نوجوانان همسال اش را. 
هم کلاسی دبیرستان بودیم و شاید دوست ، من کمی غریبه تر و او کمی آشناتر با هیاهوی مدرسه ای شلوغ و طوفان زده. من کسی را نمی شناختم . دست قضا مرا سر کلاس کنار لیلا نشاند و دوست شدیم. ممکن بود کنار هر کس دیگری نشسته باشم و حال مشغول نوشتن قصه ی او باشم. آن روز اما ، کنار لیلا نشستم ، ردیف چهارم کلاس و نزدیک پنجره ، و الان که جین ایر در دلم آواز می خواند داستان عاشقی و شکستن لیلا را می نویسم. 
می خندید ، زیاد می خندید. اول دبیرستان بودیم و ترکهای دیوار کهنه ی کلاس هم به خنده مان می انداخت. صدایش را هنوز یادم هست ، آن اول ها که سبک بود و آواز خنده اش به چهچه ی پرنده ای در بهار می مانست. و بعدها که عشق چون سرطانی تمام تن اش را گرفت ، در ریه هایش خانه کرد و او سرفه می کرد ، خشک و عمیق و بی توقف ، آن قدر که قفسه ی سینه اش باز شود و صدها پروانه ی آبی بیرون بریزد. بعدها که لیلا گم شد ، بیش از همه چیز صدای سرفه های مداومش در گوشم صدا می کرد .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد