شروع شد . دوباره ، و این بار کمی ترسناک تر است. ترسناک و ناخوانده ، از آن رو که فکر نمی کردم روزی دوباره تجربه اش کنم. لحظه ی خالی شدن ته دلت ، و زمینی که دیگر زیر پاهایت نیست. با قلبی که انگار در گلویت می تپد سقوط میکنی. با مور مور مبهمی در زانو ها، این اولین سقوط تو نیست و می دانی هر بار کاسه های زانویت چه محکم ، چه پر سر و صدا خرد می شوند. برخورد با کف سیمانی زندان زندگی ؛ Hitting the rock bottom ، صدای فریاد مبهمی توی سرت.
در حال سقوط ، صدای فریاد خودت را می شناسی و سکوت می کنی.
و دوباره اینجا هستی ، در اتاق سیمانی . کف و دیوارها یک سره خاکستری اند و جا به جا خطوط سفید شوره دیوار را لک کرده اند. شکل خاصی ندارند ، فقط در سپیدی چرک تاب خود دیوارها را تا زمین شیار زده اند. سقفی در کار نیست ، در عوض حجم سیاهی از تهی ، از جایی که باید سقف شروع شود تا ابد ادامه دارد.
کسی نیست ، سکوت تو را فقط فریاد گاه به گاهی به هم می زند که نمی دانی از کجا می آید. فریاد ، رنگ انسانی ندارد. به ناله های حیوانی زخم خورده می ماند که گرچه درد به زمین اش زده ، از روی خشم فقط ، فریاد می کشد. کسی نیست و دوست هم نداری که باشد. فقط کاش که این حیوان این همه فریاد نمی زد.
سکوت میخواهی ، سکوت مجلل مخملین ، که چون ابری احاطه ات کند. دمی برای آسودن ، رها کردن خود در حجم هیچ و حتی به خواب رفتن.
تو هستی و خودت و نه حتی سایه ات. در اتاق سیمانی همیشه تنهایی. خورشیدی در کار نیست که سایه ای کنارت رسم کند ، نه دستی به دوستی و نه صدایی به جز صدای ضجه ای حیوانی. صداهای توی سرت رفته اند و تازه می فهمی که چه قدر دوستشان می داشتی. به خیالت هم نمی رسید روزی دوباره گذارت به اتاق خاکستری بیفتد. تو بودی و مهمانی شادی از صداهای مختلف توی سرت. جاده ی دو بانده ی مرتبی پیش رویت به فردا می رسید و تو هدفون آبی در گوش ، خوش خوشک جلو می رفتی.
اول صداها ترکت کردند. سکوت که توی سرت جاری شد ، منظره ی پیش رو هم رنگ باخت. جاده ی صاف و منظره ی فردا ، انگار که از کاغذ باشند ، بی آتش خاکستر شدند و به نسیمی از هم پاشیدند. تکه هایشان را که باد می برد ، با خودت فکر کردی که از اول هم چیزی اشتباه بود ، رنگها پر رنگ تر از آن بودند که واقعی باشند و جاده ای که به فردا می رسید در افق مبهم و تار میشد. ذهن تو میخواست که باور کند ؛ این بود که ترکهای جاده را نمی دید و به دنبال صدای سیرنها جلو می رفت.
آخرین تکه های خاکستر را که باد برد ، زمین دهن باز کرد و تو را در خود کشید. در استوانه ی سیاه پایین می رفتی و خوب میدانستی به کجا میرسد.
سیمان زبر تن برهنه ات را می آزارد و پوستت از سرما دانه دانه شده است. میدانی که این پایان قصه نیست. باید تا فرصت هست تکه های شکسته ی خودت را جمع کنی. موهایت را ببافی و دور گردن بیندازی و خودت را دلداری دهی که چیزی نیست ، خواهد گذشت ، این بار هم مثل همیشه ...
می دانی دیوارهای سرد سیمانی به زودی جان خواهند گرفت و به سویت خواهند خزید. هر چهار دیوار ، هماهنگ و آرام به داخل بسته می شوند ، با صدای ساییدن آهن بر آهن ، و اتاق هر دم تنگ تر خواهد شد. تو از هراس خالص جیغ خواهی کشید، بی امید خلاص. از اراده ی سنگی شان گریزی نیست و دیوارها جیغ ات را با ضرب به سوی خودت پرتاب خواهند کرد.
نمی دانی کدام بدتر است، دانستن آنچه بر تو خواهد گذشت یا دوباره زیستن اش؟ دیوارها عاقبت به تو می رسند، از چهار سوی و هر یک تو را به تن دیوار روبرو خواهد فشرد. تو از آنها تردتری و محکوم به خرد شدن، این طبیعت دنیاست. دیوار جلویی عاقبت دهانت را خواهد یافت؛ و دستان سردش را که روی لب هایت بگذارد ، طنین جیغ را درون سرت خواهی شنید.
تجربه هولناکی بود...نمیدانم در اثر یک اتفاق ناگوار اینطور شدید یا خود به خود پیش آمده. به خصوص برای من ترسناک است چون از فضاهای تنگ می ترسم. ضمنا نوشته تان خیلی زیبا هم هست. زیبا و مهیب.
اثر یک اتفاق بود. تجربه ای دردناک که هنوز گرفتارش هستم . کسی نمی داند اما این حال فعلی من است ، در پنجه ی دیوارهای سیمانی.
کاش راه خروجی بود.
از آشنایی با تو و قلم زیبا و منحصر به فردت لذت بردم
حتما برای خوندن مطالب جدید و آرشیوت باز هم میام
موفق باشی
لطف داری :)
یعنی این دردا رو خودت میکشی؟
تصورش هم درد داره...
من یقین دارم تو بر دیوارها غلبه میکنی به هرحال اغلب مازنان هزاره سومی زنانی هستیم که با گرگها دویدیم.. آنقدر تند وبی پروا که حتی تنبل ترینمان که من باشم دهها دیواررا رد شدم... به نظرم وقتی مساله ای ویا فردی آزار می دهد ویا می ترساند باید چشمهایمان را ببندیم وبی پروا توی سینه اش هجوم ببریم وازاو عبور کنیم ..این تنها راه حل موثر است... پایدار وقوی باشی...
مرسی مریم بانو :*
من یاد زندان و انفرادی افتادم. تجربه ی عجیبی است. تجربه ای که آدم خودش را محک می زند. یک لحظه می گویی اگر از اینجا جان به در ببرم دیگر از هیچ چیز زیاد ناراحت نخواهم شد.
انگار پولادی که آب دیده شود. بعد این تجربه ارزش خودت و هر لحظه راحتی و شادی را بیشتر می دانی. لذت های کوچک مثل اینکه می تونی بری بستنی بخوری یا آسمان را ببینی یا موسیقی گوش بدی یا تا هر ساعتی از شب که خواستی چراغ را روشن کنی.
شادی را در درون خودت پیدا می کنی نه در حضور دیگری. نه تنهایی دیگر نمی ترسی ولی به تنهایی هم پناه نمی بری.
می بوسم ات
:*
سلام شی وولف
بیا وبلاگم
اونجا برایت نوشته ام....
منتظرتم