گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

سرما خورده ام. با ریه هایی که سوت می زنند و سری که منگ است نشسته ام و "سیب و سرگشتگی" می خوانم. چه قدر این گوگیجه ی سرماخوردگی را دوست دارم ؛ انگار مرز میان حقیقت و خیال را مه می گیرد. ناتوانی جسم همیشه به نحو غریبی خوشحالم کرده است. انگار جایی درون من ، کسی باور دارد که هر چه جسم اش ناتوان تر شود روحش بالاتر و سبک تر پرواز خواهد کرد. خوب ؛ عقل سلیم (اگر که داشته باشم) اینطور فکر نمی کند. خیلی جدی معتقدم من در مرزهای جسمانی ام تعریف می شوم . نفس کشیدن و پالس های مغز ام که قطع شوند ، از من چیزی نمی ماند.
سرفه می کنم و گیج می روم و خوشبخت ام ؛ هر چند که خانه سرد است و پکیج خراب است و از صبح هزار بار با مادرم درگیر شده ام. دو دو تا چهار تا که می کنم می بینم دردی ندارم . کسی آزارم نمی دهد ، کسی به زور لمسم نمی کند ، در خانه قفل است و حتی سکوت ؛ . زن همسایه بچه اش را بغل زد و بیرون رفت ، مادرم نیست و تلویزیون خاموش است و سکوت مجلل و گرانبهای کمیاب هم در فضا جاری ست. از آن لحظه های محشر زندگی ست که می دانم ناچار نیستم فردا صبح زود بیدار شوم ، کار عقب مانده ای ندارم و از صدقه سر ویروس هایی که در من نشو نما می کنند دارم در گیجی ملسی دست و پا می زنم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد