گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference
گرگ سان

گرگ سان

I shall be telling this with a sigh...Somewhere ages and ages hence ...Two roads diverged in a wood, and I —...I took the one less traveled by,...And that has made all the difference

I m a mistake walking on earth


گمانم برای هر آدمی لحظه ای که می فهمد خواستنی نیست سخت باشد. خاصه که این بی میلی و اکراه نسبت به خود را در پدر و مادرش ببیند. پدر و مادری که همیشه از در و دیوار به گوشمان از محبت جاوید و فداکاری خالصانه شان خوانده اند. و چه مسموم و آزارنده هستند این تبلیغات. از ابتدای بودن و ادراک من و تو برایمان از آغوش مهربان و محبت بی مثال مادر میخوانند. از بهشتی که زیر پای او انداخته اند و از قلب مادر که در دست پسر جفاکار به آواز در میاید و نگران درد فرزندی ست که لختی پیش، خود مادر را به قتل رسانده ست! از دستان زحمتکش پدر میگویند و از غیرت و حمایت مردانه اش. از حقی که به گردن ما دارد و از حرمت والدین که در همه حال واجب است.
کسی آماده ات نکرده بود برای مواجه با دو آدم لاابالی، دو کودک بالغ ، دو مجسمه ی پوک بلاهت. آن که مادر نام داشت زن خودخواهی بود که در بیست و چند سالگی برای فرار از شهری که دوست نمی داشت مردی متاهل را فریفت و با او ازدواج کرد و کوچش داد ، و پدر شاهکار  میانسالی بود در بند افیون، که همسر و سه فرزند نوجوان خود را رها کرد تا به بوی ماده ی جوان و احمقی راه خانه را گم کند. دو الاغ مجسم با بار سنگینی از کتاب و فرهنگ به دوش راهی تهران شدند ، تنها ثروتشان امید خام بود به زندگی تازه.
هفت سال گذشت، هفت سالی که حقیقت سر جایشان نشاند. هر چه مرد مینوشت دود میشد و هر چه زن کار میکرد در جیب صاحبخانه گم. و از آنجا که " آن چه را سقفی نیست ، حماقت بشر است."  این دو پدیده ی قرن احساس کردند وقت آن رسیده که تخم منحوس خود را بر زمین منتشر کنند، حیف نیست از آنها فقط یک نمونه روی زمین باشد؟ این بود که من آمدم.
کجا؟ در خانه ای اجاره ای و نمور که فی الواقع زیر زمین ساختمان بود. حمام نداشت و اگر موقع خواب کش به دور مچ شلوار نمی بستی تا صبح حشرات و مارمولک ها در لباست جولان می دادند. برای تامین اجاره ی همین قصر وارونه هر دو کار می کردند ، کار فرهنگی! زن تا پاسی از شب پشت صحنه ی اخبار سیما سگ دو میزد و مرد سیگار پشت سیگار نمایشنامه می نوشت. کاش فرزند دو کشاورز بیسواد بودم که زمین زیر پایشان از آن خودشان بود و شعور ساختن اگر نداشتند به سنت پدرانشان میچسبیدند و سر سلامت به بالین میگذاشتند.
پدر و مادر. این دو اسطوره ی فداکاری و عشق.
پدر سالهاست که پی کار خود رفته ست و مادر ، نتوانست خود را از شر خطایی که کرده بود رها کند ، نگه م داشت تا سالها چون اسید روحم را بفرساید و بعدترها دستمایه ی پرسودترین معامله ی عمرش باشم.
اسطوره ی پدری و مادری به اندازه ی افسانه های کودکان مخرب است و دروغ. همان افسانه هایی که راه حل های جادویی برای بن بستهای ناممکن پیدا میشوند و همیشه شاهزاده ای از دور سوار بر اسب سپید دخترک تلخ و ناامید را می رهاند.