مدت هاست که ننوشته ام و از زیر مونولوگ خاموش م با خودم در رفته ام. از ترس انتخاب روزها را میگذارنم و میگذرم. اما اینطور نماند. وبلاگ جیران
را دیدم. حرف های آشنا ، از جنس خودم. هدفهایم ، ارزش ها ، رویاها و
برنامه ام برای ادامه ی راه به یادم آمد. دیدم آرام آرام کج شده ام ،
بیراهه رفته ام. یادم رفته ست چه می خواهم و شادی ام کجاست. جیران تکانم
داد. دوباره دیدم. دیدم که زیر یوغ هرگز شاد نخواهم بود ، خواه تاج خار به
سرم باشد و یا تاج طلا. دیدم که جامه ی کهنه ی سنت که دارم خودم را قانع
میکنم بپوشم چه نخ نما و بویناک است ، با شنل و یوفوریا و وانیل نمیتوانم
از بویش فرار کنم.
دیدم که شاد نخواهم بود اگر بمانم.
دیدم که اگر
آقای دانشمند هم روی زانو و انگشتر الماس به دست خواهان من باشد باز هم
حاضر نیستم وجود انسانی ام را با صد امضا به او و هیولای قانون بفروشم و
برای همیشه هویت و حرمتم را ببازم.
دیدم صورت زشت ده سال آینده ای را که در اینجا بگذرد.
دیدم بندهایی را که دورم محکم تر خواهند شد، پاهایم را که هر چه تندتر بدوند انگار بیشتر جا میمانم.
و بعد این پست لاله.
باید رفت.
مهم
نیست تعداد کلاس های این ترم و آن ترم. مهم نیست ارزش یابی و چارت محبوبیت
من به عنوان مدرس. مهم نیست زیر ابرو و لباس و شمع محفل بودن.
مهم من هستم.
همین
منی که دیگران فکر میکنند نیاز به سوهان کشی دارد چون اندازه ی قالب های
محبوب روزگار نیست. همین منی که سال هاست عهد بسته ام به جای بهتری راهبرش
شوم. جایی بهتر با مقیاس سلیقه و خواست خودم. حتی اگر در نگاه دیگران
دیوانگی باشد.
نمی دونم دقیق منظورت رو فهمیدم یا نه. می خوای از ایرلان بری یا از این رابطه؟
منم موافق حرفهای جیرانم. اما میشه توی یه رابطه این اتفاق ها نیفته. میشه از اول سنگ بنای رابطه رو درست گذاشت.
از سوهان کشی دیگران دیگه نگو. منم خسته کردن.
شاید هر دو. رویای رفتن و شروع تازه همیشه بوده. روابط اینجا هم از شرایط فرهنگی و تاریخ معاصر جدا نیستند؛ آدم های سنتی که معرف حضور همه هستند و من خارج از دایره ی قابل پذیرش اونها بوده هستم. بقیه هم ، معلق بین سنت و مدرنیته ، هیچ کس های بزرگی هستند که توی آینه نگاه می کنند و نمی تونن تصمیم بگیرند کورش کبیر پدرشون هست یا اصغر آقای فیروزآبادی . موندن که میخوان وودی الن باشن یا شریعتی. سر آخر هم دوست دارن کس دیگه ای تصمیم گیرنده باشه و با حفظ حقوق مردانه بدشون هم نمیاد کس دیگه ای مسئول و نان آور باشه.
مراقب خودت باش و برای هیچ کس دیگه ای جز خودت زندگی نکن. هیچ کس
اگه بدونی چی شد الان
. وبلاگ جیران بعد از سه سال پیدا کردم. اصلانم نفهمیدم چی نوشته بودی
چه خوب. :)